<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ورگ</title>
	<atom:link href="http://v6rg.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://v6rg.com</link>
	<description>گیلکؤنˇ ادبیات و فرهنگ و «غیره»!</description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 11:48:14 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>یکته خؤرؤم شئر، لیلا پورکریمی جی</title>
		<link>http://v6rg.com/?p=5319&#038;utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25db%258c%25da%25a9%25d8%25aa%25d9%2587-%25d8%25ae%25d8%25a4%25d8%25b1%25d8%25a4%25d9%2585-%25d8%25b4%25d8%25a6%25d8%25b1%25d8%258c-%25d9%2584%25db%258c%25d9%2584%25d8%25a7-%25d9%25be%25d9%2588%25d8%25b1%25da%25a9%25d8%25b1%25db%258c%25d9%2585%25db%258c-%25d8%25ac%25db%258c</link>
		<comments>http://v6rg.com/?p=5319#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 May 2012 09:17:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Vərg</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیجیک]]></category>
		<category><![CDATA[۱۵۸۵ دیا ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://v6rg.com/?p=5319</guid>
		<description><![CDATA[<p>نیشانم/ جومجومأ/ شرابˇ مره.
دست ویگیر مرأ/ مى دهن لقه رفئق/ ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نیشانم/ جومجومأ/ شرابˇ مره.<br />
دست ویگیر مرأ/ مى دهن لقه رفئق/ بوسؤخته توقایى ره/ خورشید،/ شب‌سوزنه مره فرقی نأره<br />
نوأ ترسانئن مرأ/ آتشˇ جا/ تو مى ول بیگیفته خنده‌یأ/ فو نوأ زئن/ هو نوأ زئن<br />
مى دیلˇ دله میان/ ایتا دونیا بوتوراسته رؤشینى رقصأ درید<br />
نتانم جیگا بدم/ باد می بوکون نفسأ/ کؤگا به کؤگا/ سرأ دأ.<br />
بیشتاوستم کی خودا/ خأستی خو نامأ واگردأنه/ بنه&#8230;/ «لیلا»<br />
هه&#8230;/ دست ویگیر مرأ رفئق/ دست ویگیر&#8230;</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://v6rg.com/?cof_write=5319">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://v6rg.com/?feed=rss2&#038;p=5319</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فقدان شهر، ویژگی اصلی تاریخ قدیم گیلان/ بخش دوم</title>
		<link>http://v6rg.com/?p=5316&#038;utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2581%25d9%2582%25d8%25af%25d8%25a7%25d9%2586-%25d8%25b4%25d9%2587%25d8%25b1%25d8%258c-%25d9%2588%25db%258c%25da%2598%25da%25af%25db%258c-%25d8%25a7%25d8%25b5%25d9%2584%25db%258c-%25d8%25aa%25d8%25a7%25d8%25b1%25db%258c%25d8%25ae-%25d9%2582%25d8%25af%25db%258c%25d9%2585-%25da%25af%25db%258c%25d9%2584%25d8%25a7%25d9%2586</link>
		<comments>http://v6rg.com/?p=5316#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 May 2012 09:13:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Vərg</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاريخ]]></category>
		<category><![CDATA[۱۵۸۵ دیا ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://v6rg.com/?p=5316</guid>
		<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">پرسش مقدر
اکنون پرسش مقدر این است که نبود ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>پرسش مقدر</strong><br />
اکنون پرسش مقدر این است که نبود شهر در گیلان چه علتی داشت و از چه زمانی گیلان توانست بر این ضعف تاریخی خود غلبه نماید؟ پاسخ به اجمال این است که فقدان شهر در گیلان به فقدان تمرکز قدرت در این محدوده‌ی جغرافیایی بر می‌گشت. اما بلافاصله این پرسش مطرح می‌شود که فقدان تمرکز قدرت خود از چه چیزی ناشی می‌شد؟ پاسخ به این پرسش‌ها مستلزم بیان مبسوطی از ویژگی‌های تاریخ گیلان است که در این‌جا فرصت آن فراهم نیست لیکن می‌توان به اجمال خطوط کلی را بیان کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/05/library.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-5317" title="library" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/05/library-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
در پاسخ به پرسش نخست باید گفت که گیلان در طول تاریخ  قدیم خود هیچ‌گاه موفق به داشتن قدرت واحد و یکپارچه‌ای حتا در دو نیمه‌ی غربی و شرقی خود یعنی دربیه‌پس و بیه‌پیش نبوده است. در تاریخ قدیم گیلان مجموعه‌ای از واحدهای کوچک بلوک‌های طایفه‌ای با قلمروهای کوچک محلی وجود داشته که شکل تکامل‌یافته‌ی آن را می‌توان در قرون هشتم و نهم  هجری دید و نگارنده در پژوهشی که در سال‌های بین ۱۳۷۷ تا ۱۳۷۹ انجام شده، وجود این بلوک‌های قدرت طایفه‌ای را با نقشه نشان داده است. در این مطالعه محدوده‌های جغرافیایی  ۱۳ بلوک قدرت در بیه‌پس و بیه‌پیش در اواخر قرن نهم (به جز بخش تالش) شامل لاهیجان، رانکوه، سمام-اشکور، دیلمان در شرق گیلان و کوچصفهان، لشت‌نشاء، خمام، رشت، کوهدم، شفت، فومن، تولم و گسکر در غرب گیلان که بلوک‌های مستقل و یا نیمه‌مستقل بودند، مشخص شده است (عظیمی ۱۳۸۱،تاریخ تحولات اجتماعی واقتصادی گیلان).<br />
پیداست که این تعداد از بلوک‌های قدرت تا چه حد می‌توانست بر کوچک شدن قلمرو جغرافیایی آن‌ها تاثیر بگذارد. کوچک بودن قلمروهای حکومتی به این معنی بود که تمرکز مازاد اقتصادی که گفتیم منشاء پیدایش و توسعه‌ی شهرها بوده‌اند، دراین واحدها قابل توجه نبود و در نتیجه به لحاظ مالی و اقتصادی، انباشت و تمرکز کمی مناسبی نمی‌یافت. هرچند بخش عمده‌ای ازاین مازاد اقتصادی استخراج شده از همان قلمرو کوچک نیز صرف هزینه‌های غیرضروری حاکم محلی و به ویژه جنگ‌های بی‌سرانجام مداوم طایفه‌ای می‌شد که درآن گرایش به گسترش قلمرو یعنی یک نیاز تاریخی به وضوح آشکار بود. به علاوه عمده‌ترین محصولی که در این قلمروهای کوچک کشت می‌شد، محصول برنج بود که امکان تجارت آن دست کم به خارج از منطقه تقریباً میسر نبود یا دست‌کم در حجم زیاد میسر نبود. زیرا این محصول برخلاف محصول جانبی دیگر یعنی ابریشم نسبت وزن به قیمت آن بسیار بالا بود و در نتیجه حمل ونقل آن برای تجارت با توجه به وسایل حمل ونقل و راه‌های موجود اصولاً به صرفه نبود. اما ابریشم که مزیت بسیار مناسبی از نظر تجارت در این دوره داشت و نسبت وزن به قیمت آن بسیار اندک بود نیز به دلیل کوچک بودن قلمرو، حجم آن برای هر واحد حکومتی چندان زیاد نبود. در نتیجه مقدار مازاد اقتصادی استخراج شده در واحدهای کوچک متعدد،از تمرکز و انباشت مناسب برخوردار نمی‌شد.<span id="more-5316"></span></p>
<p>شاید مهم‌تر از وجود این واحدهای حکومتی کوچک متعدد که مصداق واقعی ملوک‌الطوایفی در گیلان بوده، پاسخ به این پرسش مهم باشد که دلیل این پاشیدگی قدرت که هیچگاه فرصت تمرکز نیافت چیست؟ به باور نگارنده این پاشیدگی قدرت در گیلان متاثر از عوامل گوناگون بوده است که بی‌ارتباط با ویژگی‌های طبیعی و جغرافیایی آن نیست. یکی از مهم‌ترین عوامل، کشت اصلی رایج در آن یعنی کشت برنج بوده است که اقتصادی‌ترین شیوه‌ی کشت آن، تفرق کشتکاران در سطح جلگه‌ی همواربود. کشت برنج با ویژگی‌های کاشت، داشت و برداشت آن مستلزم حضور زارع در کنار مزرعه بود. دراین‌جا سکونت برخلاف فلات مرکزی ایران به صورت متفرق و خانه-باغ یا بهتر است بگوییم خانه-مزرعه سامان یافته بود.این الگوی سکونت ‌محصول شرایط‌ جغرافیایی‌ و به نوع کِشتی تعلق داشت ‌که در نواحی جلگه‌ای گیلان رایج بود و در واقع اقتصادی‌ترین و عقلانی‌ترین شیوه‌ی سامان دادن سکونت نیز محسوب می‌شد. زیرا از طریق ‌چنین ‌الگویی از سکونت بود که خانوار می‌توانست به زمین خود دسترسی داشته و از آن به بهترین شکلی مراقبت و بهره‌برداری کند. ساکنان جلگه‌ی گیلان با توجه به تمام جوانب جغرافیایی، محیطی ‌و اقلیمی به تجربه دریافته بودند که تنها محصولی که بیش از هر محصول ‌دیگر می‌توان از کشت آن بهره‌مند شد، کشت محصول برنج است. اما برای کشت ‌برنج به مراقبت بسیار در کاشت، داشت و برداشت نیاز بود که تنها مراقبت از نزدیک میسر بود تا محصول به نحو مناسب برداشت شود.<br />
درگذشته این مراقبت تنها به آبیاری سخت و طاقت‌فرسای برنج خلاصه نمی‌شد بلکه نگهداری از آن در مقابل ‌انواع ‌حیوانات وحشی و اهلی نیز ضرورت داشت. در آن زمان مزارع برنج به وسیله‌ی بیشه‌ها و جنگل محصور شده بود. در این بیشه‌ها، گله‌ی حیوانات وحشی مثل گراز نابودکننده‌ی بوته‌ها و خوشه‌‌های مزرعه‌ی برنج بود. حتا حیوانات اهلی نیز  می‌توانستند تهدیدکننده‌ه‌ای بزرگ باشند. زیرا در گذشته اراضی مشاع یعنی بیشه‌ها، مراتع و جنگل‌ها در جلگه‌ی گیلان که چراگاه دام‌های بزرگ خانوارها بود، برخلاف امروز گسترش وسیعی داشت که محل چرای دام‌ها محسوب می‌شد و در آن دام‌های بزرگ بدون هیچ حد و مرزی، آزاد و رهابودند. بنابراین چون وسعت مزارع زیاد بود و محصور کردن آن با فنس یا پرچین عملا ناممکن و غیراقتصادی بود، ضرورتا، مراقبت کشت برنج می‌باید از نزدیک و از کنار مزرعه صورت می‌گرفت.<br />
دلیل دیگر سکونت دهقان در کنار مزرعه این بود که مراقبت زیاد مستلزم رفت و آمد زیاد از محل سکونت به محل کشت و کار بود. این رفت وآمدها اگر در فواصلی دور از هم انجام می‌شد مستلزم صرف هزینه، وقت و انرژی بسیار می‌شد و عملا پس از مدتی دشوار می‌نمود.<br />
حمل‌ برنج از مزرعه به خانه و قرار دادن آن در انبار برنج (کندوج یا کوتی) نیز کار دشواری بود. در شرایطی که زمین نرم و باتلاقی و چارپایان باربر مثل اسب، گران و خرید و نگهداری آن برای طبقه‌ی رعیت تا حدودی ناممکن بود، حمل برنج نیز از مزرعه به انبار معضل کوچکی نبود و تنها نزدیک بودن به مزرعه می‌توانست این مشکل را تا حدودی حل نماید.<br />
بالابودن سطح آب زیرزمینی که دسترسی به آن رابا حفر فقط چند متر (گاه دو تاسه متر) در همه جای جلگه میسر می‌ساخت (چون آب سطحی و رودخانه در همه‌ی پهنه‌ی جلگه جریان نداشت)، سکونت را برخلاف فلات مرکزی ایران به اراده و دلخواه ساکنان در هر نقطه‌ای وبه صورت پراکنده و متفرق ممکن و میسر می‌نمود.<br />
گسترش ‌پهنه‌های ‌یکسان ‌خاک ‌حاصلخیز در سراسر جلگه‌‌ی ‌گیلان ‌نیز به تفرق سکونتگاه‌ها کمک‌ می‌کرد.بدین معنی که در این‌جا برخلاف فلات مرکزی ایران فعالیت کشاورزی در اثر پراکندگی و به ویژه گسست ‌لکه‌های کوچک خاک، ضرورت ‌سکونت متمرکز در کنار لکه‌های خاک قابل کشت به‌وجود نمی‌آورد. برای ساکنان جلگه‌ی گیلان دسترسی به خاک قابل کشاورزی و تقریبا باکیفیت یکسان در هر جایی از جلگه فراهم بوده است.<br />
برخلاف فلات مرکزی ایران در محیط گیلان حمله و هجوم‌های غارتگرانه‌ی ایلات و عشایر و به ‌ویژه حمله و هجوم‌های ‌از جانب ‌بیگانگان تقریبا وجود نداشت تا دفاع را به صورت متمرکز و در کنار قلعه به ضرورت اجتماعی و همگانی بدل نماید. این خود نیز تجمیع و در کنار هم بودن خانوارها را الزامی و ناگزیر نمی‌کرد.<br />
همه‌ی موارد فوق کمک می‌کرد که ‌خانه در کنار مزرعه ساخته شود و الگویی به نام الگوی‌ خانه-باغ (یا به تعبیر ما خانه-مزرعه) پدید آید و چشم‌اندازی ویژه خلق کند. اکنون این پرسش پیش روی ماست که این ویژگی جغرافیایی پراکندگی خانوارها چه تاثیری بر تمرکز قدرت داشت و به ویژه چه تاثیری بر وسعت قلمرو‌های سیاسی داشت. پاسخ این است که این ویژگی ناگزیر سکونت در شرایط ویژه‌ی طبیعی و جغرافیایی و اقلیمی سبب تفرق مطلق سکونت در سطح جلگه می‌شد که برای اعمال قدرت درقلمروهای وسیع، دشواری‌های بسیار پدید می‌آورد و در نتیجه الزاماً و به تجربه قلمرو‌های کوچک ترجیح داده می‌شد.</p>
<p>دومین عامل این بود که در قلمروهای وسیع در یک واحد سیاسی، دسترسی به همه‌ی نقاط آن دشوار بود. جلگه‌ی گیلان با خاک رس، زمین‌های زهکشی نشده و بارندگی مداوم در طول سال، شرایط دسترسی به نقاط دوردست قلمرو وسیع یک حکومت را بسیار دشوار می‌کرد. زیرا در بخش عمده‌ای از سال، راه‌ها چنان گلی و باتلاقی می‌شد که عملاً دسترسی و اعمال قدرت را برای مطیع نگه داشتن رعیت دشوار و هزینه‌های آن را به نحو غیراقتصادی بالا می‌برد. آماده نگه داشتن این راه‌ها، حتا اگر ساخته می‌شد نیز بسیار پرهزینه بود. پس به تجربه قلمروهای کوچک قدرت باز هم ترجیح داده شده بود.</p>
<p>سومین عامل وجود جنگل‌های انبوه جلگه‌ای بود که عملاً اعمال اتوریته و قدرت حکومتی را از نظر جغرافیایی محدود می‌کرد. جنگل در این زمان که در دوسوم جلگه به صورت انبوه وجود داشت می‌توانست در شرایط شورش و قیام و هرگونه چالشی علیه قدرت، سنگرها و مخفی‌گاه‌های مناسبی برای مبارزه با حکومت‌ها باشد.[۴]</p>
<p>علاوه بر عوامل فوق که در سطحی خرد و محلی مانع تمرکز قدرت و در نتیجه کوچک شدن قلمرو‌های حکومتی در گیلان می‌شد، در سطحی کلان نیز دو عامل بود که مهم‌تر از بقیه‌ی عوامل مانع یکپارچگی و تمرکز قدرت در گیلان قدیم می‌شد. یکی از این عوامل و احتمالاً عامل پایه‌ای تر وجود رودخانه‌ی پرآب سفیدرود بود که از جنوب آن وارد منطقه می‌شد وآن را از وسط به دونیمه‌ی جغرافیایی کاملاً مجزا از هم تقسیم می‌کرد. در شرایط تکنیک پائین حمل و نقل، پیدا بود که سفیدرودِ پرآب با حوزه‌ی آبریز بسیار وسیع (با وسیع‌ترین حوزه‌ی آبگیری در ایران) و با رژیم آبی یک رودخانه‌ی دائمی و جریان قوی آن در تمام سال، ارتباط بین دو بخش از گیلان به دشواری میسر می‌شد. همین مانع طبیعی سبب شده بود تا مرز فرهنگی کاملاً متمایزی که دو عنصر زبان و مذهب متفاوت از وجوه بسیار آشکار آن است در دو سوی رودخانه شکل بگیرد. در شرق این رودخانه مذهب شیعه‌ی زیدیه ودر غرب آن مذهب اهل تسنن حنبلی رواج داشت. در شرق،گیلکی بیه‌پیشی و در غرب آن گیلکی بیه‌پسی رواج یافت که به طرز شگفت‌انگیزی در فواصل کوتاه برای طرفین قابل فهم نبود. این دوگانگی‌های ساختاری نیز عامل مهمی بر سر راه تمرکز قدرت یکپارچه‌ی منطقه‌ای بود.[۵]</p>
<p>حاکمیت سنتی ملوک‌الطوایفی گیلان با اشغال آن توسط شاه عباس تا حدود زیادی ازبین رفت. شاه عباس به شدت با شاهک‌های طایفه‌ای محلی که اصل تاریخی گریز از قدرت مرکزی را برای سال‌های سال وجهه‌ی کار خود کرده بودند برخورد کرد و برای اعمال کامل قدرت مرکزی تقریباً تمام عاملان قدرت محلی را از قزلباشان ترک انتخاب کرد. برخلاف تاریخ‌نویسی در فرهنگ سیاسی مشخص که نیاز به ریشه‌دار نشان دادن قیام‌های خلقی و انقلابی از نوع قرن بیستمی در هر منطقه ای از ایران داشت و در هر شورشی به دنبال رنگ‌آمیزی آن به سبک و سیاق قیام‌های خلقی رهایی‌بخش می‌نمود، قیام‌کنندگان علیه صفویه بلافاصله پس از مرگ شاه عباس، هدف انسانی و برابری‌طلبانه‌ی مشخصی با برنامه‌ی مشخص و از پیش تعیین شده را دنبال نمی‌کردند. این قیام به میزان زیادی خلق‌الساعه و شورشی کور بود که در پشت آن حاکمان محلی سابق و روسای طایفه‌ای آن‌ها قرار داشتند که برای دست‌یابی دوباره به قدرت ملوک‌الطوایفی از دست رفته‌ی خود در گریز از مرکز و برقراری قدرت عقب‌مانده‌تر و جابرانه‌تر خود توده‌های ستم‌دیده را ابزار قدرت‌گیری دوباره‌ی خود کرده بودند. شیوه‌های غارتگرانه و اوباشی‌گری انجام گرفته در این قیام‌ها نشان آشکاری از بی‌هدفی در راستای اهداف انسانی آن بود. کما این که خشونت دولت مرکزی در خاموش کردن این شورش نیز بی‌اندازه بدوی و غیرانسانی بود. در هر حال اگرچه تمرکز قدرت توسط شاه عباس و دولت‌های صفویه هدف‌های چپاول‌گرانه‌ی خود را داشت که مهم‌ترین آن تصاحب سود ناشی از تولید و تجارت ابریشم گیلان به عنوان مهم‌ترین تولیدکننده‌ی این محصول در سراسر ایران بود لیکن نفس تمرکز قدرت و جلوگیری از پاشیدگی آن در این دوره، وجهی مترقی داشت و پیوند این ناحیه با یازار ملی را فراهم می‌کرد و از رهگذر این فرایند زمینه‌های توسعه و پیشرفت آن را رقم می‌زد لیکن به رغم همه‌ی این تلاش‌ها، دوگانگی قدرت در شرق و غرب گیلان به مرکزیت لاهیجان و رشت تا حدودی به قوت خود تا پایان صفویه باقی ماند.[۶]</p>
<p><strong>تاریخ قدیم و تاریخ جدید گیلان</strong><br />
چنان که دیدیم تا دوره‌ی صفویه توسعه‌ی شهری در گیلان رونق اندکی داشت. از این زمان گیلان کم‌کم در قلمرو سرزمین اصلی ایران ادغام شده و سیاست‌های حکومت مرکزی ایران در آن نفوذ روزافزونی یافت. نفوذ حاکمیت در دوره‌ی شاه عباس اول و پس از ماجرای خان احمد گیلانی درسال ۱۰۰۰ هجری تشدید شده و گیلان به طور کامل تحت حاکمیت حکومت مرکزی ایران درآمد. از رهگذر این وابستگی و پیوند نسبی بیش‌تر با بازار ملی، تولیدات آن به ویژه تولید ابریشم به روابط تجاری بین‌المللی کشیده شد و در واقع بازار یکپارچه‌ی ابریشم گیلان که اکنون تحت کنترل شاه عباس و سپس دیگر شاهان صفویه در آمده بود، توانست پیوند خود را با بازارهای جهانی برقرار کند. این امر تاآن زمان دست کم به صورت گسترده و سازمان‌یافته میسر نشده بود. گسترش بازار ابریشم گیلان در اثر فرایند فوق به افزایش تقاضا و محرک مناسبی برای افزایش تولید و بهبود فرایند تولید و توزیع آن در گیلان و توسعه‌ی مراکز جمع‌آوری آن به عنوان نقاط شهری شد ولی این دوران هنوز دوران گذار از مرحله‌ی سنتی بود.<br />
با خاصه شدن گیلان توسط شا‌ه عباس، به رغم حاشیه‌ای شدن حاکمان بلوک‌های قدرت محلی و بومی گیلان در شرایط جدید، نقاط مرکزی این بلوک‌ها در روابط جدید نقش مهمی به عهده ‌گرفتند. یکی از  وظایف این نقاط، کنترل و مدیریت تولید و جمع‌آوری ابریشم گیلان و انتقال آن به رشت و سپس اصفهان و یا بازارهای فراملی بوده است. در همین رابطه شهر رشت به عنوان سرپل ارتباطی اصلی و مدیریت تمام سرزمین گیلان در این ارتباط، اهمیت بیش از پیش پیدا کرد. با این حال هنوز شهر لاهیجان رقیب عمده‌ا‌ی برای مرکزیت بلامنازع رشت بود و دولت صفویه نیز به دلیل ریشه‌های پیوند ایدئولوژیکش با لاهیجان هنوز تمایل به حفظ آن در مقابل دیگر نقاط بیه‌پس به ویژه رشت برای خود قائل بود.</p>
<p>چنان که می‌دانیم یکی از علائم ورود به دنیای مدرن، وحدت جغرافیای سیاسی و دور شدن از پراکندگی قدرت و تقسیمات ملوک‌الطوایفی سنتی در قرون وسطا بود که امکان حاکمیت قوانین و معیارهای واحد بر سراسر سرزمین را به منظور روان کردن تجارت و جابه‌جایی سرمایه‌ی تجاری و تمرکز انباشت جغرافیایی سرمایه فراهم می‌کرد و از این طریق به انباشت سرمایه و توسعه‌ی سریع‌تر سرمایه‌داری یعنی تنها روابط اقتصادی نوظهور دنیای مدرن کمک می‌کرد. چنان که پیش‌تر گفته شد به رغم موقعیت جغرافیایی شهر رشت در شرایط جدیدِ گیلان ‌برای قبول مرکزیت آن، سوء ظن حاکمیت صفوی به گیلان (به ‌سبب نافرمانی مکرر در این سرزمین) و دلبستگی‌های ایدئولوژیکی که به شرق گیلان وجود داشت، تمرکز قدرت واحد سیاسی به مرکزیت رشت تحقق نیافت. این دوقطبی بودن (البته به سود رشت) تا سقوط اصفهان به دست افغان‌ها ادامه پیداکرد. اما سقوط اصفهان با سقوط دیگری در گیلان یعنی سقوط رشت به دست ارتش پتر اول (کبیر) نیز همراه بود که اهمیت تاریخ‌ساز آن تاکنون به درستی شناخته نشده است. نگارنده در پژوهشی در بین سال‌های ۱۳۷۷ تا ۱۳۷۹ برای نخستین بار به این نتیجه رسید که اشغال گیلان توسط پتر اول (کبیر) پس از سقوط اصفهان سرفصل تاریخ جدید گیلان بوده و اصولاً پتر اول عامل ناهشیار تاریخ در پیش انداختن تاریخ نوین گیلان پیش از هر ناحیه‌ای درایران بوده است.ازاین رو لازم است برای تحول مهم و فصل جداکننده‌ی تاریخ قدیم و جدید اندکی به دلایل وقوع و چگونگی این تحول و ظهور آن در اوایل قرن هیجدهم به اجمال نظری بیاندازیم.</p>
<p>مارکس در نوشته‌ی هوشمندانه‌ای که هیچ‌گاه در مجموعه‌ی آثار او در چاپ مسکو و برلین در دوره‌ی شوروی سابق چاپ نشد به نکته‌ی بسیار ظریفی در باره‌ی تاریخ روسیه اشاره می‌کند. او می‌نویسد که قوم اسلاو و همین‌طور روس از یک سنت و ویژگی ذاتی برخوردار بود و آن این که «دریا گریز» و «درون بوم» بود. به این معنی که از ابتدای تاریخ این اقوام از نظر توزیع جغرافیایی، خود را در خشکی‌ها محصور و محاط کرده و اگر هم قلمرو پراکندگی آن‌ها به سواحل دریا ختم می‌شد، آن دریاها به آب‌های یخ‌زده‌ی بی‌تحرک محدود و محصور می‌شدند. اما او می‌گوید که «پتر [اول] از همان آغاز تمامی سنن نژاد اسلاو را زیر پاگذاشت: «روسیه به آب [دریا] نیاز دارد». این جمله را که او زمانی با حالت سرزنش‌آمیزی به شاهزاده کانتمیر گفت، در سرلوحه‌ی زندگی‌نامه‌اش نوشته است. جنگ نخست او با ترکیه، فتح دریای آزوف، پیکارش با سوئد، تصرف دریای بالتیک، دومین نبردش با عثمانی هدف تسخیر دریای سیاه را در سر داشت، و نیت دست‌درازی فریبکارانه‌اش به ایران، اشغال دریای خزر بود. اگر خواست تنها گسترش منطقه‌ای باشد، خشکی کافی است اما اگر اقدام به تهاجمی جهانی مدنظر باشد، نخستین پیش شرط، دریا خواهد بود. فقط دگرگونی مسکو از یک کشور درون‌بوم محض به حکومتی با سواحل دریایی می‌توانست محدودیت‌های دیرینه‌ی سیاست مسکو را رفع نماید&#8230;» (مارکس، دیباچه‌ای بر تاریخ روسیه، ۱۳۸۴ ص۴۹ تاکید از ماست). و اضافه کنیم که انتقال پایتخت روسیه از مسکو توسط پتر به بندر خودساخته‌ی پترزبورگ در ساحل دریای بالتیک در سال ۱۷۱۳ میلادی که پنجره‌ای به دنیای در حال تحول اروپا بود نیز از همین ویژگی روانشناسی متحول او خبر می‌داد. بدین ترتیب دگرگونی در سیاست روسیه با آمدن پتر، زمینه‌های اشغال گیلان به دست پتر اول را فراهم کرد. فرصت این حمله و اشغال را سقوط اصفهان به دست افغان‌ها فراهم کرد. نماینده‌ی پتر اول یعنی آرتمی ولینسکی که در ایران بوداز پیش به طرز شگفت‌انگیزی شرایط بحرانی در ایران را درک کرده و او را تشویق به حمله به ایران کرده بود.</p>
<p>بدین ترتیب چنان که می‌دانیم با سقوط اصفهان، لشکر پتر اول (موسوم به پتر کبیر) تمام نوار شمالی ایران از جمله گیلان رابه تصرف خود درآورد و رشت در سال ۱۷۲۲ میلادی به دست ارتش پتر اول افتاد. این تصرف که ده سال و از سال ۱۷۲۲ تا ۱۷۳۲ میلادی (۱۱۳۵ تا ۱۱۴۵ هجری) به طول انجامید،به شهر رشت ارزش و اعتبار تاریخی مهمی بخشید. رشت به سبب موقعیت جغرافیایی مرکزی خود در گیلان و واقع شدن در دهانه‌ی دره‌ی سفیدرود برای ارتباط با فلات مرکزی ایران از سویی و نزدیک‌ترین مکان شهری مهم به بهترین بریدگی ساحل دریای خزر یعنی بریدگی انزلی برای ایجاد ارتباط دریایی از سوی دیگر به عنوان مرکزیت بلارقیب گیلان مورد توجه‌ فرماندهی ارتش پتر کبیر یعنی ژنرال سیمونف و لواشف قرار گرفت وبه مقر فرماندهی این فرماندهان نظامی تبدیل شد. از این زمان تا پایان دوره‌ی اشغال، شهر رشت ر‌سما مرکز اداره‌ی سیاسی-نظامی ‌گیلان بود و هرگونه ‌روابط رسمی با دول خارجی و امضاء قراردادها نیز در این شهر انجام می‌گرفت. رشت در پرتو حضور ده‌ساله‌ی قوای اشغال‌گر با طی فرایند اروپایی شدن روسیه در اثر سیاست‌های پی‌گیر پتر اول، نقش‌آفرین رواج و رسوخ اولین عناصر ونطفه‌های دنیای مدرن به صورت نهادی در این شهر شد. این تغییرات ماندگار که از رویاهای پتر برای ماندن دائمی در گیلان سرچشمه می‌گرفت (چنان که در قراردادهای نخستین با شاه طهماسب ولیعهد شاه سلطان حسین و با اشرف افغان به آشکارا بیان شده)، سبب تحولات مهمی برای سال‌های بعد شد و گیلان را برای نخستین بار همانند اروپای تحت اشغال ارتش ناپلئون در معرض امواج دنیای مدرن قرارداد. در این تحول لاهیجان برای نخستین بار به عنوان آخرین رقیب رشت به طور کامل از توجه افتاد. در نتیجه‌ی این فرایند بسیار مهم‌،  ضمن ورود گیلان به دوران تاریخ مدرن خود، مرکزیت بلامنازع  رشت در گیلان نیز برای همیشه تثیبت شد (همچنین نگاه کنید: عظیمی ۱۳۸۱، تاریخ تحولات اجتماعی &#8211; اقتصادی گیلان وعظیمی،تاریخ نوین گیلان چگونه آغاز شد، مجله‌ی گیله وا، شمار۶۶ سال ۱۳۸۲).</p>
<p>در شرایط نوین لاهیجان دیگر ایفاگر نقش مهمی نبود. زیرا نه در پیش کرانه‌ی ساحلی خود بندری داشت که بتواند از آن طریق با جهان در حال تحول و توسعه ارتباط برقرار کند و نه پس کرانه‌ی کوهستانی آن امکان ارتباط آسان با فلات مرکزی ایران را میسر می‌نمود. همچنین آن پیوند تاریخی ایدئولوژیکی با صفویه نیز در دوران نوین دیگر کارکرد معینی نداشت. از این رو درقیاس با لاهیجان، رشت از هر نظر مزیت‌های بهتری در شرایط نوین ارائه می‌کرد.<br />
درطول دوره‌ی اشغال، روس‌ها تنها شهر رشت را به عنوان مرکزیت اداری گیلان به رسمیت می‌شناختند. به عنوان مثال پتر دوم (جانشین پتر اول که سه سال پس از اشغال گیلان در سال ۱۷۲۵ م درگذشت) امضاء عهدنامه‌ی ۱۳ فوریه‌ی ۱۷۲۹ با اشرف افغان را که درآن سرزمین گیلان تا کاروانسرای نقله‌بر(درنزدیکی رستم آباد) برای همیشه به روس‌ها واگذار شده بود، در شهر رشت به امضاء رساند. سه سال بعد که نادر، سردار شاه طهماسب، روس‌ها را مجبور به خروج از گیلان کرد نیز قرارداد معروف به قرارداد رشت در سال ۱۷۳۲ میلادی با نمایندگان نادر در همین شهر امضاء شد و نام رشت یعنی محل امضاء قرارداد در پایان قرارداد نیز جزئی از سند قرارداد بود و قرارداد فوق اغلب در سال‌های بعد به این نام خوانده می‌شد (نگاه کنید به متن قرارداد: احمد تاج بخش، سیاست‌های استعماری روسیه تزاری، انگلستان و فرانسه ۱۳۶۲ صص ۲۹۱-۳۰۲).</p>
<p>شهر رشت در زمان حضور روس‌ها تغییراتی در جهت فرایند مدرن‌سازی داشته است. متاسفانه ما هنوز یادداشت‌های روزانه‌ی سیمونف، لواشف (فرماندهان نظامی روس‌ها در رشت) وآورامف (کنسول روس در رشت) در زمان اشغال را در دست نداریم (هرچند می‌دانیم که انتشار یافته است). اما رابینو یک مورد نقل می‌کند که یک شهروند گیلانی از تحولات انجام شده در گیلان در دوره‌ی اشغال اظهار رضایت کرده است. رابینو که در چارچوب رقابت بین روس و انگلیس در ایران عموماً روی خوشی در جهت‌گیری به نفع روسیه در نوشته‌هایش نشان نداده است، استثنائاً در کتاب دارالمرز گیلان دراین مورد مشخص از قول هنوی (تاجر انگلیس) می‌نویسد که: «در سال۱۷۴۴ (۱۱۵۷هجری) [یعنی دوازده سال پس از انعقاد قرارداد تخلیه و ده سال پس از تخلیه‌ی گیلان توسط ارتش روسیه]، هنوی، ذکر نموده است که طبق گفته حاجی زمان لاهیجی، گیلان در زمان استیلای روس‌ها به پیشرفت‌هایی نائل آمده بود». او حتا در همین نقل قول می‌نویسد که این شهروند گیلانی به هنوی گفته است که مردم ازاین زمان نه فقط خاطره‌ی بدی نداشتند بلکه خواهان بازگشت به آن دوران بوده‌اند: «مردم از آن‌که دوباره تحت فرمان آن‌ها باشند، ناراحت به نظر نمی‌رسیدند» (رابینو ۱۳۷۴ ص۵۳۶). اگر این اظهار نظر شهروند گیلانی را که از هنوی نقل قول شده بپذیریم باید آن را به ضرورت اصلاحات از جانب روسیه در گیلان و به ویژه برقراری امنیت در رشت تفسیر کنیم. زیرا به سبب این که پتر اول و جانشینانش به اعتبار مفاد قرادادهایی که در سال‌های ۱۷۲۲، ۱۷۲۳ و ۱۷۲۹با طرف ایرانی منعقد کرده‌اند و در تمام آن‌ها تاکید شده است که گیلان تا ابد در دست روس‌ها باقی خواهد ماند، در بازسازی رشت به سبک دنیای مدرن تردیدی به خرج ندادند. پتر حتا به ارمنیان قفقاز پیشنهاد کرده بود که در صورت مهاجرت به این شهر، همه گونه اقدامات حمایتی راانجام خواهد داد. به نظر می‌رسد که آغاز رویکرد استقرار ارمنیان در رشت نیز که بعدها نقش مثبت و مهمی در انتقال عناصر مدرن به این شهر ایفاء کردند، ازاین دوران آغاز شده باشد (در این مورد هنوز پژوهشی البته صورت نگرفته است). یادآوری کنیم که در تداوم استقرار این گروه از شهروندان روس در رشت، نحوه‌ی خاتمه‌ی اشغال بسیار موثر بود. زیرا چنان که متن قرارداد ۱۷۳۲ نشان می‌دهد، تخلیه‌ی ارتش روسیه از گیلان با تعهدات متقابل دو دولت و با مسالمت تمام انجام شد و درنتیجه تداوم مهاجرت این گروه بدون خصومتی می‌توانست همچنان دوام داشته باشد.</p>
<p>در هر حال رشت پس از رفع اشغال موقعیت مرکزی خود را در گیلان تثبیت کرد. رابینو درباره‌ی آغاز مرکزیت رشت گفته است که: «من نمی توانم بگویم از چه وقت تمام خطه گیلان برای اولین بار به حکمرانی واحد تفویض شد که در رشت رحل اقامت گزید، اما این موضوع احتمالا در پایان سلطنت نادرشاه اتفاق افتاده است» (رابینو، فرمانروایان گیلان ۱۳۶۹ ص۳۰).از نظر ما حکمرانی واحد گیلان به مرکزیت رشت از همان آغاز تصرف گیلان توسط پتر اول پدیدآمد و با رفع اشغال پس از ده سال (یعنی در ۱۱۴۵ هجری) به طور کامل تثبیت شد. بنابراین مرکزیت رشت بسیار زودتر از پایان سلطنت نادر اتفاق افتاد. ما می‌دانیم که نادر در سال ۱۱۴۵ هجری یعنی زمانی که هنوز سردار نظامی ایران بود با برکناری شاه طهماسب ابتدا پسر هشت ماهه‌اش را به عنوان شاه عباس سوم جانشین او کرد و خود را نیز در همین سال نایب‌السلطنه نامید و سپس در سال ۱۱۴۸ هجری تاج سلطنت به نام افشاریه بر سر گذاشت و چنان که می‌دانیم پایان سلطنت نادرشاه نیز در سال ۱۱۶۰ هجری بوده است. بنابراین چنان که پیداست در حالی که قبل از روی کار آمدن نادرشاه و دقیقاپس از این که نادر به عنوان سردار نظامی شاه طهماسب ارتش روسیه را به رغم میلش وادار به ترک گیلان کرد و قرارداد ۲۱ ژانویه۱۷۳۲ م  یا ۳۰ دی ماه ۱۱۱۰ خورشیدی را بر آنان تحمیل نمود، رشت موقعیت مرکز‌ی خودرا در گیلان تثبیت کرد.</p>
<p>چنان که پیش‌تر گفتیم تمایل روس‌ها به انتخاب رشت به عنوان مرکزیت فرماندهی ارتش روسیه مدیون دسترسی بی‌بدبل این شهر به فلات مرکزی ایران از طریق دره‌ی سفیدرود از یک سو و دسترسی نزدیک به مرداب انزلی  و پیربازار به عنوان پیش بندر آن در دریای خزر برای ارتباط با روسیه و جهان خارج از طرف دیگر بود. این موقعیت شهر رشت  با توجه به تحولاتی که در روسیه در جهت اروپایی شدن به سرعت درحال تحقق بود، این شهر را برای ایفای کارکردهای ملی و فراملی نوینی در ایران آماده می‌کرد. در پرتو چنین نقشی بود که به تدریج محور انزلی-رشت در سال‌های بعد هنگامی که پایتخت ایران به تهران منتقل شد، تدریجاً به نقطه‌ی تماس اصلی پایتخت نوین ایران با جهان خارج تبدیل شد.</p>
<p>در هر حال بدیهی است که در اوضاع و احوال پس از اشغال گیلان، رقیبی برای مرکزیت این شهر نمی‌توانست وجود داشته باشد. این وحدت سیاسی گیلان به مرکزیت اداری رشت اهمیت تاریخی مهمی در توسعه‌ی شهری و به طورکلی در توسعه‌ی اقتصادی گیلان و ورود آن به تاریخ جدید و مدرن داشت. از این زمان در گیلان برخلاف گذشته که در آن شبکه‌ی شهری گسیخته و بدون قدرت مسلط یک شهر حاکم بود،  شهر مسلطی بر شبکه‌ی شهری آن پدید آمد که تا آن زمان سابقه نداشت. از این منظر می‌توانیم ادعا کنیم که گیلان با ایجاد یک شهر مرکزی مهم پیش از هر منطقه‌ای درایران به دنیای مدرن گام گذاشته و تاریخ مدرن خود را آغاز کرد.</p>
<p><em><strong>توضیحات ورگ:</strong></em><br />
<em>[۴] این عوامل به هیچ وجه این را ‌که چرا زودتر و در ارتفاعات غیرجلگه‌ای و برای مثال در تمدن مارلیک-دیلمان قدرت متمرکز سیاسی و شهر شکل نگرفت توضیح نمی‌دهد. ضمن این‌که با وجود همین شرایط ما شهری مثل لاهیجان را داریم که نقض این قاعده است. بنابراین به نظر می‌رسد از طرفی باید حکم «فقدان شهر در تاریخ گیلان» را دوباره بررسی کرد. و از طرفی برای «فقدان تمرکز قدرت سیاسی» به دنبال دلایل محکم‌تری گشت.</em><br />
<em>[۵] عامل وجود رودخانه‌های پرآب در گسست بین لهجه‌های مختلف زبان گیلکی موارد دیگری هم دارد. به طور کلی اگر زبان مردم جنوب کاسپین را طیف پیوسته‌ای بگیریم که از کنار هم قرار گرفتن سه زبان تالشی، گیلکی و تبری (مازندرانی) شکل گرفته؛ تغییر لهجه‌های این طیف هرگاه به رودخانه‌های پرآب می‌رسد، تغییر عمده‌ای دارد. از جمله رودخانه‌های پسیخان و سفیدرود تا پولورود و دره‌ی نوشا و دره‌ی چالوس.</em><br />
<em>[۶] آن‌چه که آقای دکتر عظیمی در توصیف قیام‌های دهقانی گیلان علیه اشغال‌گران می‌نویسد، واقعیت همه‌ی خیزش‌های تاریخ است. خیزشی یا قیامی یا انقلابی وجود ندارد که به طور مجرد، اهداف انسانی خاصی را دنبال کند. این وضعیت تاریخی‌ست که طبقه یا قشری را با توجه به منافعش، پی‌گیر این اهداف انسانی می‌کند. وگرنه در انقلاب فرانسه هم مردم طبقه‌ی فرودست آن چیزی را در خیابان‌ها علیه سلطنت فریاد زدند که طبقه‌ی نوخاسته‌ی بورژوا می‌طلبیدند. این واقعیت که حامیان قیام‌های دهقانی از طبقه‌ای خاص بودند نمی‌تواند ناقض حضور مردم پایین‌دست و اهداف برابری‌خواهانه‌شان باشد. البته که مردم گاه برای کسب آزادی و عدالت و کرامت به زیر پرچم نیروهای ارتجاعی (آنان که خواستار بازگشت به مناسبات مربوط به گذشته هستند) می‌روند.</em></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://v6rg.com/?p=5288">قسمت اول این مقاله</a></p>

				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><i>سعید(گیلان استان زیبای من):</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5316#comment-6000">۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							سلام
خیلی جالب و خواندنی بود و از مطالب ارزشمندتان بهره بردم
همیشه ورگ خوب بوده و هست....
موفق باشید
						  </li>
						  <li><i>علی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5316#comment-6001">۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							شیمی مطلب عالی بو . بررسی و تحقیق مطالب تاریخی البته با نظر به خلاف واقع نبودن مطلب کار سخت اما شیرینی است
موفق باشید.
علی گیلکی
						  </li>
						  <li><i>Gilan:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5316#comment-6002">۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							اين هم از كارهاي عالي و قابل تحسين بود. ضمن تشكر بسيار از شما، بنده شخصا به همراه يكي از دوستان علاقه مند شهر(شهركي) را در دل جنگلهاي بكر گيلان پيدا كرده ايم كه متاسفانه جرات ثبت و نشر آن را نداريم!با توجه به اين كه تخصص خود بنده سازه هست و يك كار در اين رابطه در دست انجام دارم كه متاسفانه به دليل مشغله ي خاصي كه دارم نتونسته ام مانند چند كار ديگر آنرا به اتمام برسانم.
						  </li>
						  <li><i>Gilan:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5316#comment-6005">۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							ماین هم از کارهای عالی و قابل تحسین بود. ضمن تشکر بسیار از شما، بنده شخصا به همراه یکی از دوستان علاقه مند شهر(شهرکی) را در دل جنگلهای بکر گیلان پیدا کرده ایم که متاسفانه جرات ثبت و نشر آن را نداریم!با توجه به این که تخصص خود بنده سازه هست و یک کار در این رابطه در دست انجام دارم که متاسفانه به دلیل مشغله ی خاصی که دارم نتونسته ام مانند چند کار دیگر آنرا به اتمام برسانم.
و وگردستم.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://v6rg.com/?cof_write=5316">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://v6rg.com/?feed=rss2&#038;p=5316</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نوبل در رشت</title>
		<link>http://v6rg.com/?p=5292&#038;utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2586%25d9%2588%25d8%25a8%25d9%2584-%25d8%25af%25d8%25b1-%25d8%25b1%25d8%25b4%25d8%25aa</link>
		<comments>http://v6rg.com/?p=5292#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 May 2012 13:01:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Vərg</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیجیک]]></category>
		<category><![CDATA[۱۵۸۵ سیا ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://v6rg.com/?p=5292</guid>
		<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تا اوایل دهه هفتاد اگر به «رشت» می‌رفتید، ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تا اوایل دهه هفتاد اگر به «رشت» می‌رفتید، ممکن بود با خانه‌ای مواجه شوید که آنرا خانه‌ی «نوبل» می‌نامیدند؛ ساختمانی دوطبقه و متروک در میانه‌ی محوّطه‌ی مرکز رادیو و تلویزیون. این خانه در گذشته به تاجری سوئدی تعلّق داشت که از قضا «برادر آلفرد نوبل» معروف بود. او در رشت به تجارت با کشورهای شمال دریاچه‌ی کاسپیان (خزر) می‌پرداخت. افراد محلّی از پدران خود نقل می‌کنند که نوبل از برادرش هم برای بازدید از ایران و رشت دعوت کرد که او نیز آن زمان که هنوز شهرت و معروفیّتی نداشت برای مدّتی به ایران می‌آید و مهمان برادر می‌شود. با فوت نوبل تاجر، از آنجا که وارثی نداشت، خانه‌ی او متروک می‌شود و بر حسب تصادف این ساختمان در مرکز محوّطه‌ی ساختمان رادیو و تلویزیون قرار می‌گیرد و به دلیل محصور بودن این مرکز، آرام آرام از ذهن نسل جدید پاک می‌شود.<br />
با شنیدن این مطالب به یاد آوردم که استادم، پروفسور پیتر ون دن دانگن، استاد دانشکده‌ی مطالعات صلح بردافورد با تأثیر از شان مک‌براید، مبارز ایرلندی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، همیشه از این شکایت داشت که در برابر این همه موزه‌ی جنگ که در جهان هست چرا موزه‌ی صلحی وجود ندارد. از سوی دیگر در اروپا برای خانه‌هایی که به هر دلیل (مانند سکونت دائم یا موقّت) با افراد سرشناس مانند هنرمندان، دانشمندان و سیاستمداران قرابتی پیدا کرده‌اند، شناسنامه‌ای تهیّه و بر سر در آنجا نصب می‌کنند تا راهی برای حفظ تاریخ، هویّت دادن به شهرها و تجلیل از مردان و زنان بزرگ باشد. پس به فکر افتادم که اگر خانه‌ی نوبل در رشت به موزه‌ی صلح بدل شود، برای ایران وجهه‌ی صلح‌دوستانه‌ای در جهان به همراه خواهد آورد و جاذبه‌ای توریستی نیز به شمار خواهد رفت. به احتمال زیاد دولت سوئد، بنیاد نوبل و سازمان ملل هم حاضر به همکاری برای بازسازی و نصب لوازم مورد نیاز مانند مجسّمه و جز آن خواهند بود. از آن پس طرح خود را با همه‌ی کسانی که با آن در ارتباط بودند در میان گذاشتم. مقامهای میراث فرهنگی در تهران که از موضوع کاملاً بی‌اطّلاع بودند امّا از طرح من با خبر شدند. در سال ۱۳۸۱ در حاشیه‌ی نمایشگاه بازرگانی در تبریز از سفیر سوئد پرسیدم که اگر چنین خانه‌ای وجود داشته باشد و چنین طرحی پیشنهاد شود، آیا حاضر به مساعدت خواهد بود؟ او با اطمینان جواب مثبت داد. موضوع را که به اطّلاع مسؤولان رساندم، اگر در ابتدا با ناباوری آنان مواجه می‌شدم، از این به بعد با نوعی بی‌تفاوتی و رخوت مواجه شدم.<br />
در بهار سال ۱۳۸۳ بر حسب تصادف مدیر میراث فرهنگی استان گیلان را دیدم. بلافاصله بعد از احوالپرسی سراغ خانه‌ی نوبل را گرفتم. خبر داد که آن ساختمان را خراب کرده‌ و به جایش بنای نو و قابل استفاده‌ای(!) ساخته‌اند.</p>
<p style="text-align: left;"><em>گفتنی‌ها؛ خاطرات، مصاحبه‌ها، سفرنامه‌ها/ علی‌اکبر عبدالرّشیدی/ ص ۳۲۱.</em></p>

				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><i>حمید:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5292#comment-5987">۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							نوبل صاحب امتیاز نفت شمال بوده و مقداری از ثروت زیادش از این راه بدست آمده است. پس بحث تجارت به شکل ساده ای که شما اشاره کرده اید نبوده است.
						  </li>
						  <li><i>قاصدك:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5292#comment-5990">۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							هرچند متن از يك كتاب نقل شده ولي لازم است به منبع آن نقل قول يعني وبلاگ ايمايان هم ارجاع دهيد:
http://imayan.blogspot.com/2012/04/blog-post_20.html
						  </li>
						  <li><i>مهمان:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5292#comment-5991">۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							همون بهتر که نشد. حکومتی که با همه دنیا دشمنی داره لیاقت موزه صلح رو نداره. البته ای کاش خرابش نمی کردند.
						  </li>
						  <li><i>Vərg:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5292#comment-5992">۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							دوست عزیز،
منبع این متن همان کتاب است که ذکر شد. نقل منابع بعدی در صورتی که چیزی از متن کم یا به آن افزوده نشده بی‌معنی‌ست. ضمن این‌که وبلاگ ایمایان منبع بنده نبوده.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://v6rg.com/?cof_write=5292">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://v6rg.com/?feed=rss2&#038;p=5292</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فقدان شهر، ویژگی اصلی تاریخ قدیم گیلان/ بخش یکم</title>
		<link>http://v6rg.com/?p=5288&#038;utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2581%25d9%2582%25d8%25af%25d8%25a7%25d9%2586-%25d8%25b4%25d9%2587%25d8%25b1%25d8%258c%25d9%2588%25db%258c%25da%2598%25da%25af%25db%258c-%25d8%25a7%25d8%25b5%25d9%2584%25db%258c-%25d8%25aa%25d8%25a7%25d8%25b1%25db%258c%25d8%25ae-%25d9%2582%25d8%25af%25db%258c%25d9%2585-%25da%25af%25db%258c%25d9%2584%25d8%25a7%25d9%2586</link>
		<comments>http://v6rg.com/?p=5288#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 May 2012 12:57:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Vərg</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاريخ]]></category>
		<category><![CDATA[۱۵۸۵ سیا ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://v6rg.com/?p=5288</guid>
		<description><![CDATA[
<p style="text-align: justify;">یکی از شاخص‌های مهم در بررسی و شناخت ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;">یکی از شاخص‌های مهم در بررسی و شناخت تاریخ هر کشور و یا منطقه‌ای، بررسی استعداد پیدایش شهر در آن محدوده است. زیرا چنان که «رابرت پارک» نظریه‌پرداز مکتب شیگاگو با هوشمندی گفته است، «شهر کارگاه تمدن بشر بوده است». بدین ترتیب نبود این کارگاه در هر محدوده‌ای به معنی کند و بطئی شدن فرایند تحول تاریخی و تاخیر در تغییرات تاریخ‌ساز آن محسوب می‌شود. اما منشاء پیدایش این کارگاه تمدن بشر در تاریخ چه بوده است؟و پرسش مهم‌تر این که چه عاملی مانع شکل‌گیری شهر به مفهوم واقعی در گیلان قدیم شده است؟ از چه زمانی گیلان به مفهوم واقعی دارای شهر به مثابه‌ کارگاه تمدن شد؟ پاسخ به این پرسش‌ها در شناخت تاریخ قدیم و جدید گیلان و یافتن الگوی نظری برای تجزیه و تحلیل تاریخ این بخش از ایران بسیار مهم است. ما کوشش می‌کنیم به اجمال به این پرسش‌ها پاسخ دهیم.<br />
بررسی گوردون چایلد باستان‌شناس استرالیایی نشان داده است که در پیدایش و حیات شهرها، دست‌یابی به مازاد محصول نقش کلیدی داشته است. او در کتاب سیر تاریخ خود می‌نویسد که مهم‌ترین تحول مهم در تمدن بشر، گذار از مرحله‌ی اقتصاد مبتنی بر شکار و گردآوری خوراک به اقتصاد مبتنی بر کشت و دام‌داری یعنی تولید خوراک بود. او این تحول را انقلاب نئولتیکی یا انقلاب نوسنگی نامید. اما به نظر او تحول تاریخ‌ساز دوم در زندگی بشر هنگامی روی داد که انسان موفق به تولید مازاد محصول و در پرتو این تحول موفق به ایجاد شهر شد. مازاد محصول یا مازاد اقتصادی به آن بخش از تولید گفته می‌شود که به روش‌های گوناگون از جریان تقاضاهای جاری موجود یک واحد اجتماعی (یک خانواده، یک موسسه و یا یک جامعه) کنار گذاشته  شده و خارج از نیازهای مصرف بیولوژیکی و اجتماعی فرد و جامعه انباشت می‌شود. به اعتقاد چایلد، تولید مازاد اقتصادی در تاریخ بشر فرصتی فراهم کرد تا گروهی از مردم در نقطه‌ای به جز روستا و با فعالیت‌های کم و بیش متفاوت گرد هم آیند. چایلد برای نخستین بار از این تحول به نام «انقلاب شهری» در تاریخ بشر نام برده است. بعدها پژوهشگران دیگری نظیر پیرسون، ویتلی و آدامز، ضمن پذیرش این نکته‌ی درست، به آن ایرادی وارد کردند و آن این بود که در پیدایش شهرها، مازاد اقتصادی تنها شرط لازم است ونه کافی. به عبارت دیگر شرط کافی برای هستی یافتن شهرها، علاوه بر وجود مازاد اقتصادی، وجود «وسیله‌ی نهادی» برای تمرکز واستخراج مازاد به اشکال گوناگون در یک نقطه‌ی جغرافیایی خواهدبود. بدین ترتیب برای تمرکز جغرافیایی مازاد اقتصادی یک سازمان اجتماعی، سیاسی و یا مذهبی لازم بوده است تا این مازاد را از نظر جغرافیایی در یک نقطه‌ی معین متمرکز نماید (برای بحث تفصیلی‌تر، ن.ک:ناصر عظیمی، پویش شهرنشینی و مبانی نظام شهری، نشر نیکا ۱۳۸۱).</p>
<p><a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/05/60287_437852984379_174315884379_4800603_4505770_n.jpg"><img class="size-medium wp-image-5298 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="60287_437852984379_174315884379_4800603_4505770_n" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/05/60287_437852984379_174315884379_4800603_4505770_n-300x107.jpg" alt="" width="365" height="128" /></a></p></blockquote>
<p style="text-align: justify;">بنابراین وقتی نطفه‌های شهر در منطقه‌ای شکل می‌گیرد، این بدان معنی‌ست که پیرامون آن در پرتو تغییرات تکنولوژیکی،انسان قادر شده است که بازتولید ساده و خودمصرف را به بازتولید گسترش‌یابنده‌ی دارای مازاد محصول تبدیل نماید. این فرایند همچنین بدین معنی خواهد بود که این مازاد توسط قدرتی متمرکزکننده در یک نقطه‌ی جغرافیایی در حال تحقق است. همین تمرکز جغرافیایی مازاد اقتصادی‌ست که بستر و بنیان کارگاه تمدن بشر یعنی شهر را شکل می‌دهد. از این رو همچنین گفته شده است که بدون مازاد اقتصادی، تمدنی به وجود نمی‌آمد. مازاد محصول، پایه‌گذار بازار محلی و تجارت محلی و در صورت ضرب‌آهنگ رشد سریع‌تر آن، سبب‌ساز بازار منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای و در نتیجه شکل‌گیری تجارت منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای از طریق مراکز شهری خواهد بود. حاصل این فرایند تمرکز جغرافیایی مازاد اقتصادی بیشتر در نقطه‌ای معین و توسعه‌ی مداوم شهرنشینی‌ست.<br />
گرچه اغلب از متمرکز‌کننده‌ی این مازاد به دلیل استفاده از زور برای استخراج مازاد اقتصادی و تمرکز جغرافیایی آن در یک نقطه‌ی معین از فضای جغرافیایی، انتقاد شده است لیکن این واقعیت را نمی‌توان نادیده گرفت که به رغم دشواری این فرایند، کاری که در راستای پیدایش ناگزیر یک فرایند تمدن‌ساز اتخاذ شده به طور نسبی مترقی وپیش‌برنده‌ی تمدن بوده است و صرف‌نظر از شیوه‌های عمل گریزناپذیر آن، کارکردی در جهت ترقی وپیشرفت تمدن بشر داشته است. بدون طی چنین فرایند دشواری، اساساً شهرنشینی و یا به قول رابرت پارک خلق یک کارگاه تمدن میسر نبوده است. ضمن آن که توسعه‌ی شهرنشینی نه فقط به طور نسبی سبب بهبود زندگی مردم از طرق گوناگون شده بلکه زمینه‌ی تحول و تکامل بشر در عرصه‌های گوناگون تکنولوژیکی، سازمان اجتماعی، فرهنگ و شیوه‌ی زندگی و در مجموع تمدن شده است. این مقدمه از آن نظر در بررسی ما ضروری بوده است که گیلان، شاید بتوان گفت بیش از هر منطقه‌ای در فلات مرکزی ایران، شاهد غیبت شهر در تحولات تاریخی خود بوده است. به عبارت دیگر یکی از ویژگی‌های اصلی تاریخ گیلان فقدان و عیبت طولانی شهر به عنوان کارگاه تمدن بشر است.<br />
<span id="more-5288"></span></p>
<p><strong>فقدان شهر در گیلان قدیم به مثابه فقدان کارگاه تمدن</strong></p>
<p style="text-align: justify;">چنان که می‌دانیم اولین تمدن شناخته شده در محدوده‌ی گیلان امروزی تمدن آهن بوده است که در دو پهنه‌ی مارلیک-دیلمان و تالش شناسایی شده و این تمدن‌ها شهرت نه فقط منطقه‌ای و ملی بلکه جهانی داشته‌اند. به باور نگارنده این تمدن‌های کوتاه مدت که چون برق وباد وبدون پیش زمینه‌های اساسی تمدنی در گیلان در دوره‌ی آهن (II) ظاهر و دیگر تکرار نشدند، حاصل شرایط ژئوپولتیکی معینی در نواحی فراتر از کمربند پوششی جنگل در گیلان بود که در غرب ایران در اثر اقدامات خشونت‌آمیز هیستریک امپراتوری آشور پدید آمد و پهنه‌های تمدنی فوق را برای مدتی تا سقوط این امپراتوری در سال ۶۱۲ پیش از میلاد به محیطی امن برای توسعه و تحول تغییر داد و این شرایط پهنه‌های تمدنی در گیلان را در اتحادی نانوشته با دشمن آشوریان یعنی اورارتو قرارداد. با این حال این توسعه نیز نتوانست به دلیل ویژگی‌های معین جغرافیایی بومی شود و یا تداوم یابد و نه شهری حتا کوچک پدید آورد. دراین تمدن، باستان‌شناسان با پی‌گیری مستمر خود همچنان در آرزوی دیدن حتا یک سازه‌ی معماری سال‌هاست که به حفاری و جست‌وجو می‌پردازند. باید یادآوری کنیم که این تمدن‌ها اصولاً در پهنه‌ای که ویژگی جغرافیایی گیلان امروزی با آن شناخته می‌شود یعنی جلگه‌ی هموار ساحلی مرطوب هیچ رابطه‌ای نداشته است.<br />
در دوره‌ی باستان نیز در نواحی جلگه‌ای هیچ سکونتگاه حتا روستایی، دست‌کم به صورت مشخص وثبت شده تا کنون شناخته نشده است. در نواحی فراتر از کمربند جنگلی یعنی آن نواحی که پیش‌تر استعداد خود را برای ایجاد تمدن آهن در حوزه‌ی تمدنی مارلیک-دیلمان و تالش نشان داده، چیز قابل توجهی شناخته نشده است واحتمالاً نیز فاقد سکونتگاهی که با شهر پهلو زده باشد،بوده است.<br />
بعد از فروپاشی دولت ساسانی به دست مسلمانان، گیلان اگر چه برخلاف فلات مرکزی ایران با گسست در هیچ حوزه‌ای روبه‌رو نشد لیکن همچنان مانند دوره‌ی باستان برای سال‌ها در انزوا باقی ماند و در این انزوا، قدرت، بیشتر در دست فرمانروایان ایلی[۱] دامدار دیلمیان بود که میانه‌ی چندانی با تمدن یکجانشینی جلگه‌نشینان نداشتند. یادآوری این نکته مهم است که دیلمان در قرون نخستین اسلامی تنهابه بخش شرقی رودخانه‌ی سفیدرود تا رودخانه‌ی چالوس گفته می‌شد واین قلمرو شامل دو بخش جلگه‌ای به نام گیل و بخش کوهستانی به نام دیلم بود که امروزه شامل شهرستان‌های تنکابن، رامسر، رودسر، املش، لنگرود، لاهیجان، آستانه، سیاهکل و شهرستان رودبار می‌شد. بخشی از استان قزوین در شمال رودخانه‌ی شاهرود و بخشی از استان زنجان یعنی طارم نیز جزء دیلمان واقعی یا به قول جغرافی نویسان زمانه «دیلم خاصه» محسوب می‌شد. بنابراین قلمرو گیل و دیلم (دیلمان) برخلاف تصور عموم هیچ ربطی به غرب رودخانه‌ی سفیدرود نداشت. مقاومت پرآوازه‌ای که در تاریخ به نام گیل و دیلم (دیلمان) صفحات زیادی ازنوشته‌های مورخان و جغرافی‌نویسان عرب و ایرانی را در چهار سده‌ی نخست اسلامی پر کرده، منحصراً به شرق رودخانه‌ی سفیدرود تا چالوس مربوط بوده است. درپهنه‌ی جلگه‌ای این محدوده بود که به تدریج تحول کشاورزی برای نخستین بار به طور سازمان‌یافته و متاثر از تحولات پیش‌گامانه‌ی تولید کشاورزی در تبرستان و گرگان، به گیلان رخنه کرد. در غرب رودخانه یا ناحیه‌ای که بعداً «پس گیلان» نامیده شد، انزوای جغرافیایی آن از دو دیوار بلند یعنی دیوار اختلاف مذهبی با شرق رودخانه و موانع ارتباطی رودخانه‌ی سفیدرود متاثر بوده است. در نتیجه توسعه در قلمرو‌های مختلف این واحد جغرافیایی تنها می‌توانست در تعامل با ناحیه‌ی شمال غربی گیلان یعنی از طریق ناحیه‌ی طیلسان (تالش)به کندی انجام گیرد. فراموش نکنیم که در این زمان و همچنین سال‌ها بعد نیز این ناحیه‌ی واسط یعنی تالش با اشتغال غالب به شیوه‌ی معیشت دامداری شبانی، در زمینه‌ی کشاورزی تجربه‌ای کسب نکرد تا آن را به جلگه‌ی مرکزی غرب سفیدرود (بیه‌پس یا پس گیلان)انتقال دهد. اخذ و گسترش مذهب تسنن (بیشتر حنبلی) در ناحیه‌ی پس گیلان (نامی که احتمالاً، پیش گیلانی‌ها به مبداً و موقعیت جغرافیایی خود برای آن انتخاب کرده بودند) نیز در اثر همین فرایند تعامل با ناحیه‌ی شمال غربی (تالش) حاصل شده بود. نتیجه‌ی حاصل ازاین جداسری‌ها بین دو بخش از گیلان این بوده است که شرق گیلان به تحقیق در اثر پیش‌گامی در توسعه‌ی کشاورزی در اثر پیوند و تعامل با تبرستان، توانایی و استعداد بیش‌تری برای تولید مازاد اقتصادی و رسیدن به سکونتگاه‌های دست‌کم کوچک و روستایی، پیش‌قدم بوده است. این البته به هیچ وجه هنوز به معنی دست‌یابی به شهر نبود. نخستین گزارش‌ها در این زمینه را جغرافی‌دان گم‌نام قرن چهارم (نویسنده‌ی حدودالعالم) از سکونتگاه‌های این دو بخش از گیلان به دست داده است. اما او به تاکید از «ناحیه» و «ده» نام می‌برد و نه «شهر». تاکید کنیم که تا این زمان تا جایی که ما اطلاع داریم همه‌ی منابع به دلیل فقدان سکونتگاه‌های مهم حتا روستایی از واژه‌های کلی ناحیه‌ی «گیل و دیلم»، «دیلمان» و «جیل یا جیلان» سخن به میان آورده‌اند و برخلاف نام بردن از شهرهای متعدد در تبرستان، دراین ناحیه هیچ گاه نامی از یک مرکز جمعیتی یا سکونتگاه مشخصی برده نشده است (مگر تاریخ‌های محلی که در سال‌های بعد نوشته شده است). نباید تصور کرد که این امر فقط به دلیل انزوای نظامی و امنیتی پدیدآمده از اقدامات ستیزه‌جویانه‌ی دیلمیان برای اطلاع نداشتن از درون این منطقه بوده، بلکه به باور نگارنده این تاریک‌خانه‌ی داده‌های تاریخی در قرون نخستین اسلامی و پیش از آن  به سبب فقدان حتا یک شهر در این محدوده بوده است.<br />
در هر حال نویسنده‌ی حدودالعالم، دیلمان را در شرق رودخانه‌ی سفیدرود به دوبخش تقسیم می‌کند که یکی به قول او بر کران دریاست یعنی در ناحیه‌ی جلگه‌ی ساحلی است و دیگری اندر کوه‌ها و شکستگی‌ها(دره‌ها) واقع شده‌اند. به قول او «اما،این کی بر کران دریاست، ایشان را ده ناحیتست خرد، چون لترا، وارپوا، لنکا [لنگا]، مرد، جالکرود[چالک رود]، کرک رود، دیناررود، جوداهنجان، سلان رودبار، هوسم. و از «پس‌کوه»، برابر این ده ناحیت، سه ناحیت بزرگست، چون وستان، شیر، بژم». اما او تاکید می‌کند که در این نواحی چیزی که می‌توان یافت تنها روستا و یا به قول نویسنده «ده»‌های بسیاراست: «و هر ناحیتی‌ را از این ناحیت‌ها، ناحیت‌ها و ده‌های بسیارست». جالب است که او ضمن آن که دراین زمان یعنی در سال ۳۷۲ هجری در کل ناحیه‌ی دیلمان به آبادی و آبادانی آن اشاره می‌کند لیکن موفق به نام بردن هیچ شهری نمی شود. در نتیجه نزدیک‌ترین شهر به محدوده‌ی دیلمان را در بیرون از آن در مرز تبرستان و دیلمان و در درون تبرستان یعنی در کلار و چالوس سراغ می‌گیرد: «و این همه [محدوده‌ی دیلمان] اندر مقدار، بیست فرسنگ اندر بیست و پنج فرسنگ و این ناحیت دیلم ناحیتی‌ست آبادان و با خواسته و مردمان وی همه لشکری‌اند یا برزیگر و زنان‌شان نیز برزیگری کنند. و ایشان را هیچ شهری با منبر نیست و شهرشان کلار است و چالوس» (حدودالعالم،به کوشش ستوده ۱۳۴۰ ص۱۴۸. همه جا تاکید ار ماست). چنان که می‌دانیم کلار و چالوس در بیرون از مرز دیلم و در تبرستان واقع شده بود. یادآوری کنیم که در این زمان به برکت کوشش‌های ناصر کبیر رهبر دارای وجه کاریزماتیک زیدیه در شرق گیلان که در بین ۲۸۷ تا ۳۰۱ هجری پایگاه درس و بحث خود را در حدود صد سال پیش ازنوشته‌ی حدودالعالم در هوسم انتخاب کرده بود وبرای نخستین بار سواد خواندن و نوشتن را به همراه مباحث فقه و کلام به این ناحیه آورد، هوسم مهم‌ترین و پرآوازه‌ترین سکونتگاه انسانی در شرق گیلان بود ولی در هیچ منبعی از این مکان  به نام شهر نام برده نشده است.</p>
<p>جغرافی‌دان گمنام ایرانی‌الاصل ما برخلاف مقدسی که سه سال بعد یعنی در سال ۳۷۵ در گیلان بوده، محدوده‌ی دیلمان را از چالوس تا هوسم (رودسر) می‌داند اما جلگه‌ی شرق گیلان از لنگرود تا سفیدرود را نیز به انضمام غرب سفیدرود جزء گیلان به حساب آورده لیکن در همان حال آن را دربخش  «این سوی رودی» آن جای می‌دهد. او در این سوی رود یعنی از لنگرود تا سفیدرود هفت ناحیه معرفی می‌کند: «اما از این سوی رودیان را هفت ناحیت است بزرگ، چون لافجان، میالفجان، کشکجان، برفجان، داخل، تجن، جمه[چمه]. و اما آنک از آن سوی رودیان‌اند [که] ایشان را یازده ناحیت بزرگ است، چون حانکجال، ننک، کوتم، سراوان، پیلمان شهر، رشت، تولیم، دولاب، کهن‌روذ، استراب و خان بلی. و هر ناحیتی را از این ده‌هاست، سخت بسیار. و این ناحیت گیلان، ناحیتی آبادان و بانعمت و توانگرست&#8230; و ایشان را شهرک‌هاست، بامنبر، چون گیلاباذ، شال، دولاب، پیلمان شهر. این شهرک‌هاست خرد و اندر وی بازارها و بازرگانان وی غریب‌اند» (حدودالعالم ۱۳۴۰، پیشین‌ صص ۱۴۹-۱۵۰). پیداست اگر شهری نیز با تعریف زمانه دراین ناحیه موجود بوده، از نظر نویسنده شهرک است و چون نویسنده از تلقی شهرک برای این نقاطِ سکونتی هنوز چندان  راضی نیست به آن پسوند «خرد» را نیز اضافه می‌کند: شهرک‌های خرد. لازم است بگوییم که اصطخری و ابن حوقل که کتاب خود را در بین سال‌های ۳۲۰ تا ۳۵۰ هجری نوشته‌اند، در نقشه‌هایی که از سواحل جنوبی دریای خزر [۲] ارائه کرده اند به وضوح نشان داده‌اند که در محدوده‌ی بین چالوس تا آستارا نتوانسته‌اند حتا یک مرکز سکونتی قابل ذکر روی نقشه‌های خود نشان دهند. آن‌ها دراین بخش از نقشه‌ی خود تنها کلمات کلی مثل دیلمان، دیلم، الجیل به عنوان ناحیه‌ی سکونتی ذکر کرده‌اند وبر خلاف تبرستان و گرگان، هیچ نقطه‌ی شهری در نقشه‌ی خود ارائه نکرده اند. در همین حال در محدوده‌ی تبرستان، حدود ده نقطه‌ی سکونتی و شهری دراین نقشه‌ها نمایانده‌اند (ن.ک: به نقشه‌های کتاب اصطخری و ابن حوقل).</p>
<p>مقدسی نیز محدوده‌ی گیلان رابه دو بخش تقسیم می‌کند. شرق رودخانه‌ی سفیدرود را دیلمان می‌نامد که مذهب همه‌ی آنان شیعه و غرب سفیدرود را با اکثریت سنی می‌داند. او می‌نویسد که دیلمان، کوره‌ای (ناحیه یا شهرستان) است کوهستانی و شهرهایش کوچک‌ند ومهم‌ترین شهر آن را بروان می‌داند که قصبه یعنی مرکز اداری دیلم است ولی به گفته‌ی او نه ثروتی دارد ونه اهمیتی و نه خانه‌ای مرفه و نه بازاری فراخ و نه شهری بزرگ و نه [مسجد] جامعی بلکه همه دیه‌ها کثیف است. برای محدوده‌ی گیلان باتوجه به مشخص کردن نوع مذهب و نام شهرها در نوشته‌ی مقدسی، می‌توان گفت که منظور او از گیلان، همان غرب رودخانه‌ی سفیدرود است. در اینجا سه شهر نام می‌برد شامل دولاب که می‌گوید قصبه‌ی جیل (گیلان) است و آن را شهری خوب و بازارش را زیبا توصیف می‌کند ولی محل آن را ذکر نمی‌کند. دیگری بیلمان شهر که به باور نگارنده در نزدیکی روستای زیکسار کنونی (شمال غربی مناربازار شهرستان صومعه سرا) و احتمالاً مرکز گیل گسگر بعدی ونقطه‌ی سوم را تحت عنوان کهن‌روز در ناحیه‌ی تالش امروزی معرفی می‌نماید. (مقدسی ۱۳۶۱ ج۲ صص ۵۱۷-۵۴۲). با توجه به شناختی که ما از شهرهای بعدی گیلان داریم، هیچ‌کدام از این نقاط در آن زمان نباید به معنی دقیق کلمه شهر بوده باشند و در نتیجه قادر به ایجاد یک فرهنگ شهری برای توسعه‌ی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی نبوده‌اند. این نقاط بیش‌تر مراکز شاهک‌های طایفه‌ای برای کنترل مازاد محلی تلقی می‌شدند و مکان بازارهای هفتگی نیز بودند. یادآوری کنیم که نقاط جمعیتی در این منطقه از گیلان به اعتبار آماری که ملکونف و خودزکو حتا در میانه‌ی قرن نوزدهم ارائه می‌کنند، به جز شهر رشت (که موضوع جداگانه‌ای دراین زمان بود و به آن اشاره خواهیم کرد) و تا حدودی لاهیجان، بقیه‌ی نقاط مراکزی با جمعیت حدود دو تا سه هزار نفر بیشتر نبودند که فقط در روزهای بازار هفتگی رونقی پیدا می‌کردند.</p>
<p>پایان یافتن حکومت آل بویه و ظهور اسماعیلیان در الموت و تحت فشار عملیات تروریستی این گروه در غرب تبرستان و شرق دیلمان، مرکز شیعیان ناصریه (شاخه‌ای از زیدیه به مرجعیت ناصر کبیر) از هوسم به لاهیجان انتقال یافت که از قرن ششم جایگاه مهم‌تری نیز یافته بود. در نتیجه در شرق گیلان لاهیجان و در غرب گیلان فومن به عنوان مراکز اداری تلقی می‌شدند لیکن هیچ‌کدام از این دو مرکز به ویژه فومن قادر به سلطه‌ی خود بر ملوک‌الطوایفی غرب و یا شرق گیلان و ایجاد یک واحد مرکزی یکپارچه نبودند.<br />
اگرتوصیف اصیل‌الدین زوزنی را که درسال ۶۵۲ هجری از گیلان به دست داده مبنای تحلیل خود قراردهیم، باید بگوییم که به طور کلی تقسیمات جغرافیایی در گیلان عموما بر پایه‌ی واحد «ده» و «روستا» بنا شده بود و شهر به مفهوم واقعی در واژه‌شناسی گیلکان در این دوره نه فقط جایگاه اندکی داشت بلکه حتا آن را بیشتر با واژه‌ی «بازار» می‌شناختند که در فرهنگ گیلان بیشتر یک اتفاق موقتی بود که در هر هفته در برخی از سکونتگاه‌ها عموماً یک یا دو بار در هفته اتفاق می‌افتاد. او در مورد تقسیمات محلی گیلان می‌نویسد که: «هر ده عدد خانه را دیهی گویند و هر ده دیه را صده و هر ده صده را خانی و بافواه شفاهاً گویند فلان ناحیت چندین خانی است» (زوزنی به کوشش رابینو ۱۳۶۹ ص۱۸۴). چنان که پیداست در این تقسیم‌بندی، مبنای تقسیمات محلی-جغرافیایی از واحد تعداد خانه‌ و سپس ده ‌ساخته شده است. در همین نوشته گفته می‌شود که: «بازاریان را شهر‌ی و برزیگران راگیل گویند» (همان، ص۱۸۴). پیداست که در این زمان بازار و گوراب که تنها به صورت موقت در یک روز هفته اتفاق می‌افتاد به واژه‌ی شهر مفهوم واقعی می‌داد. این بدان معنی بود که شهر به مفهوم دائمی وجود نداشت بلکه با جمع شدن مردم به طور موقت در یک روز و تشکیل بازار یا «گوراب» که از همان انبوهه و گروه گرفته شده بود و به قول گیلانیان «بازار گورا»، جمعیتی معادل شهر در یک نقطه گرد هم می‌آمدند.</p>
<p>در تمام سال‌های قرن هفتم، هشتم، نهم و حتا دهم ویژگی شهرنشینی گیلان با تصویری که  زوزنی از نقاط سکونتی گیلان به دست داده، به میزان زیادی تطبیق می‌کند. فقدان شهر چنان که گفته شد به مفهوم فقدان کارگاه تمدن و فقدان مرکز و کانون توسعه در این پهنه‌ی سر سبز بوده است. شهر جایگاه آزاد شدن انسان بوده و هست. شهر عرصه‌ی تعامل اندیشه و رقابت آزاد برای توسعه و پیشرفت مناسبات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و کانون انباشت ثروت و سرمایه و جایگاه بازتولید گسترش‌یابنده در تمام قلمروهای زندگی بوده و هست. برای نبود شهر است که در گیلان تا قرن نهم هجری هیچ اثر مکتوبی پدید نیامده است. می‌توان گیلان را با مازندران مقایسه کرد که شهری چون آمل از همان آغاز دوره‌ی نخستین اسلامی، شهری در خور و جایگاه تولید اندیشه و تفکر و پروراندن شخصیت‌های بزرگ فرهنگی چون محمد جریر طبری (مورخ نامدار همه‌ی دوران تاریخ قدیم دست کم در کشورهای اسلامی)، و محل رشد و پرورش کسانی چون ابن اسفندیار (نویسنده‌ی تاریخ تبرستان)، اولیاءالله آملی (نویسنده‌ی تاریخ رویان)، و حتا خاندان ظهیرالدین مرعشی و دیگران بوده است. در تمام این سال‌ها تنها نقطه‌ای که می‌توان در گیلان به آن نام شهر داد، لاهیجان بوده است که درآن تا حدودی گروه‌های اجتماعی نسبتاً قوی از تولیدکنندگان صنعتی، خدمات اجتماعی و فرهنگی یعنی فعالیت‌های غیرکشاورزی را در خود جای داده بود. بدین ترتیب بقیه‌ی نقاط همان مراکز سیاسی-اداری حقیر و کوچکی بودند که تنها در روزهای بازار هفتگی رونقی به هم می‌زدند.[۳]</p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><em><strong>توضیحات ورگ:</strong></em><br />
<em> [۱] البته استفاده از واژه‌ی «ایل» برای مردمان کوهستان زیاد به‌جا نیست. گمان نمی‌کنم در گیلان هرگز ساختار ایلی وجود داشته باشد.</em><br />
<em> [۲] منظور آقای دکتر عظیمی همان دریایی‌ست که در همه جای جهان به نام ایرانی و گیلکی کاسپین (Caspian Sea) خوانده می‌شود.</em><br />
<em> [۳] البته درباره‌ی قرن ششم به بعد، با توجه به وجود شهر لاهیجان، دیگر نمی‌توان از واژه‌ی «فقدان» برای شهر استفاده کرد.</em></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://v6rg.com/?p=5316">قسمت دوم این مقاله</a></p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><i>فقدان شهر، ویژگی اصلی تاریخ قدیم گیلان/ بخش دوم::: ورگ:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5288#comment-5999">۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							[...] قسمت اول این مقاله [...]
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://v6rg.com/?cof_write=5288">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://v6rg.com/?feed=rss2&#038;p=5288</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تقویم گیلکی</title>
		<link>http://v6rg.com/?p=5244&#038;utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25aa%25d9%2582%25d9%2588%25db%258c%25d9%2585-%25da%25af%25db%258c%25d9%2584%25da%25a9%25db%258c</link>
		<comments>http://v6rg.com/?p=5244#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 08:13:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Vərg</dc:creator>
				<category><![CDATA[وانيويس]]></category>
		<category><![CDATA[۱۵۸۵ سیا ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://v6rg.com/?p=5244</guid>
		<description><![CDATA[
<p style="text-align: justify;">در نگارش این مقاله، تلاش شده است که ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;">در نگارش این مقاله، تلاش شده است که از نتایج تحقیقات و آرای دیگرانی که درباره تقویم باستانی مردمان استان‌های گیلان و مازندران دست به تحقیق و گزارش زده‌اند، جمع‌بندی به دست داده و مجموعه‌ای مدون و یک‌دست زیر عنوان «تقویم گیلکی» آماده شود که با رجوع به آن بتوان با این تقویم آشنایی کاربردی به دست آورد.<br />
من پیش از آن‌که جرات نگارش این مقاله را به دست آورم، منابع زیر را چندین و چندبار کرده‌ام:<br />
دامون (نشریه)، مدیرمسئول: پوراحمد جکتاجی.<br />
فرهنگ گیل و دیلم (فارسی به گیلکی)، محمود پاینده لنگرودی.<br />
گیلان‌نامه، مجموعه مقالات گیلان‌شناسی، جلد اول، مقاله‌ای از محمدولی مظفری.<br />
سومین کنگره تحقیقات ایرانی، جلد اول، مقاله‌ای از عبدالرحمن عمادی.<br />
گیله‌وا، شماره ۲۲ و ۲۳، تیر و مرداد ۱۳۷۳، مقاله‌ای از عبدالرحمن عمادی.<br />
گاهشماری باستانی مردمان مازندران و گیلان، نصراله هومند.<br />
در ضمن، پس از گفت‌وگو با برخی از مردان و زنان مناطق کوهستانی، در مرداد ماه ۱۳۸۵ شمسی گفت‌وگویی نیز با جناب عبدالرحمن عمادی (محقق و نویسنده مطالب بسیاری در باب گاه شماری گیلکی) داشته‌ام.</p>
<p><a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2011/08/1585-2.jpg"><img class="size-medium wp-image-4228 aligncenter" title="1585-2" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2011/08/1585-2-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p></blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>مقدمه و معرفی:</strong><br />
تقویم رایج، میان مردم گیلک‌زبان کوهستان‌های گیلان و غرب مازندران، از  بن و ریشه وابسته به تقویم باستانی ایرانی (یزدگردی قدیم) بوده است و سال‌شماری یزدگردی قدیم، بنابر روایات ایرانی و هم‌چنین براساس محاسبات نجومی، کهن‌ترین سال‌شمار ایرانی محسوب می‌شود. گاهشماری باستانی گیلکی، از دوران کهن تا زمان انتخاب یک روز کبیسه با نام  ویشک (višak) و نگه داشتن آن، گاه‌شمار مورد استفاده مردم و حاکمان این منطقه بوده و سالی «گردان» محسوب می‌شد. یعنی آغاز سال آن که در ابتدای اعتدال بهاری قرار داشت، در هر ۴/۱۳۱۵۰۶۸ سال، یک روز از مبداء (اعتدال بهاری) فاصله می‌گرفت. این چرخش تا ۹۲۹ سال ادامه داشت و سرِ سال، ۲۲۵ روز از مبداء فاصله گرفت و به نیمه تابستان و زمان خرمن و برداشت فراورده‌های کشاورزی و دامی رسید. این هنگام مناسب‌ترین زمان برای پرداخت مالیات و خراج به حاکمان بود. از این روی با انتخاب یک روز کبیسه به نگاه‌داشت سال مبادرت ورزیدند و انجام این کار، نخستین تجربه و اقدام در انتخاب سال و مبداء خراجی در گاهشماری‌های ایرانی است.<br />
با توجه به آن‌چه که گفته شد، مردم کوهستان، وقتی که سر ِ سال (آغاز سال) باستانی به نیمه‌های تابستان رسیده بود، با انتخاب یک روز کبیسه در هر چهار سال با نام «ویشَک» سال را در همان جا که بود نگاه داشتند. و زمان این اقدام، مبداء جدید سال‌شماری گیلکی گشت. که این مبداء دقیقا برابر است با:<br />
روز دوشنبه، هرمزد روز (اولین روز) از سال ۵۴۵۴ باستانی (یزدگردی قدیم) و ۷۱۰۸۲ روز پیش از مبداء شمسی هجری. (چگونگی محاسبه و به دست آوردن دقیق این زمان را آقای هومند در کتاب بسیار ارزشمند گاهشماری باستانی مردم مازندران و گیلان نشان داده‌اند. این کتاب و محاسبات هومند مورد اعتمادترین و مبنای اساسی این مجموعه‌ی گردآوری شده است)<br />
جدولی که مشاهده می‌کنید، جدول هم‌زمانی گاه‌شماری‌های مختلف و مقایسه مبداء آغاز هرکدام از آن‌هاست.<br />
آقای عبدالرحمان عمادی، در گفت‌وگویی که با ایشان داشته‌ام گفته‌اند که در گذشته، در مناطق کوهستانی، تنها تقویم مورد استفاده مردمان آن‌جا، همین تقویم گیلکی بوده است و تنها برای دانستن زمان درست ایام مذهبی، از روحانیان منطقه سوال می‌شده است.<span id="more-5244"></span></p>
<table dir="RTL" width="647" cellspacing="0" cellpadding="7">
<colgroup>
<col width="147" />
<col width="175" />
<col width="118" />
<col width="147" /> </colgroup>
<tbody>
<tr>
<td width="147" height="12">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">گیلکی </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">(</span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">کبیسه دارد</span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">)</span></span></p>
</td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">ایرانی </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">(</span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">یزدگردی قدیم</span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">)</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">میلادی </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">(</span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">ژولیوسی</span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">)</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">شمسی هجری</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="14"></td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">آغاز دوره</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۵۰۲۳-</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۵۶۴۴-</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="15"></td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۵۰۸</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۳۵۱۶-</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۴۱۳۷-</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="15"></td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۳۰۱۶</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۲۰۰۹-</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۲۶۳۰-</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="15"></td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۴۵۲۴</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۵۰۲-</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۱۲۳-</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="15"></td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۵۰۲۷</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">مبداء میلادی</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۶۲۱-</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="15">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">مبداء تقویم گیلکی</span></span></p>
</td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">پایان </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۵۴۵۳ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">و آغاز </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۵۴۵۴</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۴۲۶</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۹۵-</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="15">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۶۱۶/۱۹۴</span></span></p>
</td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۲۸ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">آذر </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۵۶۴۸ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">باستان ایرانی</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۹ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">مارس </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۶۲۲</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">مبداء هجری شمسی</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="15">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۶۱۶/۲۰۵</span></span></p>
</td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">&#8230;</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۸ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">مارس </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۶۳۲</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">&#8230;</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="15">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۶۱۶/۵۷۸</span></span></p>
</td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">&#8230;</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۵ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">مارس </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۰۰۶</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">پایان </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۳۸۴</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="15">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۶۱۶/۶۵۱</span></span></p>
</td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">&#8230;</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۵ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">مارس </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۰۷۹</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">آغاز </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۴۵۸</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="15">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۶۱۶/۱۵۶۹</span></span></p>
</td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">&#8230;</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۲۰ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">مارس </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۹۹۶</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">پایان </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۳۷۵</span></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="147" height="13">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">چهارشنبه، </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۰ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">ورفن ما سال </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۵۷۰</span></span></p>
</td>
<td width="175">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">&#8230;</span></span></p>
</td>
<td width="118">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۸ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">ژوئن </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۹۹۷</span></span></p>
</td>
<td width="147">
<p align="RIGHT"><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۲۸ </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">تیر </span></span><span style="font-family: B Nazanin;"><span style="font-size: medium;">۱۳۷۶</span></span></p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p style="text-align: justify;"><em>منبع این جدول، کتاب گاهشماری باستانی مردم مازندران و گیلان است.</em></p>
<p style="text-align: justify;">مراسم آغاز سال جدید (نوروزِبَل) به طور متغیر، وابسته به محل برگزاری و نحوه قرار دادن پنج روز کبیسه، بین سیزدهم تا هفدهم مرداد ماه برگزار می‌شد. اما طبق محاسبات علمی آقای نصرااله هومند در کتاب «گاهشماری باستانی مردمان گیلان و مازندران» روز دقیق آغاز سال گیلکی همان ۱۷ مرداد ماه سال هجری شمسی است.</p>
<p><strong>چرا از عنوان «گیلکی» برای این تقویم استفاده می‌کنم؟</strong><br />
این تقویم نامی نداشته است. در منابع و کتاب‌های مختلف از نام‌های گوناگونی برای نامیدن آن استفاده شده. برخی آن را تقویم گالشی می‌نامند چون در زمانه‌ی معاصر، این تقویم تنها در میان گالشان باقی‌مانده و به ما رسیده. اما همان‌ظور که می‌دانیم این تقویم، تقویمی خورشیدی‌ست و پیدایش آن می‌بایست در جامعه‌ای یک‌جانشین و کشاورز بوده باشد. بنابراین این تقویم منحصر به گالشان نیست. برخی دیگر آن را تقویم گیلان یا گیلانی می‌نامند. این هم پیشنهاد مناسبی نیست. چون نام گیلان در زبان گیلکی ابهام زیادی دارد. مردمان کوهستان (چه گالشان و چه کلأیی‌ها) جلگه را گیلان می‌نامند. حتی در غرب مازندران هم جلگه گیلان خوانده می‌شده. بنابراین در گیلکی گیلان گاه معرف جلگه‌ی همه مناطق گیلک‌نشین است و گاه معرف استان گیلان در تقسیمات کشوری. و در هر دو حالت به هیچ وجه منطبق بر مردم استفاده‌کننده از تقویم نیست. برخی دیگر از عنوان دیلمی استفاده می‌کنند. این هم عنوانی نادرست است. مردم بومی کوه و جلگه هرگز از عنوان دیلمی برای خواندن خود یا دیگران استفاده نمی‌کردند و این عنوان در سال‌های اخیر به یمن انبوه کتاب‌های گیلان‌شناسی ورد زبان مردم شهر و روستا شده. تنها کاربرد نزدیک به این واژه دیلمان است که یک شهر مشخص بوده و آنچه که اغلب دیلمی خوانده می‌شود، گالشان و کلایی‌های منطقه‌اند که به دلیل استفاده‌ی تحقیرآمیز از واژه‌ی گالش، واژه‌ی دیلمی را -به خاطر بار افتخارآمیز تاریخی این واژه در منابع مکتوب- برگزیده‌اند. شبیه این اتفاق برای واژه‌ی گیله‌مرد در جلگه افتاده است.<br />
من واژه‌ی گیلکی را پیشنهاد می‌دهم چون وابسته به «زبان گیلکی» است. در‌واقع مردمانی که این تقویم از داشته‌های آنان است، قومی هستند که زبان‌شان گیلکی‌ست و به همین دلیل من آنان را گیلک و تقویم‌شان را گیلکی می‌دانم.<br />
البته آقای عبدالرحمن عمادی معتقد بودند که این تقویم را باید خورشیدی نامید. هم به دلیل خورشیدی بودن و هم به دلیل نوروز تابستانی‌اش. اما به دلیل این که تقویم هجری شمسی هم خورشیدی‌ست، و برای دوری از ابهام، پیشنهاد من این است که این تقویم تقویم خورشیدی گیلکی یا به اختصار تقویم گیلکی خوانده شود. چون این تقویم متعلق به مردمان گیلک‌زبان کوهستان‌های گیلان و مازندران است.</p>
<p><strong>درباره مبداء تقویم گیلکی:</strong><br />
مبداء تقویم گیلکی، تاریخی است که مردم کوهستان با انتخاب و اجرای یک روز کبیسه به نام ویشَک (višak) آغاز سال را در همان جایی که قرار داشت، ثابت نگاه داشتند.<br />
واقعیت این است که، مسأله‌ی مبداء تنها در سال‌های اخیر مهم شده است چون نیاز به شمارش عدد سال‌های گذشته احساس می‌شود. وگرنه در گذشته استفاده‌کنندگان تقویم گیلکی هرگز نیازی به شمارش اعداد سال نداشتند (به دلیل فقدان بوروکراسی و قدرت متمرکز سیاسی) و اگر هم لازم می‌شد تعداد سال‌های گذشته از نزدیک‌ترین اتفاق مهم زندگی اجتماعی (مثل: پیله‌برفی سال یا طاعون یا&#8230;) را محاسبه می‌کردند.<br />
بنابراین این که سال‌های تقویم گیلکی بر اساس مبدأیی شمرده شود امری‌ست جدید که ما بر حسب نیاز معاصر انجام می‌دهیم.<br />
به همین دلیل برای شمارش سال‌ در این تقویم از یک معیار غیرسیاسی و غیرمذهبی استفاده می‌کنیم. یعنی تاریخ دقیق محاسبه‌ی کبیسه و ثابت نگاه داشته شدن سر سال. بنابراین اگر می‌گوییم امسال سال ۱۵۸۵ گیلکی‌ست یعنی ۱۵۸۵ سال پیش مردمان گیلک‌زبان کوهستان‌های گیلان و مازندران، با محاسبه‌ی کبیسه، سر ِ سال را ثابت نگاه داشتند.<br />
شاید برخی اشکال بگیرند که چرا آغاز سال گیلکی، از میانه تابستان است. در حالی که نوروز ایرانی در اعتدال بهاری واقع شده است.<br />
دو پاسخ می‌توان داد. اول این‌که: آغاز سال درصد بسیار بالایی از مردم کره زمین یعنی مسیحیان، در سوز و سرمای زمستانی است. و این‌که آغاز سال در چه فصلی باشد، درگیر هیچ قاعده‌ای نیست.<br />
دوم هم آن‌که: نوروزی که در اعتدال بهاری (آغاز سال هجری شمسی) توسط تمام کشورهای منطقه نوروز (ایران، افغانستان، تاجیکستان، هند و&#8230;) جشن گرفته می‌شود، با نوروزِبل گیلکی که آغاز سال گیلکی است تفاوت داشته و این دو، دارای دو هویت متفاوت‌اند. اولی، جشن طبیعت و اعتدال بهاری‌ست. و می‌تواند مبداء تحویل سال قرار گیرد یا نگیرد، چنان‌که در هند یا تاجیکستان یا ترکیه، مبداء سال، همان اول ژانویه است، نه نوروز. اما نوروز هم جشن گرفته شود. همان‌طور که گیلکان هم نوروز بهاری را بسیار گرامی می‌دارند.<br />
و دومی، جشنی برای آغاز سال گیلکی است که ریشه در فرهنگ و باور کهن اقوام بومی منطقه و بعدتر، مناسبات تولیدی منطقه جنوبی دریای کاسپین دارد. ضمن این که شواهدی وجود دارد مبنی بر این که نوروز در اصل در میانه‌ی تابستان بوده و بعدها به اعتدال بهاری منتقل شده.</p>
<p><strong>تبدیل سال‌های مختلف به گیلکی:</strong><br />
با توجه به آن‌چه که گفته شد و جدولی که ارائه گشت، برای تبدیل سال هجری شمسی به گیلکی، کافی است که عدد ۱۹۵ و یا دقیق‌تر، عدد ۱۹۴/۶۱۶ را به سال هجری شمسی اضافه کنید. برای مثال، سال ۱۳۸۵ هجری شمسی، برابر است با ۱۵۸۰ خورشیدی گیلکی:<br />
۱۵۸۰=۱۹۵+۱۳۸۵<br />
و برای تبدیل سال میلادی به گیلکی، عدد ۴۲۶ را از سال گیلکی کم کنید. که با توجه به این نکته، سال ۲۰۰۶ میلادی، برابر است با سال ۱۵۸۰ گیلکی:<br />
۱۵۸۰=۴۲۶-۲۰۰۶</p>
<p><strong>ماه‌ها و روزهای تقویم گیلکی:</strong><br />
سال گیلکی، دوازده ماه ۳۰ روزه دارد به علاوه ۵ روز اضافه به نام <strong>پنجیک</strong> (panjik) که به پایان ماه هشتم اضافه می‌گردند که روی هم رفته سیصد و شصت و پنج روز است. و هر چهار سال یک‌بار، یک روز به عنوان کبیسه به نام <strong>ویشَک</strong> به پنج روز پنجیک اضافه می‌گردد.<br />
در تمامی تقویم‌های ایرانی، ما با ماه‌های سی روزه سر و کار داشتیم و ماه‌های سی و یک روزه که در تقویم هجری شمسی وجود دارد، هرگز در تقویم‌های ایرانی سابقه نداشته و اختراع دوران پهلوی اول است.<br />
برای اطلاع بیشتر از ماه‌ها و روزهای سالشماری گیلکی، در این‌جا به معرفی آن‌ها می‌پردازیم، با این تذکر که پسوند «ما» که در بیشتر اسامی ماه‌های گیلکی وجود دارد، به معنی «ماه» است:</p>
<p>(در مقایسه روزهای هجری شمسی با گیلکی، فرض بر سال‌های ۳۶۵ روزه است. در سال‌های با یک روز کبیسه، از آن‌جایی که یک روز به اسفند ماه هجری شمسی اضافه می‌شود و یک روز به پنج‌روز پنجیک در پایان ماه هشتم گیلکی، مقایسه اندکی تفاوت خواهد کرد)</p>
<p><em><strong>نؤروز ما   noruz mä</strong></em><br />
از ۱۷ مرداد شمسی هجری آغاز می‌شود و تا ۱۵ شهریور ادامه دارد. این ماه و روز اول آن، آغاز سال گیلکی است و در بزرگ‌داشت آن شعله نوروزی (نؤروزˇ بل   noruzə bal) می‌افروختند و جشن آغاز سال می‌گرفتند.</p>
<p><strong><em>کورچ ما   kurc mä</em></strong><br />
از ۱۶ شهریور تا ۱۴ مهر ماه هجری شمسی می‌باشد. در این ماه، کوه‌نشینان کم‌کم از کوه‌ساران سربلند به سوی جلگه‌ها سرازیر می‌شوند.<br />
کورچأ گودن یعنی خشک کردن تن گوساله‌ی تازه‌زا با لیسیدن از سوی مادر. همچنین کؤرچ معادل «آمد-نیامد» فارسی‌ست. معنی نزدیک مبارک دارد.</p>
<p><em><strong>أریه ما   arye mä</strong></em><br />
از ۱۵ مهرماه تا ۱۴ آبان هجری شمسی.</p>
<p><em><strong>تیر ما   tir mä</strong></em><br />
از ۱۵ آبان تا ۱۴ آذر طول می‌کشد. صاحب فرهنگ اسدی، یکی از معانی تیر را فصل خزان نوشته است. شاید استعمال «تیر» و «تیرماه» در معنی فصل خزان، یادگار باقی‌مانده نوعی از گاه‌شماری قدیمی‌تر (پیش از مبداء سال‌های باستانی ایرانی) باشد که تحویل سال را از اول تابستان می‌گرفتند.<br />
در روز سیزدهم از ماه تیر ِ ما، جشن تیرما سینزه (سیزدهم تیرماه) برگزار می‌شود.<br />
در این جشن، اعضای خانواده نیت می‌کنند و گوشوار، انگشتر، دکمه یا چیزی شبیه این‌ها را در ظرف آبی که از پیش آماده شده می‌اندازند و دختر نابالغی در کوزه دست می‌کند و اشیاء را به طور تصادفی، یکی‌یکی بیرون آورده و به بقیه نشان می‌دهد و تبری‌خوان (امیری‌خوان)، یک دوبیتی گیلکی (امیری) می‌خواند و بقیه گوش می‌دهند و صاحب آن چیز از محتوای دوبیتی درمی‌یابد که نیتش برآورده می‌شود یا نه.<br />
رباعی‌خوان یا تبری‌خوان، برای گرم شدن مجلس و شادی بیشتر، ترانه‌ها و دوبیتی‌ها را با موقؤم (muqo:m) در مایه‌ای از موسیقی گیلکی می‌خواند. بیشتر رباعی‌ها و دوبیتی‌ها ترکیبی است از واژه‌های گیلکی تبری و گیلکی شرق گیلان و آن‌ها را امیری می‌نامند و بیشترشان منسوب به امیرپازواری، شاعر گیلک‌سرای مازندرانی است.</p>
<p><em><strong>موردال ما   murdäl mä</strong></em><br />
۱۵ آذر تا ۱۴ دی ماه هجری شمسی. کوه‌نشینان، لاشه گوسفند و گاو را مردال گویند. در موردال‌ما، اواخر پاییز به سبب بارنده‌گی، نوعی گیاه به نام tijə در کوهستان‌ها می‌روید که گوسفند با خوردن آن دچار مرگ و میر می‌شوند.</p>
<p><em><strong>شریر ما   šarir mä</strong></em><br />
۱۵ دی تا ۱۴ بهمن هجری شمسی.</p>
<p><em><strong>أمیر ما   amir mä</strong></em><br />
۱۵ بهمن تا ۱۴ اسفند. به معنی نمیرماه، یا جاودان یا مهرماه گیلکی است. شانزدهم این ماه، امیر ِ مای هشت و هشت، یعنی ۱۶ مهرماه است که همان مهرگان معروف می‌باشد.</p>
<p><em><strong>آول ما   äval mä</strong></em><br />
از ۱۵ اسفند تا ۱۵ فروردین هجری شمسی (چون اسفندماه در تقویم هجری شمسی ۳۰ روزه است) طول می‌کشد. این ماه مقارن با اسفند و فروردین هجری شمسی است و در آن آیین کول‌کول چارشمبه (چهارشنبه‌سوری) اجرا می‌شود.<br />
در پایان همین ماه، ۵ روز اضافه بر ۳۶۰ روز با نام پنجیک (panjik) جا می‌گیرد. هر چهار سال، یک روز به نام ویشَک نیز به این پنج روز اضافه می‌گردد. اگر سال ۳۶۵ روزه باشد، روزهای پنجیک به ترتیب: شانزدهم، هفدهم، هجدهم، نوزدهم و بیستم فروردین هجری شمسی خواهد بود و اگر سال ۳۶۶ روزه باشد، پانزدهم فروردین ویشک نام می‌گیرد و روزهای شانزدهم تا بیستم، باز هم پنجیک خواهند بود. در قدیم، در روزهای پنجیک، جشن می‌گرفتند و شخم زدن زمین و خیس نمودن شلتوک و بذر افشاندن را درست نمی‌پنداشتند.<br />
نوروز اعتدال بهاری (اول فروردین هجری شمسی) نیز در این ماه واقع شده است که دارای هویتی به طور کامل جدا از نوروز گیلکی می‌باشد. و گیلکان نیز از دیرباز، هم‌گام با سایر اقوام، با خانه‌تکانی و خرید پوشاک نو و شیرینی و آجیل خود را آماده نوروز بهاری می‌کردند و هدایایی از قبیل پوشاک، کفش، شام و یا پول به مستمندان می‌دادند.</p>
<p><em><strong>سیا ما   seyä mä</strong></em><br />
از ۲۱ فروردین تا ۱۹ اردیبهشت هجری شمسی.</p>
<p><em><strong>دیا ما   deyä mä</strong></em><br />
از ۲۰ اردیبهشت تا ۱۸ خرداد ماه هجری شمسی.</p>
<p><em><strong>ورفن ما   varfən mä</strong></em><br />
از ۱۹ خرداد تا ۱۷ تیر ماه هجری شمسی. ماهی که برف نمی‌آید، اوج گرما.</p>
<p><em><strong>اسفندار ما   esfandär mä</strong></em><br />
۱۸ تیر تا ۱۶ مرداد ماه هجری شمسی.</p>
<p><strong>واژگان گیلکی مربوط به گاه‌شماری</strong></p>
<p><em>فصل‌ها در گیلکی:</em><br />
وهار (vəhär) یا بهار (bəhär).<br />
تاوَسُؤن (tävəsön)<br />
پئیز (pəiz)<br />
زمسسان (zəməssän)، زمسسؤن (zəməssön) یا زوموسُؤن (zumussön).</p>
<p><em>زمان‌های شبانه‌روز در گیلکی:</em><br />
شبانه‌روز: شبنده‌روز (šabandə ruz)  /  شؤاروز (šowä ruz)<br />
صبح‌دم، صبح‌گاه: صوب (sub) / سواین‌سر (suväyn-sar)<br />
پیش از ظهر: پیش‌چاشت (piš cäšt)<br />
ظهر: چاشت (cäšt)<br />
عصر: ورچاشت (var cäšt)<br />
نزدیک غروب و هنگام فرونشستن خورشید: پس‌چِم (pas cem) / مغریب‌دم (maqrib dam)<br />
غروب: اَفتؤ پر دچین (aftow par dacin) یعنی هنگامی که افتاب، چون پرنده، پرهایش (اشعه خود) را جمع می‌کند.<br />
تاریک‌روشن غروب: چِمالیم (cemä lim)<br />
شبان‌گاه: شانه‌سر (šäne sar)<br />
روز: روج (ruj)<br />
شب: شؤ (šow)<br />
امروز: امرو (emru)<br />
دیروز: دیرو (diru)</p>
<p><em>جهت‌های جغرافیایی در گیلکی:</em><br />
شمال: کلسیا (kalseyä)<br />
جنوب: نِسا (nesä) / نسوم (nasum)<br />
شرق: خوراسون (xuräson) / خورتاب (xurtäb) / افتؤ وَرَس (aftow-varas) ورس یعنی برخیز. سویی که آفتاب بر‌خیزد.<br />
غرب: افتؤ زردی (aftow zardi)</p>
<p style="text-align: left;">لاهیجان/ ۱۵۸۱ نؤروز ما</p>
<p style="text-align: left;">بازنویسی: ۱۵۸۵ سیا ما</p>
<p style="text-align: right;">بد نیست این‌ها را هم بخوانید:</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://v6rg.com/?p=84">مراسم نوروزبل ۱۵۸۱</a></p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://v6rg.com/?p=174">نوروزبل ۱۵۸۳ و یک جمع‌بندی چهارساله</a></p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://v6rg.com/?p=1395">گفت‌وگو با عبدالرحمن عمادی درباره‌ی تقویم گیلکی و نوروزبل</a></p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://v6rg.com/?p=1551">نوروزی که مال گیلک‌هاست</a></p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://v6rg.com/?pishkhan=%d8%aa%d9%82%d9%88%db%8c%d9%85-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%db%b1%db%b5%db%b8%db%b5">تقویم دیواری ۱۵۸۵ گیلکی</a></p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://v6rg.com/?p=4515">تقویم گیلکی تحت وب برای وبلاگ‌ها و وبسایت‌ها</a></p>
<p style="text-align: right;">Note: There is a poll embedded within this post, please visit the site to participate in this post's poll.</p>
<p style="text-align: right;">Note: There is a poll embedded within this post, please visit the site to participate in this post's poll.</p>

				<div>
					<h4>8 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><i>فرهنگ:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5244#comment-5968">۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							با سلام ورگ عزیز
در حاشیه: اگر واقعا شما به دنبال واژه ای هستید که در بین مردم کاربرد دارد باید خدمتتان عرض کنم که واژه کلاهی(کلایی) در بین خود مردم کوهنشین کاربردی ندارد و برای تمسخر از سوی جلگه نشین ها به کار می رفته واکنون نیز (کمتر) به کار می رود. متاسفانه شما اصرار دارید مفهوم گالش را در کنار مفهوم گیله مرد بیاورید. همانطور که قبلا هم خدمتتان عرض کردم گالشی یک شغل است همانطور که یک گیل می تواند مالا، برزگر، معلم و... باشد یک دیلم هم میتواند گالش ، صقل ، برزگر، جولاه (= بافنده، در چابکسر و رامسر به کوهنشینها جولاه میگویند) و... باشد. استفاده مردم کوهنشین از واژه هایی چون گیل آرد(آرد سفیدی که از راه جلگه میآمد) ، گیل داز( در طالقان به داسی که به صورت متداول در گیلان استفاده می شود ، گیل داز میگویند) ، گیلؤن ( محل زندگی مردم گیل) وجود واقعیتی هم عرض با "گیل"  را می رساند که با استناد به منابع مکتوب موجود (که طبق نوشته خودتان انبوه هم هستند) می توان مردم آن سامان را "دیلم" نامید (البته خود این مردم به این واقعیت ییلاقی میگویند که واژه ای ترکی بوده و نمی تواند اصیل باشد). باز هم لازم میدانم که بگویم رابطه بین گیل و دیلم یک رابطه ناگسستنی بوده و به تعبیر زیبای یکی از محققان "همزادگونه" می باشد. به قول خودتان "بازبرگزاری" نوروزبل و استفاده دوباره از این تقویم را مدیون شما (و شاید دوستان خوش فکر دیگر) هستیم که از این بابت بسیار از شما ممنونیم و این خود شاهدی بر ادعای رابطه ناگسستنی و همزادگونه گیل و دیلم است.
در متن: اولا نام طالقان (استان البرز) را که این تقویم در آنجا کاربرددارد را نیاورده اید ، احتمالا در الموت ( استان قزوین) هم کاربرد داشته باشد. دوما بنده دقیقا مبدا را متوجه نشدم آیا  " روز دوشنبه، هرمزد روز (اولین روز) از سال ۵۴۵۴ باستانی (یزدگردی قدیم"(  در جایی ثبت شده است چون طبق محاسبات  هر 1508 سال این گردش به اول خود بر میگشت یعنی مثلا بگوییم الان سال (1585+1508) است یا مثلا (1508*2 +1585 )؟آیا مردم نواحی یاد شده قبل از این تاریخ (929 سال بعد از مبدا اعتدال(کدام مبدا؟)) از تقویم استفاده نمی کردند؟
با تشکر
						  </li>
						  <li><i>Vərg:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5244#comment-5970">۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							فرهنگ جان،
در پاسخ به پرسشت از محاسبه‌ی سال، بهترین کار رجوع به کتاب نصراله هومند است. چون این مقاله و من تنها برای معرفی تقویم تلاش کرده‌ایم و برای بررسی محاسبات معطوف به مبداء، رجوع به کتاب گاه‌شماری مردم تبرستان و دَیلُمی، بهترین کار است. این محاسبات برای من تنها قابل فهم و توضیح دوباره‌ی آن برای شخص ثالث از توان من بیرون است. بنابراین شما را دعوت می‌کنم به مطالعه‌ی این کتاب.
و اما درباره‌ی همان بحث قدیمی فقط چند نکته عرض کنم:
یک/ توضیحی که درباره کلاهی (کلأیی) و کاربرد آن در تمسخر دادی برای من مورد قبول نیست. چون هرگز با چنین موردی برای تمسخر برخورد نکرده‌ام. برعکس، رفیقی در روستای وسمجان دارم که بدون هیچ احساس تحقیر یا تمسخری می‌گوید: پدرم گالش بود و مادرم کلأیی.
حتی در ویدئویی که به من داده‌ای هم گفت‌وگوکننده این طور به گفت‌وگوشونده القا می‌کند و در واقع تنها از گفت‌وگوشونده تایید حرف خودش را می‌گیرد. 
از این‌ها گذشته، من واژه‌ی کلأیی را -چه مثبت و چه منفی- برای نامیدن هیچ مردمی برنگزیده‌ام. از کنارش عبور کرده‌ام. همان طور که از کنار انبوه نام‌های دیگر عبور کرده‌ام.
دو/ متاسفانه این شمایید که اصرار دارید «گیله‌مرد» را در حد قوم بالا ببرید. لابد برای این‌که بعدتر بتوان راحت‌تر دیلم را تنگش چسباند!
گالشی شغل است. من هم دائم در همه‌ی یادداشت‌هام همین را گفته‌ام که عنوانی‌ست وابسته به مناسبات تولید. همان‌طور که گیله‌مرد و کلأیی. هیچ یک قوم و هویت قومی نیستند. شعر معروف «گیله‌مرد و گالش» مم‌&gt;لی مطفری تبلور این یگانگی قومی‌ست. آخر چه‌طور می‌توان از دو قوم متفاوت بود اما به یک زبان با هم حرف زد و مناسبات اقتصادی درهم‌پیچیده داشت و رفت و آمد خانوادگی داشت و حتی تاریخ و آداب و سنن مشترک داشت؟
گویا برخی دوستان مناسبات طایفه‌ای و قوم به مثابه قبیله و تیره و طایفه را با مفهوم قوم به مثابه Nation (رجوع شود به یادداشت‌هایی درباره گیلکان؛ بخش دوم: ناسیونالیسم) قاطی کرده‌اند و این هم از عواقب سنت گیلان‌شناسی چند دهه‌ی اخیر است. 
سه/ ییلاق را تورکی و غیراصیل می‌دانید و آن‌وقت دیلم را که تنها در متون عربی و بعد در فارسی حضور دارد اصیل می‌دانید؟ (درباره پادرهوا بودن این عبارت «گیل و دیلم» نگاه کنید به «سخنی درباره‌ی کتاب استان‌شناسی گیلان، کتاب درسی سال دوم دبیرستان/ افشین پرتو/ گیله‌وا شماره ۱۱۸/ ص۳۴»)
چهار/ تقسیم‌بندی بین گیل و دیلم یک تقسیم‌بندی نادرست و مبتنی بر دلایل عجیب و غریبی‌ست که شاید باید روزی نشست و این انگیزه‌ها را هم بررسی کرد. هر دو واژه‌ی گیل و دیلم حاصل تخیلات کتاب‌سازان است. من به عمر خویش حتی یک نفر ندیده‌ام که خودش را گیل یا دیلم بخواند. اگر کتاب‌های تاریخ‌نویسان عرب و فارس حجت شمایند، خوب ما بحثی با هم نداریم. من ترجیح می‌دهم به واقعیت تاریخی و اجتماعی خودمان نگاه کنم.

آخر/ من تا حدی انگیزه‌های روانی تاکید برخی دوستان روی واژه‌ی دیلم را درک می‌کنم. این تاکید مختص به کوهستان نیست. در جلگه هم خیلی‌ها روی این واژه تاکید دارند و اتفاقا دلایل آن‌ها کاملا متناقض با دلایل دوستانی چون شماست.  
در کل اما من کاری به این قضیه ندارم. تک-تک آدم‌ها آزادند و می‌توانند خود را به هر نام و عنوانی که حس می‌کنند برای‌شان افتخار و کیا و بیا می‌آورد بخوانند. من اما از کلیتی ملی-قومی (Nation) حرف می‌زنم که زبانش گیلکی‌ست و من به اعتبار همین زبان آنان را گیلک می‌نامم.
مخاطب می‌تواند قبول نکند و اصرار بورزد که نه! من گیلک نیستم. من دیلمی‌ام. من آماردم! من لاهیجم! من انزلی‌چی‌م! من مازندرانی‌ام!
						  </li>
						  <li><i>فرهنگ:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5244#comment-5975">۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							با سلام مجدد و تشکر از پاسخ شما
سوالم در مورد مبدا تنها اینست: مبدا ثبت شده یا حدسی است؟
پرسشگر در ویدیو یاد شده خودم بودم و بعد از آنکه آن ویدیو را به شما دادم سعی کردم بگوییم که سعی در القای چیزی را نداشته ام. پیرمردی که از او سوال میکردم (گوشش سنگین بود و) حرف خودش را می زد و من با سوالات پی در پی می خواستم به سوال مورد نظر من پاسخ دهد و با حسن نیت تمام آن را به شما دادم تا (در مورد اینکه خود یکجانشینان کوه به خود کلاهی نمی گویند) حقیقت را به شما بگویم . بحث بعدی من اینست که مفهوم گیل و گالش نمی توانند هم عرض باشند، گیل می توانند ماهیگیر، نوغاندار ، بیجار کار و.. باشد ولی گالش تنها گالش است. به نظر من چیزی که علوم انسانی را زیبا و غیر قابل تحمل میکند این است که دو نفر  دو تعریف را ارائه می کنند و کسانی با دو دید به یک موضوع نگاه میکنند و نتایج متفاوت و گاه متضاد میگیرند... پاسخ شما به سوالی که در ادامه مطرح میکنم باعث میشود که نقطه های اختلاف نظرمان مشخصتر شود: شما میخواهید بگویید"دیلم" واژه ای عربی است یا مشتق شده از نام " دیلمان" است؟ اگر روزی دست بدهد بنده هم دوست دارم بدانم از نظر شما "انگیزه ها " چه بوده است. کوهنشینان به جلگه نشینان " گیل" (و نه گیله مرد ) می گویند البته کم و بیش از خود جلگه نشینان نیز "گیل" را شنیده ام. البته باید آن "انگیزه ها"ی مد نظر شما را بشنوم ولی به نظر من دلیلی وجود نداشته که فارسها و عربها نامی غیر واقعی را بر مردم کوهنشین بگذارند همانطور که از گیل نهایتا " جیل" یاد کرده اند...
در مورد مطلب"آخر" هم این اطمینان را به شما می دهم که بنده جزء آن " برخی دوستان" نیستم ، من فقط دنبال نامی هستم که بعدا زیر سوال نرود، مشکل اصلی من با نام "گیلک" برای مردم کوهنشین این نیست که آنها به خود گیلک نمیگویند، مشکل من اینست که آنها کسان دیگری را با نام "گیل" می شناسند و در مرحله دوم مردم برخی از مناطق مانند طالقان و الموت به زبان خود هم گیلکی نمیگویند (البته این یکی قابل حل است)
در مورد نیاوردن نام طالقان (استان البزر) که این تقویم در بین گالشهای این منطقه هم کم و بیش کاربرد دارد هم لطفا پاسخ بدهید احتمال میدهم در الموت هم به کار گرفته شود.
						  </li>
						  <li><i>Vərg:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5244#comment-5977">۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							در پاسخ به فرهنگ:
یک/ منظورم این نبود که ویدئوی مذکور با سوء نیت تهیه شده یا با سوءنیت به من داده شده. منظورم به طور مشخص و واضح این است که گفت‌وگوکننده سوالات را جهت‌دار پرسیده و در چند جا پاسخ را به گفت‌وگوشونده القا کرده. از جمله همین موضوع تمسخر که گفت‌وگوکننده ابتدا و بدون این‌که اشاره‌ای از گفت‌وگوشونده بشود موضوع استفاده از عنوان کلأیی برای «تمسخر» را پیش می‌کشد و گفت‌وگوشونده تایید می‌کند. یعنی خیلی واضح می‌گوید: پس آن‌ها به شما می‌گفتند کلأیی که شما را مسخره کرده باشند؟ (نقل به مضمون) و ما برای اولین بار از زبان گفت‌وگوشونده واژه‌ی «تمسخر» را می‌شنویم.
دو/ من از واژه‌ی گیل استفاده نمی‌کنم. گیل را تنها در کتاب‌ها خوانده‌ام و اگر سه واژه‌ی گیل و گیله‌مرد و گیلک را به جای هم به کار بریم، مغلطه کرده‌ایم. خوشحال می‌شوم بدانم کجا و در کدام روستا کسی به خودش گیل می‌گفته. تاکید بسیار زیادی دارم که باید بین این سه واژه تفکیک قائل شویم. گیل را نمی‌دانم! گیله‌مرد که وضعش مشخص است. اما گیلک کاربردی معاصر دارد. یعنی تا جایی که می‌دانم گیلک مربوط به دوران پس از مشروطه و جنگل است و به نوعی مدرن‌تر محسوب می‌شود. وگرنه پیش از آن تنها به صورت گیلکی و برای عنوان زبان کاربرد داشت. 
سه/ وقتی از شیوه‌ی تولید حرف می‌زنیم، نباید به کارهایی مثل ماهی‌گیری، نوغان‌داری و... به مثابه شغل‌های مجرد نگاه کنیم. گیله‌مرد هم‌زمان می‌توانست هم بیجار داشته باشد هم نوغان و هم باغ و هم ماهی بگیرد. من از مناسبات تولید حرف می‌زنم. و بر همین اساس معتقدم گیله‌مرد و گالش و کلأیی در عرض هم‌ند. 
چهار/ درباره‌ی ریشه‌ی زبانی دیلم چیزی به وضوح ندارم که بگویم. بلکه برای دیلمان تبار و ریشه‌ی زبانی مشخصی وجود دارد که بارها و بارها در منابع مختلف درباره آن حرف زده شده. اما درباره دیلم، جز منابع عربی و بعدتر فارسی (به نقل از منابع عربی) چیزی ندیدم. این‌که دیلم چی‌ست و از کجاست بحث من نیست. حرف من این است که این واژه هم چون واژه‌ی گیل کاربرد محلی و بومی نداشته. (باز گیل کاربردهای اندکی داشته. اما حتی تصور این‌که کسی بگوید «مو دیلمم!» عجیب و غریب است.)
پنج/ برخی انگیزه‌ها باید مورد بحث و بررسی قرار گیرد. اما چیزی که من طی این هفت هشت سال فهمیده‌ام این است که اغلب گیلکان سعی می‌کنند از واژه‌ی گیلک به دلیل ارتباطش با رشت و در واقع از «رشتی» معرفی شدن فرار کنند. و نیز سابقه‌ی تمسخر و تحقیر گیلکان شهرنشین نسبت به گالش‌ها موجب شده که عنوان دیلم که در منابع تاریخی همواره سابقه‌ای پرافتخار با خود داشته نوعی پناهگاه روانی محسوب شود. شبیه این رفتار در جلگه هم هست. به دلیل تمسخری که از سوی شهرنشینان نسبت به «گیله‌مردان» صورت گرفته، اغلب از واژه‌ی «باکلاس» گیل استفاده می‌کنند. (حال باز واژه‌ی گیل حضور بیشتری نسبت به دیلم دارد. اما وضع وقتی مسخره می‌شود که از فرط استفاده‌ی هم‌زمان «گیل و دیلم» با هم، حرف عطف «و» از کارکرد عطفیت ساقط شده و انگار ما با یک واژه‌ی واحد «گیلودیلم» مواجه‌ایم. کار به جایی می‌رسد که پاینده لنگرودی واژه‌نامه‌ای برای زبان گیلکی بیرون می‌آورد و عنوانش را فرهنگ گیل و دیلم می‌گذارد و ما در تمام کتاب با یک زبان به نام گیلکی روبه‌روییم! و زیرمجموعه‌ی لهجه‌های شهرهای مختلف. از لاهیجان و لنگرود و سیاهکل و گالشی بگیر تا انزلی و رشت. یعنی خود نویسنده هم در عمل پوچ بودن این حرف عطف را قبول کرده اما در صورت باید آن ژست باکلاس «گیل و دیلم» را حفظ کند.
می‌توان عمیق‌تر هم به بررسی دلایل و انگیزه‌ها پرداخت. که کار من نیست و زمانش را ندارم.
شش/ همه چیز زیر سوال می‌رود فرهنگ عزیز. تصور برپا داشتن چیزی که هرگز زیرسوال نرود فاصله‌ی زیادی با تفکر مدرن دارد. من دنبال عنوانی هستم که دربرگیرنده و متحدکننده باشد. عنوانی که بیش‌ترین رابطه را با واقعیت منطقی داشته باشد و راه برای کسانی که دل‌شان برای ادبیات و فرهنگ قومی گیلک می‌تپد باز کند. دغدغه‌ی ورگ اتحاد و تعریف مشخص از هویت ملی گیلکی‌زبانان در دنیای مدرن است. هر دغدغه‌ای مسیر خودش را دارد.
هفت/ این تقویم در مناطقی که شما گفتید هم کاربرد دارد. اتفاقا پنجیک «طالقانی پنجیک» متفاوت از «گالشی پنجیک» است. در این مورد مقاله‌ی محمدولی مظفری در گیلان‌نامه و نیز همین کتاب هومند بسیار مفید است. 
هشت/ مبداء که نمی‌تواند حدسی باشد. یعنی چه حدسی؟ مبداء در واقع تنها تاریخی‌ست که بر مبنای محاسبات (بر این اساس که حالا سر سال کجاست و پنجیک کجاست و...) به دست آمده و ریشه‌یابی شده که این تقویم از کی دیگر گردان نبوده.
						  </li>
						  <li><i>فرهنگ:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5244#comment-5983">۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							سلام مجدد
همانطور که خدمتتان عرض کردم و در آن ویدیو مشخص است گفتگو شونده حرف خودش را میزد و کاری به اصل موضوع نداشت و بنده مجبور بودم با سوالاتم گفتگو شونده را مجاب کنم که در مورد موضوعی که مد نظر من است صحبت کند. پیش کشیدن تمسخر هم بخاطر این بود که سوال احتمالی که در ذهن بیننده مبنی بر "دلیل استفاده جلگه نشینان از واژه کلاهی چه بوده؟ " به وجود می آید پاسخ داده شود.. اصل موضوع  به کار نگرفتن این واژه (کلاهی) از طرف خود کوهنشینان بود که در ابتدای ویدیو و بدون سوال هدایت کننده ، گفتگو شونده به آن اشاره میکند. قطعا نظر یک نفر و یک ویدیو نمی تواند یک سند قطعی باشد..ما راجع به کسانی حرف میزنیم که هنوز هم زنده هستند و می توانند به پرسش پرسشگران جواب بدهند فقط بهتر است از مسن تر ها پرسیده شود...چون این پیرمرد(پدربزرگم) نزدیک به 90 سال زندگی کرده و مدتی چارودار (=کسانی که با چارپایان مسافر و کالا جابجا میکردند) بوده  و به نقاط مختلف کوههای شرق گیلان و غرب مازندران مسافرت کرده او را مناسب این گفتگو دیدم. البته در خیلی از نامگذاری ها بنده نام گیل را دیده ام (نمونه اش بیمارستان گیل (گلسار) در رشت و میدان گیل  درلاهیجان) و مصداقی خدمتتان عرض کنم در روستاهای چناربون ، له له رود از رودسر البته ممکن است از گویش مردم کوهنشین وارد شده باشد که بحثی در این مورد ندارم ولی این را مطمئنم که مردم کوهنشین بدون خواندن هیچ کتابی جلگه نشین ها را گیل خطاب میکنند. البته گیله مرد میتوانست گالشی هم بکند محله ای در غرب شلمانرود به نام گالش کولام وجود دارد که گاومیش پرورش میدادند... گیل یا به قول شما گیله مرد می تواند فقط ماهیگیر باشد ولی گیله مرد باشد همانطور که میتواند فقط بیجارکاری کند و باز هم گیله مرد باشد ولی گالش وقتی دام خود را رها کند دیگر گالش نیست. حتی گالشها هم خودشان سلسله مراتب دارند، سرگالش، گالش، سالار و...در دنیای مدرن هم گیله مرد اگر معلم یا مغازه دار شود باز هم گیله مرد است ولی گالش اگر معلم شود دیگر گالش نیست معلم است.بنده هم بر این اساس عرض میکنم که گالش و گیل هم عرض نیستند. (در مورد کلاهی هم قبلا صحبت شد).هر چند به وضوح نگفتید اما از مورد "چهار " اینگونه استنباط میشود که دیلمان گیلکی است (دیل+ مؤن) ولی دیلم عربی (به معنی دشمن، سیاهی یا هر چیز دیگری) ، اگر منظورتان اینست به نظر من خیلی بعید است که این دو نام به صورت اتفاقی در حول یک موضوع بکار رود. سوالم از شما اینست " آیا می توانید یک منبع تاریخی به زبان گیلکی  معرفی کنید؟" منابع ما یا فارسی است یا عربی. بر میگردیم به بحثی که مورد نظر شماست می توانیم بگوییم که دیلم کاربرد بومی و محلی ندارد ولی نمی توانیم بگوییم که نداشته.. بحث ما تغییر دادن نامی غیر اصیل (ییلاقی) است که بین مردم بومی و محلی کاربرد دارد ، منظورم اینست که لزوما چیزی که کاربرد بومی داشته باشد اصیل نیست. شاید تا مدتی پیش عبارات "زبان گیلکی" و "دریای کاسپی" عجیب بود ! چیزی که من در بین مرکزنشینان دیده ام اینست که هرکه از گرگان تا آستارا آمده باشد را رشتی می خوانند ( به نظرم این نامگذاری عدو باید سبب اتحاد بیشتر شود که نمیشود) ولی اگر مخاطب از گیلک فرار کنند به چه نامی پناه ببرد؟  این جمله را ببینید "و نیز سابقه‌ی تمسخر و تحقیر گیلکان شهرنشین نسبت به گالش‌ها موجب شده که عنوان دیلم که در منابع تاریخی همواره سابقه‌ای پرافتخار با خود داشته نوعی پناهگاه روانی محسوب شود." برای چه کسی پناهگاه روانی محسوب شود؟ برای کسی که چوپانی میکند؟ اگر منظورتان به چوپانهاست آنها هنوز هم به خود گالش می گویند وگرنه گالش دیگر معنایی ندارد... در مورد فرهنگ گیل و دیلم مرحوم پاینده هم ایشان در زیر عنوان فرهنگ گیل و دیلم  عبارت " فارسی به گیلکی " قید کرده اند و از زبانی جدا نام نبرده اند، پوچ بودن و مسخره بودن عنوان "گیل و دیلم " از دید شما را بگذار به حساب اینکه  ایشان از نام "گیلک" انتخاب شده از طرف شما برای تمام مردم جلگه و کوه گیلان و مازندران بی خبر بوده است. در مورد 6 هم نظر من اینست که اگر زیر سوال رفتن باعث ایجاد تناقض شود مانند        موجبات تفرقه فراهم می شود. ولی این نظر من است و آن نظر شما و خیلی ممنونم از پاسخ شما
						  </li>
						  <li><i>Vərg:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5244#comment-5986">۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							در پاسخ به فرهنگ:
من هم‌چنان سعی می‌کنم جزءبه جزء و در قالب گزاره‌های جدا پاسخ دهم.
یک/ سوال احتمالی که در ذهن بیننده مبنی بر «دلیل استفاده جلگه نشینان از واژه کلاهی چه بوده؟» به وجود می آید نباید با پیش‌فرض شما و بعد تایید گرفتن از پرسش‌شونده پاسخ داده شود. این بدترین نوع پژوهش است. در واقع پژوهش نیست. بلکه اخذ تایید برای فرضیه است. 
باری، من اولین بار واژه‌ی کلأیی را نه از یک جلگه‌نشین بلکه از یک کلأیی شنیدم. بعد از آن هم بارها و بارها این واژه را از گالشان و کلأیی‌ها شنیدم.
ضمن این‌که با توضیحی که درباره پدربزرگ خود داده‌اید مسأله پیچیده‌تر شد. کلأیی بودن ارتباط مستقیم با شیوه‌ی زیست و تولید دارد. یک‌جانشینی (باید تاریخی و در امتداد پایین آمدن انسان از کوه به جلگه نگاه کرد) و کشت دیم ویژگی‌های مهم این نوع زیست و تولیدند. پدربزرگ شما به عنوان کسی که شغلی متفاوت (از دسته شغل‌های غیروابسته به مبداء، شبیه راننده‌های دوژ و مینی‌بوس مسیر جیرأ و جؤرأ که شغل‌شان گالشی یا گیله‌مردی هم نیست) دارد نباید هم خود را کلأیی بداند. 
دو/ البته واژه‌ی «گیل» کاربردهای محلی دارد اما مصداق‌هاش این‌هایی که شما نام می‌برید نیستند. عمر میدان و بیمارستان مگر چه قدر است که آن‌ها را مصداق می‌آورید؟ می‌توانستید نام برخی مکان‌ها (مانند گیل‌ده) را مصداق بیاورید. 
اما مسأله این است که این کاربرد در واژه‌های ترکیبی متفاوت است از استفاده‌ی واژه‌ی «گیل» به طور مستقل. 
سه/ گالشی صرفا پرورش دام نیست. باید به این مسأله تاریخی نگاه کنید. نوعی شیوه‌ی زیست و تولید است. یعنی باید سیر تحول تکنیکی و تولیدی انسان را از آغاز که کوچ‌نشین و ناتوان در کشاورزی بوده بگیرید و بیایید تا انسانی که یک‌جانشین می‌شود به دلیل به دست آوردن توان کشاورزی دیم ولی هنوز قدرت غلبه بر موانع زیست در جلگه را ندارد و در نهایت به جلگه تسلط می‌یابد و کشاورزی آبی را شروع می‌کند. هر مرحله، مرحله‌ی پیشین را دربرمی‌گیرد. امکان شیوه‌ی زیستی و مناسبات تولید به کل تغییر کرده.
و البته در شرایط معاصر همه‌ی این شیوه‌ها به کل تغییر کرده و هر سه عنوان گیله‌مرد و گالش و کلأیی به کل از معنا تهی شده. در دنیای مدرن دیگر چیزی به نام گیله‌مرد معنا ندارد. در شهر به هرکسی که از روستا بیاید گیله‌مرد یا گالش می‌گویند. همین. کسی از شغلش نمی‌پرسد. 
چهار/ من از میان چیزی که وجود دارد و منابع مکتوب عربی و فارسی، چیزی را که وجود دارد برگزیده‌ام. ادعای وجود منابع گیلکی نکرده‌ام. اما در زبان و باور عامه چیزی به نام دیلم وجود ندارد. خود شما هم هر وقت مشغول مرور واقعیت‌ها و شواهد هستید با واژه‌های گالش و کلأیی و... سر و کار دارید. دیلم از زمانی وارد بحث می‌شود که به یاد کتاب مرحوم اسطخری می‌افتیم!
می‌گویید نمی‌توانیم بگوییم هرگز کاربرد نداشته. این چه جور واژه‌ای است که با این گستردگی کاربرد (در صورت پذیرش کاربرد) هیچ نشانی از آن در هیچ جایی باقی نمانده جز در منابع عربی؟ لطفا دیلمان را شاهد نیاورید. چون دیلمان حتی در شعرهای فولکلور هم به صورت دیلمان حضور دارد و حتی برای ترکیب «دیلمؤنی لاکو» هرگز از «دیلمی» استفاده نشده. حتی تلفظ این دو واژه هم با هم متفاوت است. قصد صدور حکم کلی ندارم. در هر صورت حتی اگر فرضیه‌ی شما مبنی بر کاربرد داشتن «دیلم» در گذشته درست باشد باز دردی از من و هدف من دوا نمی‌کند. شاید البته از درد مدافعان زبان دیلمی و استان دیلمستان و قوم دیلم دوا کند. 
پنج/ عنوان «زبان گیلکی» چندان عجیب نبود. بیشتر جدل روی «زبان»ش بود ت «گیلکی»اش. خوشبختانه منابع بسیار زیادی مبنی بر ثبت عنوان «گیلکی» برای گونه‌ی زبانی مردم گستره‌ی زیادی از سرزمین‌های جنوب کاسپین موجود است. گرچه تازگی «زبان دیلمی» که نمی‌دانم دقیقا زبان کدام مردم است (یا بوده) در ویکی‌پدیای فارسی صاحب مدخل شده و با تلاش‌های بیش‌تر احتمالا «قوم دیلم» هم خواهد شد، اما خوشبختانه زبان گیلکی آن قدر شناخته شده هست که جای نگرانی نباشد.
دریای کاسپی هم که ولله سال‌های سال همه جای جهان آن را به همین نام (کاسپین) می‌نامیدند و می‌نامند. کار ماست که کمی عجیب و غریب است. 
شش/ وقتی از پناهگاه روانی صحبت کردم منظورم قشر تحصیل‌کرده و نسل بعدی این مردم است که دیگر چوپانی هم نمی‌کنند. این واژه‌های جدید را همین‌ها با خود به روستاهاشان سوغات بردند. وگرنه همان طور که گفتم در شرایط معاصر، مفاهیم گالش و کلأیی و گیله‌مرد بی‌معنی‌ست.
						  </li>
						  <li><i>فرهنگ:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5244#comment-5988">۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							در مورد یک برای شخص من بار تمسخرآمیز کلاهی و استفاده نکردن خود کوهنشینان از این واژه روشن شده بود، برای گفتگو شونده هم همینطور و پژوهش تازه ای در کار نبود (صرفا یک ویدیو بود که برای یک دوست آماده میشد) و من به خاطر اینکه بحث به حاشیه نرود و موضوع برای شما روشن شود به قول شما فرضیه ام را مطرح کردم. باز هم عرض می کنم این ویدیو یک سند قطعی نیست مردم کوهنشین هم به تاریخ نپیوسته اند.در مورد بند دوم از توضیح "یک" شما: اولا قید "مدتی"  در توضیحی که در مورد پدربزرگم داده ام را برای همین آوردم که بگویم به مدت طولانی شغلش این نبوده و بیشتر کشاورزی ( فندق و دیم کاری گندم ) انجام داده است. هدفم هم از این توضیح این بود که چون به جاهای مختلفی سفر کرده می تواند اطلاعات درستی به ما بدهد دوما: نادرستی تقسیم بندی "گیله مرد، کلاهی، گالش" در اینجا نمایان می شود چون طبق این تقسیم بندی و "کلایی نبودن چاروداران از نظر شما" کسانی که شغل دائمی شان "چاروداری" بوده است در این تقسیم بندی جایی ندارند( ورگ عزیز مشکل من با این تقسیم بندی قدیمی همین است ساکنین جلگه هر شغلی می داشتند گیله مرد بودند ولی برای معرفی کوهنشینان ، جولاه، کلاهی ، گالش و شاید هم چارودار  استفاده میشود.)  در مورد دو: قصدم نشان دادن به کار گرفتن "گیل" از طرف خود جلگه نشینان بوده و کاربرد کنونی این نامها بوده (البته ممکن است تحت تاثیر کتاب باشد که بحثی با شما ندارم) در مورد راهنمایی شما هم خیلی ممنون، بر اساس این راهنمایی می توان به محله هایی مثل: گیل ملک، گیل کلایه اشاره کرد که شما این را ترکیبی میدانید و متفاوت در این مورد هم بحثی ندارم. در مورد سه: مشکل اینجاست که شما از دید خود به "گالشی " نگاه می کنید و آنرا فراتر از پرورش دام میدانید واقعیت اینست که گالش چیزی جز پرورش دهنده دام نیست. البته من هم تا حدودی فکر میکنم انسان ها همین سیر را طی کرده باشند( مانند چیزی که در کتاب تاریخ مدرسه آموختیم) ولی باز هم این واقعیت را عوض نمی کند هنوز چوپانها از چوپانی دست نکشیده اند ، منظورم اینست که بلاخره جامعه به تولید گوشت و لبنیات احتیاج دارد و دامداری اگر مکانیزه هم شود باز شغل "گالشی" به یک شکل دیگر وجود خواهد داشت. درمورد چهار واقعیت وشواهدی که نام برده اید ، واقعیت میان جلگه نشینان است، واقعیت میان خود کوهنشینان "ییلاقی" است و من برای بحث با شما مجبورم که از واقعیت موجود در بین جلگه نشینان استفاده کنم. البته وقتی به یاد "تاریخ گیلان و دیلمستان" و کتب تاریخی دیگر هم می افتیم دیلم را فراوان می بینیم در خود سایت  ورگ هم از کلمه "دیلم" بسیار استفاده شده است. در مورد پنج هم بحث ما روی کاربرد بومی و محلی واژگان بود که شما همه جهان را پیش میکشید کاسپی در بین مردم (عصر حاضر) خودمان تازه کاربرد پیدا کرده، در زبان گیلکی منظور من هم روی کلمه زبان بود وگرنه گیلکی که وجود داشت (با عنوان گویشی از فارسی) .
با تشکر فراوان از توجه شما
						  </li>
						  <li><i>Vərg:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5244#comment-5989">۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							در پاسخ به فرهنگ:
درباره نقطه‌ی ضعفی که در تقسیم‌بندی مورد قبول من پیدا کردی بد نیست این گزارش تاریخی زوزنی به کوشش رابینو (چاپ سال ۱۳۶۹ ص۱۸۴) را بخوانیم: [در توصیف تقسیمات محلی-جغرافیایی گیلان] «بازاریان را شهر‌ی و برزیگران را گیل گویند».
گذشته از این‌که این مصداقی دیگر برای توست (درباره واژه‌ی گیل) اما در کل نقطه‌ی ضعفی که به آن اشاره کردی ریشه در این مسأله دارد که شما کماکان نگاه قومی و خرده‌فرهنگی به گالشو کلأیی و گیله‌مرد دارید. نه نگاه تاریخی و تولیدی. قرار نبود با آمدن انسان به جلگه مراحل پیشینی یک دفعه نیست و نابود شوند. و قرار نبود انسان‌ها فقط در همین سه حوزه به مناسبات تولید بپیوندند. در قرن ۱۹ هم علاوه بر طبقه‌ی بورژوا و پرولتاریا، خرده طبقات دیگری حضور داشتند.
باید قبول کنید که همین حالا هم چیز چندانی از شیوه‌ی زیست/تولید گالشی باقی نمانده. همان‌طور که شیوه‌ی زیست/تولید گیله‌مردی در حال نابودی است. این یک سیر تاریخی‌ست.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://v6rg.com/?cof_write=5244">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://v6rg.com/?feed=rss2&#038;p=5244</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مسیر بندر انزلی به پیربازار و رشت، اولین و قدیمی‌ترین راه آهن</title>
		<link>http://v6rg.com/?p=5218&#038;utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2585%25d8%25b3%25db%258c%25d8%25b1-%25d8%25a8%25d9%2586%25d8%25af%25d8%25b1-%25d8%25a7%25d9%2586%25d8%25b2%25d9%2584%25db%258c-%25d8%25a8%25d9%2587-%25d9%25be%25db%258c%25d8%25b1%25d8%25a8%25d8%25a7%25d8%25b2%25d8%25a7%25d8%25b1-%25d9%2588-%25d8%25b1%25d8%25b4%25d8%25aa%25d8%258c-%25d8%25a7%25d9%2588%25d9%2584%25db%258-2</link>
		<comments>http://v6rg.com/?p=5218#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 12:03:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Vərg</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیجیک]]></category>
		<category><![CDATA[۱۵۸۵ سیا ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://v6rg.com/?p=5218</guid>
		<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">پیشینه احداث و بهره‌برداری موفق اولین راه‌آهن در ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Locomotive.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-5142" style="margin: 3px;" title="Locomotive" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Locomotive.jpg" alt="" width="173" height="213" /></a>پیشینه احداث و بهره‌برداری موفق اولین راه‌آهن در ایران به سال ۱۸۸۶ میلادی با احداث خط راه آهن محمودآباد (سواحل جنوبی دریای کاسپین) به آمل برمی‌گردد. این طرح اگرچه در نظر بود تا تهران ادامه یابد، ولی با کارشکنی‌های پیمانکارهای بلژیکی به شکست انجامید و خطوط آن، برچیده و برای احداث تلگراف استفاده شد. در سال ۱۸۸۸ (میلادی) و ۱۲۶۱ شمسی خط تراموایی بین تهران و شاه عبدالعظیم به طول ۸۷۰۰ متر کشیده شد. عرض این راه آهن یک متر بود و به وسیله مسیو بواتال فرانسوی اجرا شد و بعدها به یک بلژیکی واگذار شد.</p>
<p>در ۹ نوامبر ۱۸۹۰ ناصرالدین شاه قاجار پیمان‌نامه‌ای با روسیه تزاری امضا کرد که ایران را از ساخت راه‌آهن تا ده سال باز می‌داشت. این محدودیت در دسامبر ۱۸۹۹ برابر با شروط وام شست میلیون فرانکی روسیه با دست‌خط مظفرالدین‌شاه برای ده سال دیگر تمدید شد.</p>
<p>مسیر راه آهنی نیز از بندر انزلی و پیر‌بازار به رشت وجود داشته که بعدها جمع آوری شده‌است. تنها بازمانده این مسیر یک لوکوموتیو بخار است که بر روی آخرین قطعه چندمتری ریل، هنوز در داخل محوطه سازمان بنادر انزلی خودنمایی می‌کند و تاریخ ۱۸۴۸ را بر روی خود دارد. ۱۲ کیلومتر ازین مسیر تا اواسط دوره رضا شاه همچنان مورد استفاده بوده‌است. پس اولین و قدیمی‌ترین راه آهن همان مسیر بندر انزلی به پیربازار و رشت است.</p>
<p style="text-align: left;"><em>منبع: <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D8%A2%D9%87%D9%86_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86" target="_blank">ویکی‌پدیای فارسی</a></em></p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><i>اسپهبد ديلمي:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5218#comment-5950">۳۱ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							سلام ورگ، آبرار هر تا مطلب تي گيجيك مييَن نيهي ؛ كيليك كوني اونهِ سر وختي نيويسه اما دره صبربكونين؛ ok بازين صفحه لود نيبه؛ حتما وستي ايتا تازه صفحه مييَن واز كونيم .. ايتا بررسي كوني..
						  </li>
						  <li><i>Vərg:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5218#comment-5951">۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							به طور خودکار وبمجی لینکؤن وا تازه صفحه مئن وا ببون. یعنی مو الؤن آزمیت بیتم (تست بودم) بدئم وختی اوشؤن سر زئنمتازه صفحه مئن وا بنن.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://v6rg.com/?cof_write=5218">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://v6rg.com/?feed=rss2&#038;p=5218</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فوخوس</title>
		<link>http://v6rg.com/?p=5189&#038;utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2581%25d9%2588%25d8%25ae%25d9%2588%25d8%25b3</link>
		<comments>http://v6rg.com/?p=5189#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Apr 2012 08:25:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Vərg</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[۱۵۸۵ سیا ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://v6rg.com/?p=5189</guid>
		<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">ندؤنم چوتؤ بمأم ائره. یا ایشؤن ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/04/dar.jpg"><img title="dar" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/04/dar-273x300.jpg" alt="" width="273" height="300" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">ندؤنم چوتؤ بمأم ائره. یا ایشؤن بمأن. ای اوتاقؤن آشنا نین. یعنی هرچی فیکر کؤنم ائره خأ می خؤنه ببون. أمما هیچ‌چی مئبه آشنا نیه. دیوارؤنˇ جی آدمˇ دیل گینه. مألوم نیه روزه یا شؤ. درجیکˇ جی آسمؤن بخالئه گورگˇمیشˇ هوا.<br />
اوشؤن سو نفرن. خوشؤنˇ جار و جورˇ مئنه وامته درن. ایشؤنˇ وامج‌دمجأ جی می آزار سر هنه، گونم: خؤنه مئن لافند دأنیم. بأرم؟<br />
گونن: بأر دئه برأ. أمه نیم ساعت تؤ خورده دریم. بأر دئه!<br />
می مأره گونم: مأرئی! کؤره هننأ؟<br />
می مأرئی هوتؤ أرسو فوده دره. یکته دسمال گینه خو چیشمˇ پیش، بازین خو دسˇ همره آشپزخؤنه کابینتؤنه نشؤن دئنه.<br />
هنده ووتولأ بؤ کابینته دره وأ کأدرم اونˇ در فگئنه می کللهٰ. هوتؤ می سره دسأسین، لافنده بئنم اوشؤنه هدئنم.<br />
می مأر ونگ-دبؤ گونه: هنده تی سره فککوتی کابینتˇ دره؟<br />
مو گونم: کفایت کؤنه دئه؟<br />
اونی گه عینک بزئه دأنه گونه: تی دس درد نکونی. أهأ. تی قددم ماشالله بولنده، زیاد لافند نبئنه.<br />
او یک نفر که هأی اونˇ بیسیمأ جی سرصدا ویریسنه گونه: أمه تی ای همکاری‌ئه لحاظ کؤنیم آقا. حتما أمه گوزارشˇ مئن نویسنیم.<br />
خوشحالأ بنم. گونم: مو می وصیت‌نامهٰ بنویشتم هدأم می مأره.<br />
ایشؤنˇ بیسیمچی گونه: خؤب کاری بودی آقا. پس دئه أمه کاره سرأ گیریم دئه.<br />
می پئر هنه تینیبی مئن و اوجور کی یک‌چی دومبال وامته دبی گونه: می فندکه ندی؟<br />
مو می مأره نیگا کؤنم و می مأر خو دؤر و وره پیرأسته دره. می پئر سو نفرˇ پیش خجالت خؤنه و خو دوتته دسه پیش أبئنه کی مثلا مو تسلیمم و گونه: ببخشین. مو نخأستم شمه کاره قططأ کونم. می فندکه بیاجم شنم. خاهش کؤنم. خاهش کؤنم. راحت ببین. آخ. بیه. بدی؟ می جوفˇ مئن دبو.<br />
می مأر وگردنه مأ گونه: همیشک ایتؤ فیچئنه. صد دفأ بوتم اول تی جوفؤنه باقایده وامج بازین خؤنه مئن دؤره بگرد.<br />
اونی گه کولا بنأ دأنه یکچی نویسنه. بیسیمچی، هوتؤ اینˇ بیسیم خرخر-دبؤ گونه: ای مواردم گوزارشˇ مئن بنویس.<br />
مو گونم: البته مو سیکاری نیما.<br />
بیسیمچی گونه: دؤنیم آقا. دؤنیم.<br />
<span id="more-5189"></span><br />
یکهؤ مئبه گونم چره فرار نکؤنم؟ یعنی ندؤنم خأ فرار گودن یا نه. أگه هی ألنئی، ای درˇ جی تختأ گیرم یا او درجیکˇ جی واز بکونم کوچه مئن، دئه نمینم. عجیبه که صوبˇ سر تا ایسه که ایشؤن خؤنه مئن تؤ خورده درن و مئبه انگاره گیته درن، مو هیچ حقسأی نودم.<br />
بازین مئبه هنده فیکرأ شنم: خؤأ جی ویریسأ پسی خأ ایشؤنه بنویسم. عجب داستانی بنه!<br />
أمما أگه خؤ نبؤ بی چی؟ أگه راسسه‌راسسه بمیرم چی؟ ایشؤنˇ کردˇکردار کی هیچ خؤه سفتنشؤن ندئنه. گونم: مو بشم یک لیوؤن آؤ بخورم بأم.<br />
بیسیمچی بخألئه بفهمسمه مو چی خیالی دأنم، می باله گینه و می همره هنه تا یخچالˇ سر. یخچالˇ مئن تاریکه. خالی اونˇ مئن یکته لیوؤن آؤ هننأ. دئه هیچ‌چی! لیوؤنه ویگینم و نوأ-نوأ آؤ خؤنم. می دیله سهن دکئنه.<br />
دئه کم-کمئی اونه گه مأ برده دره. مو شؤ مننئم. کاشکی ای خؤ ببون کی ویریسأ پسی یکته هکشی داستان اونˇ جی بنویسم. چی داستانی بنه.<br />
عینکی مردأی می باله گینه مأ بئنه صندلی سر. تلفون زنگ زئه دره. می مأر شنه تلفونه اؤجا بدی. عینکی مردأی لافنده دکؤنه می گردن. بیسیمچی شنه اویکته اوتاقˇ مئن. ای دو نفرم دخؤنه خو ورجه. کسؤنˇ همره ایواشئی گب زئه درن. مو اشتؤسه مننئم. می مأر تلفونˇ همره گب زئه دره.<br />
- أهأ حج خنم. صوبˇ تارکی بمأن. مو ندؤنم. بوتن أمه وظیفه دأنیمئی. أهأ. می جوؤن ریکأی. چی بگؤم جؤن. چی بگؤم؟<br />
مئبه فیکر کأ درم تا در چارته هلنگ ویشتر نیه. تا اوشؤن اویکته اوتاقˇ جی فرسن مو درأ جی بیرین بشؤم. بازین ای خؤأ جی‌م ویریسنم. بازین تینم اینˇ داستانه بنویسم. چی داستانی بنه. تازه تینم ای خؤنه و ای اوتاقˇ توصیفˇ سر هأی شات و مات بدئم. تینم او سو نفره چأکونم پؤنزه نفر یا بیس نفر. خودمم یکته خطابه ایراد کؤنم خطاب به او پؤنزه-بیس نفرˇ رئیس. یکجور کی وختی لافنده تودأ دره می گردن خجالتی بورأ بی.<br />
دو سه نفرˇ دسم اسلحه هدئنم. ایتؤ خوشکˇخالی چیسه آخه! هوتؤ بمأن ائره. حتی خوشؤنˇ همره لافندم نأردن. آدمه بر خؤنه دئه.<br />
می برأ خو اوتاقأ جی بیرین هنه. اینˇ چیشمه خؤ دره. گونم: ساعتˇ خاب.<br />
- چی ببؤ؟ چنی سرصدا کؤنین.<br />
- آخری خؤه مگه رئه؟<br />
- تو او جؤر چی کؤنی؟ تی گردنه چره لافند دودی؟<br />
- مو نودم گه رئه. ایشؤن دودن.<br />
- کی‌ئن؟<br />
- بابا مامانˇ اوتاق ایسأن.<br />
- تور! مأ نیا. یک ساعت دیگه مأ دخؤن. خؤ؟ تا یادأ نشی. کلاس دأنم.<br />
- چشم.<br />
می برأرˇ دره دزئه پسی، سو نفرˇ گبم تمنأ بنه. بیرین هنن. می مأرم خودافظی کؤنه: خؤ جؤن. خؤ. مو فعلن بشم. هنده بمأن. تی بلأ می سر. بینم چی کأ درنئی. بازین تئبه زنگ زئنم.</p>
<p>- حج‌خنم، محبت بکونین ائرهٰ امضا بکونین.<br />
- منم خأ امضا بزنم؟<br />
عینکی مردأی، مأ گونه: نأ! شمه لازم نیه. فقط لطف بکونین چار هیزار و پونصد تومؤن هدین. اینم شمه رسید.<br />
- پول چی وأسی؟<br />
- ای همه شؤن و أمأن و دفتر و دستک خرج دأنه دئه. تازه شانس بأردی لافند دأشتی خؤنه. نأوئیره اونˇ پولم ایشؤنˇ سر بو.<br />
مو گونم: می جوف خالئه. بئس می پئرأ جی هگیرم. مو تینم بشم جایی؟ مأ میزأکته.<br />
بیسیمچی گونه: نه آقا! اصلن اشتبا بودی بشؤی آؤ بخؤردی. أمه وقت ندأنیم آقا!</p>
<p>سومی مردأی که تا ایسه تام‌بزئه ایسأ بو هنه می پایˇ جیرˇ صندلی ور، گونه: ألئه حوکمه اجرا نوده تینی تی آخری گبه بزنی.<br />
خأنم می مأره بگؤم کی اینم می مأر تلفؤنˇ همره گب زئه دره. عینکی مردأکه گونم: لطف بکونین می مأره بگین یک ساعت دیگه می برأره دخؤنی. کیلاس دأنه.<br />
سومی مردأی گونه: دئه گب ندأنی؟<br />
گونم: فیلمؤنˇ مورسؤن سیکارم هدئنین؟<br />
بیسیمچی مأ فترکنه: آقا! تو کی بوتی سیکاری نی کی آقا! مألوم کؤنه دورو بوتی. أهأ؟<br />
- تصمیم بیتم سیکاری ببؤم.<br />
- باشد. یکته پابلوس هدین اینه آقا! ای موردم در ضمن گوزارشˇ مئن بأرین.<br />
- أمما مو دورو نوتم جؤن. مو تصمیم بیتم ای دقیقه پسی سیکاری ببؤم.<br />
- خؤ! پس بنویس: نامبرده، حوکمˇ اجرا گودنˇ دم، ظاهرن اقدام به استعمال دخانیات بوده.<br />
- چره دئه ظاهرن؟<br />
- مألوم نیه کی چی کشئه دری کی آقا. کؤره جی مألوم کی سیکار ببون؟<br />
- اینه خؤدتؤنأ جی هیتم.<br />
عینکی مردأی گونه: وسسه. خئلی دیرأ بؤ. ایمرو خیلی أمه وقته بیتی.</p>
<p>می مأرˇ تلفؤن تمنأ بنه. هی‌دم، می پئر هنه تینیبی مئن. مو که تازه می چوشمه دوسته بؤم هنده می چوشمه وأ کؤنم. می پئر گونه: ایمرو یک‌سر بشو ای ماشینˇ روغونه عوضأ کؤن. خؤ جؤن؟<br />
- بابا! مو عوضأ گوده مننئم.<br />
- چره؟ تأ چیسه مگه؟<br />
- مو مرده درم.<br />
- خؤ چی ربطی دأنه؟<br />
- می منظور اینه کی چون مرده درم، دئه تعویض‌رؤغؤنی شؤ مننئم.<br />
- خولاصه همش یک بهانه‌یی دأنی دئه!<br />
می پئر یکته سیکار خوشئه وأگیرؤنئنه و شنه آشپزخؤنه مئن. آشپزخؤنه جی اینˇ دخؤنکه هنه: خودم شنم. هچی زأک پیلله بودیم.</p>
<p>بیسیمچی ایواشئی عینکی مردأیˇ گوشˇ جیر گونه: آقا! اینم بنویس کی نامبرده به معاد و روح اعتقاد ندأنه. قید بکون کی گوزارشاتˇ واصله تایید بنه.<br />
بازین وگردنه می مأره گونه: أگه اجازه بدین أمه کاره سرأ گیریم.<br />
می مأر اشاره همره گونه: خاهش کؤنم. اختیار دأنین!<br />
مو گونم: مأرئی. ای قبضˇ رسیده بازین هدی بابا.<br />
می پئر آشپزخؤنه جی هرأی کؤنه: به مو هیچ ربطی ندأنه! هچی مردومه پول هگینن.<br />
می مأر قبضه هگینه و دکؤنه خو پیرأنˇ جوفˇ مئن. منأ نی می چیشمه دودنم، ایسنم رافا.</p>
<p>.<br />
.<br />
.<br />
فایده ندأنه. می چیشمˇ میتالؤنه دخشارده درم بلکی یکچی مأ یاد بأی و می داستانه تمنأ کونم. نبنه. هرچی فیکر کؤنم کی آخرش چوتؤ خأ تمنأ بون، هنده اینم نبنه. مأ خفتأ زئه دره.<br />
- وسسه دئه آقا! تی پنج دئقه ببؤ نیم ساعت. أمه وقت ندأنیم.<br />
بیسیمچی صدا جی، می چیشمه وأ کؤنم گونم: پنج دئقه دئه مؤله بدین. بدأرین مو ای داستؤنه خوروم تمنأ کونم.<br />
- نأ آقا! تا ایسه سو تته پنج دئقه مؤله بیتی. أمه کی تی داستؤنˇ مسول نیم. بزن آقا. بزن تمنأ کون.<br />
- أخه می داستؤن&#8230;<br />
عینکی مردأی یکته لقد زئنه صندلی‌ئه فدئنه اورأ و مو اینˇ دهنأ جی یکته «شرمنده‌ٰم» ایشتؤنم و بازین دئه هیچ‌چی اشتؤسه مننئم. می نفس جؤر نأنه، می پسکوت تیر کشنه، هرچی دسˇ لگ زئنم کی می پا برسؤنم زمینه، نبنه. گب زئه مننئم. خأنم زهأر بکونم، نبنه. سو نفر می مأرأ جی تشککور کأ درن. می مأر هوتؤ ونگ-دبؤ خو پیرأنˇ جوفأ جی یکته پنج هیزار تومؤنی بیرین أبئنه هدئنه اوشؤنه. عینکی مردأی یکچی می مأره گونه بخاله گوته دره: قابیل ندأنه.  می مأرم بخاله گوته دره: او پونصد تومؤن بمؤنی. نخأنه.</p>
<p><em>لایجؤن/ ۱۵۸۴ أمیر ما</em></p>

				<div>
					<h4>3 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><i>ش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5189#comment-5933">۲۶ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							The fall of Icarus
						  </li>
						  <li><i>گلي:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5189#comment-5935">۲۶ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							تي دس درد نكوني ... كافكا ياد دكئه تم :)
						  </li>
						  <li><i>اسپهبد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5189#comment-5949">۳۱ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							مي گب درباره لينك انتقال آب دريا ي كاسپين ايسه؛تي وب مجي ميان، ايتا گب تنم بگم دعواي تورك و فارس بر سر امي دريا ؛آما اَ مين امي سر بمانسته بي كولاه.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://v6rg.com/?cof_write=5189">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://v6rg.com/?feed=rss2&#038;p=5189</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فریدون پوررضا نی بمرده</title>
		<link>http://v6rg.com/?p=5166&#038;utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2581%25d8%25b1%25db%258c%25d8%25af%25d9%2588%25d9%2586-%25d9%25be%25d9%2588%25d8%25b1%25d8%25b1%25d8%25b6%25d8%25a7-%25d9%2586%25db%258c-%25d8%25a8%25d9%2585%25d8%25b1%25d8%25af%25d9%2587</link>
		<comments>http://v6rg.com/?p=5166#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Apr 2012 12:47:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Vərg</dc:creator>
				<category><![CDATA[گیجیک]]></category>
		<category><![CDATA[۱۵۸۵ سیا ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://v6rg.com/?p=5166</guid>
		<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">فریدون پوررضا، پیله گیلکی خؤندن‌کس کی اینˇ خؤرؤم ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/04/purrezaa-1.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-5170" style="margin: 3px; border: 1px solid black;" title="purrezaa-1" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/04/purrezaa-1-300x208.jpg" alt="" width="210" height="146" /></a>فریدون پوررضا، پیله گیلکی خؤندن‌کس کی اینˇ خؤرؤم خؤندش خیلی‌ئنˇ گوشˇ مئن دره، امروز، بعدˇ ظؤر، «آسمˇ شدید»ˇ جی بمرده. ایرانˇ مئن اغلب، پوررضا «<a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B3_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%28%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87_%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%29" target="_blank">پس از باران</a>»ˇ سریالˇ جی شناسنن کی اینˇ آواز ای سریالˇ موفقیتˇ مئن پور نقش دأشت. گیلکؤن أمما فریدون پوررضا صدا همره چند دهه ایسسه کی زندگی بوده دأنن و خیلی‌ئن اونه به‌حق <strong>گیلانˇ آوازˇ اوستاد</strong> دؤنن. پوررضا، ۱۵۰۶ کورچˇ ما ۱۹ لشتˇنشا مئن به دونیا بمأ و امروز خو هفتاد و نه سالگی مئن بمرده. ای دو ماهˇ مئن، <a href="http://v6rg.com/?p=4990">اباذر غؤلامی</a> و <a href="http://kuhnaward.blogfa.com/post-122.aspx">امیر بدرطالعی</a> پسی، ای سوّمی مرگی ایسسه کی أمه هونرمندؤنˇ مئن تفاق دکئنه.</p>
<p style="text-align: justify;">راجه به فریدون پوررضا تینین ای مطالبه نیگا بکونین:</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://v6rg.com/?pishkhan=%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86" target="_blank">آوازی به زلالی باران؛ نگاهی به زندگی و آثار استاد فریدون پوررضا</a> (کتابˇ معرفی)/ <a href="http://v6rg.com/?p=43" target="_blank">برای فریدون پوررضا</a> (فریدون پوررضا کرونولوژیک زندگی‌نامه، اینˇ تولدˇ وأسی)/ <a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2006/09/Az-berke-be-daryaa.zip" target="_blank">از برکه به دریا</a> (فریدون پوررضا خاطرات خودشˇ قلمˇ همره، گیله‌وا مجله جی)/ <a href="https://glk.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86_%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%B1%D8%B6%D8%A7" target="_blank">فریدون پوررضا، گیلکی ویکی‌پدیا مئن</a></p>

				<div>
					<h4>17 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><i>saeed:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5909">۲۳ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							سلام.
خیلی وقت بود از شنیدن خبری اینگونه ناراحت و متاثر نشده بودم...
						  </li>
						  <li><i>saeed:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5910">۲۳ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							شعری در مرگ فریدون پوررضا از علی رضا پنجه ای
 

پس از باران دیگر صدایی نیست   نمی خواند

                                                                  در نه بود فریدون پوررضا

                   

به غریزه گفتم

بجنب

کاری کن

پس از باران

دیگر صدایی نیست   نمی خواند

فریدون از شاه نامه رفت

 

داوودی 

که چنگ می زد 

              به غربت ِ تاسیانی* این روزها زندگی

--------------------------------------

* غم غربت،نوستالژی
-------------------------------------------------------------------------------------
http://panjeei.blogfa.com
						  </li>
						  <li><i>saeed:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5911">۲۳ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							شعری در مرگ پوررضا از علی رضا پنجه ای
 ---------------------------------------------------

پیامک پشت پیامک

زنگ پشت زنگ

 بازار خبر با مرگ تو  در روزنامه ها داغ می شود 

چند روزی نمی گذرد

از کنار مرگ تو فراموش می شوند

مگر کسی دلش بخواهد

در تاسیانی* همصدای پس از باران بزند زیر گریه

------------

* غم غربت ,  نوستالژی

23 فروردین 91 علی رضا پنجه ای
						  </li>
						  <li><i>ايراني:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5912">۲۳ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							ايشان استاد بودند؟ جانِ زن مار؟
						  </li>
						  <li><i>وحید میرزائی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5914">۲۳ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							پوررضا صدا همره امی پییر مارُن و آمو خوءر، کلی خاطره دَریم، خبر خیلی غمگین کننده ای بو.
اون یاد گرامی
						  </li>
						  <li><i>مریم:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5915">۲۳ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							غروب بود شنیدم خبرش را...
 دلم سوخت، هنوز دارد می سوزد،
 فریدون جان! استاد! محرم! ملایک امشب به استقبالت می آیند؛ جایت قرین رحمت و لطف الهی
صب زود چادور به سر دووی ترا شی باغ سر اوی مریم اوی مریم
تی واسی مو تا غروب با بینیشینم در سر اوی مریم اوی مریم

... تی واسی ...
خدایا چه غمی، چه درمانی
						  </li>
						  <li><i>محمود:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5916">۲۳ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							واقعا" متاثر شدیم  آوازهای زیبای گیلکی استاد پوررضا هیچ وقت از گوشمان بیرون نمی رود، همان آوازهایی که با آنها خاطره داریم و در شهر غربت مارا به یاد گیلان زیبای مان می اندازد.
						  </li>
						  <li><i>شهاب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5917">۲۳ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							خبر بسيار ناراحت كننده اي بود خدايش بيامرزاد. لطف كنيد زمان و مكان تشييع جنازه را اطلاع رساني كنيد
						  </li>
						  <li><i>بابک:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5920">۲۴ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							استاد پوررضا گنج ملی بود
						  </li>
						  <li><i>غلامرضا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5921">۲۴ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							مصیبت وارده را به خانواده محترم پور رضا و جامعه هنری تسلیت میگویم.
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم          که تا...........!؟
						  </li>
						  <li><i>آبتين:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5922">۲۴ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							ساده مي گوئيم " استاد درگذشت" و تمام!
چگونه سنگيني اين فقدان بر دوش فرهنگ  گيلان را سنجش کنيم؟
 با شمارش اشک ها که در فراقش مي ريزد؟
با کدام مقياس عشق را سنجش مي کنند؟
با کدام مقياس؟
روحش شاد
						  </li>
						  <li><i>saeed:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5923">۲۴ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							امروز پنج شنبه ساعت ده صبح مراسم تشييع از ميدان شهرداري (روبروي ارشاد) مي باشد.
نميدانم چرا اطلاع رساني نشد.
						  </li>
						  <li><i>سینا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5924">۲۴ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							سلام
امروز یک مرد بزرگ و استاد ارجمند دیگر در کنار ما نیست و ما را در غم خود تنها گذاشت
همچنین امروز متوجه در گذشت استاد جوان گیلان جناب آقای امیر بدر طالعی شدم که از درگذشت این استاد غمگین شدم خدایش رحمت کند
						  </li>
						  <li><i>omid:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5925">۲۴ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							به گزارش خبرنگار بخش موسيقي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)،
...مراسم تشييع پيكر اين هنرمند با حضور جمعي از شاگردان او،نويسندگان وشعراي گيلان برگزار شد و با اينكه قرار بود اين مراسم فردا - 25 فروردين ماه - برگزار شود به طور ناگهاني صبح امروز برگزار شد.
...
						  </li>
						  <li><i>omid:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5926">۲۴ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							مردم هنردوست گیلان استاد فریدون پوررضا را در مراسمی باشکوه بدرقه کردند.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجويان ايران(ايسنا) - منطقه گيلان، مراسم پرشکوه تشییع پیکر استاد آواز فولکلور گیلان و پژوهشگر موسیقی بومی و محلی با حضور پرشور اهالی فرهنگ و هنر و مردم هنردوست گیلان ساعتی پیش برگزار شد.
 مردم قدرشناس و هنردوست شهر رشت و استان گیلان پیکر زنده‌یاد فریدون پوررضا استاد آواز و پژوهشگر موسیقی فولکور کشور را تا قطعه هنرمندان تازه‌آباد رشت بدرقه کردند.
						  </li>
						  <li><i>omid:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5927">۲۴ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							به گزارش باشگاه خبرنگاران مراسم تشييع پيكر فريدون رضا پور خواننده گيلكي كشورمان صبح امروز با حضور هنرمندان گيلك و اهالي موسيقي و همچنين دوستداران آن مرحوم برگزار شد.

لازم به ذكر است كه در اخباري كه پيش از اين منتشر شده بود تاريخ برگزاري مراسم تشييع اين هنرمند شنبه 26 فروردين اعلام شده بود كه بطور ناگهاني اين مراسم صبح امروز انجام شد.
						  </li>
						  <li><i>مازیار:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5166#comment-5938">۲۷ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							درگذشت پدر موسیقی گیلان را به همه مردم گیلان تسلیت عرض میکنم.
هواداران داماش هم در روز بازی با مس در یک اقدام جالب و پسندیده به صورت هماهنگ و خودجوش شعار پوررضا روحت شاد سرت دادند تا مورد توجه همگان قرار بگیرد.
http://www.varesh-sport.com/776-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%B5%DB%8C_%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B4-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86---%D9%85%D8%B3-%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-%281%29

همچنین گزارش تصویری از مراسم سوم این یزرگوار را میتوانید در وارش اسپرت-تارنمای هواداران داماش گیلان مشاهده کنید.
http://www.varesh-sport.com/780-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%B1%D8%B6%D8%A7+%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C

استادیوم عضدی دیگر تبدیل به صدای مردم گیلان شده است،از محکومیت توهین به میرزا گرفته تا قدردانی از پوررضا
پوررضا صدای توی صدای یک سرزمین بود و ما هم با صدای تو،خاطراتت را ورق میزنیم.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://v6rg.com/?cof_write=5166">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://v6rg.com/?feed=rss2&#038;p=5166</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فنجان نقره‌ای با نقش شکار شیر</title>
		<link>http://v6rg.com/?p=5101&#038;utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2581%25d9%2586%25d8%25ac%25d8%25a7%25d9%2586-%25d9%2586%25d9%2582%25d8%25b1%25d9%2587%25e2%2580%258c%25d8%25a7%25db%258c-%25d8%25a8%25d8%25a7-%25d9%2586%25d9%2582%25d8%25b4-%25d8%25b4%25da%25a9%25d8%25a7%25d8%25b1-%25d8%25b4%25db%258c%25d8%25b1</link>
		<comments>http://v6rg.com/?p=5101#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Mar 2012 11:56:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Vərg</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاريخ]]></category>
		<category><![CDATA[۱۵۸۵ آول ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://v6rg.com/?p=5101</guid>
		<description><![CDATA[<p>یافته شده در شمال غرب ایران، املش (۱)
تاریخ: ۱۱۰۰تا ۱۰۰۰ ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یافته شده در شمال غرب ایران، املش (۱)<br />
تاریخ: ۱۱۰۰تا ۱۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح<br />
ابعاد: ۱۴ سانتی‌متر درازا و ۹/۳۰ سانتی‌متر پهنا. کار فلزی از جنس نقره.<br />
محل نگه‌داری: موزه‌ی هنر کلیولند (Cleveland Art).</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Lion-Hunting-Cup-Northwestern-Iran-Amlash-12th-11th-century-BC-2.jpeg"><img class="alignnone size-medium wp-image-5118" title="Lion Hunting Cup-Northwestern Iran, Amlash, 12th-11th century BC-2" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Lion-Hunting-Cup-Northwestern-Iran-Amlash-12th-11th-century-BC-2-300x231.jpg" alt="" width="300" height="231" /></a>  <a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Lion-Hunting-Cup-Northwestern-Iran-Amlash-12th-11th-century-BC-1.jpeg"><img class="alignnone size-medium wp-image-5119" title="Lion Hunting Cup-Northwestern Iran, Amlash, 12th-11th century BC-1" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Lion-Hunting-Cup-Northwestern-Iran-Amlash-12th-11th-century-BC-1-300x231.jpg" alt="" width="300" height="231" /></a></p>
<p><a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Lion-Hunting-Cup-Northwestern-Iran-Amlash-12th-11th-century-BC-3.jpeg"><img class="size-full wp-image-5120 aligncenter" title="Lion Hunting Cup-Northwestern Iran, Amlash, 12th-11th century BC-3" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Lion-Hunting-Cup-Northwestern-Iran-Amlash-12th-11th-century-BC-3.jpeg" alt="" width="450" height="347" /></a></p>
<p><a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Lion-Hunting-Cup-Northwestern-Iran-Amlash-12th-11th-century-BC-4.jpeg"><img class="alignnone size-medium wp-image-5121" title="Lion Hunting Cup-Northwestern Iran, Amlash, 12th-11th century BC-4" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Lion-Hunting-Cup-Northwestern-Iran-Amlash-12th-11th-century-BC-4-300x231.jpg" alt="" width="300" height="231" /></a>  <a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Lion-Hunting-Cup-Northwestern-Iran-Amlash-12th-11th-century-BC-5.jpeg"><img class="alignnone size-medium wp-image-5122" title="Lion Hunting Cup-Northwestern Iran, Amlash, 12th-11th century BC-5" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/Lion-Hunting-Cup-Northwestern-Iran-Amlash-12th-11th-century-BC-5-300x231.jpg" alt="" width="300" height="231" /></a><br />
۱) عنوان «املش» عنوانی‌ست که به تمدن کشف شده در مارلیک-دیلمان اطلاق می‌شود و البته این عنوان، عنوانی غیرعلمی‌ست. دکتر ناصر عظیمی دوبخشری، در سلسله مقاله‌های «گیلان؛ ریشه‌ها» دلیل این نام‌گذاری را فروش آثار باستانی این تمدن در بازار املش می‌داند و این‌که نزدیک‌ترین شهر به این تمدن باستانی، املش بوده است.</p>
<p>در همین مورد بخوانید:<br />
<a href="http://v6rg.com/?p=147">ریتان سفالی املش</a><br />
<a href="http://v6rg.com/?p=47">گیلان؛ ریشه‌ها</a></p>

				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><i>Gilan Ancient:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5101#comment-5885">۲۹ اسفند ۱۳۹۰</a></small>
							خیلی ممنون. او اشاره ای که آخر بگودی خیلی بجا بو. واقعا شیمی جی توجه ممنونم
						  </li>
						  <li><i>Gilan Ancient:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5101#comment-5886">۲۹ اسفند ۱۳۹۰</a></small>
							شیمی توجه جی ممنونم...
						  </li>
						  <li><i>وحید میرزائی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5101#comment-5892">۰۹ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							واقعا ای هنر ۱۰۰۰ سال پیش از میلاد رء شاهکار هیسه، افسوس که امی آثار تاریخی تاراج بوءدن.
						  </li>
						  <li><i>فائزه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://v6rg.com/?p=5101#comment-5918">۲۳ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							پوررضا بمرده...
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://v6rg.com/?cof_write=5101">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://v6rg.com/?feed=rss2&#038;p=5101</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیلی-بیلی مأر</title>
		<link>http://v6rg.com/?p=5090&#038;utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25a8%25db%258c%25d9%2584%25db%258c-%25d8%25a8%25db%258c%25d9%2584%25db%258c-%25d9%2585%25d8%25a3%25d8%25b1</link>
		<comments>http://v6rg.com/?p=5090#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Mar 2012 12:49:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Vərg</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[۱۵۸۵ آول ما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://v6rg.com/?p=5090</guid>
		<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اردک لؤنه دره که واگوده، تی چیشم روزˇ ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اردک لؤنه دره که واگوده، تی چیشم روزˇ بد نینی، بدئه اردکؤن لش به لش کتن! اینˇ دیل بوشؤ! کمرأن بشکسه، زؤنه شلأ بؤ بنیشته گلˇ سر، دخؤنده خو پسره.<br />
«مرتضای! مرتضای جؤن، بیه بینم! بدئی چی ببؤ؟»<br />
تا مرتضای رختخؤأ جی در بأی، دس به پیشؤنی، هوتؤ فیکرأ شؤ! چی ببؤ؟ چی نبؤ؟ دیشؤ اردکؤنه خودش خو دسأ جی لؤنه دوده بو، همه‌شؤن شاقˇ سالم بؤن. هرچی فیکر بوده،اینˇ عقل به جایی قد ندأ.<br />
«چیسه مأر؟ چی ببؤ؟»<br />
«بشو لؤنه مئن، بشو»<br />
مرتضای تادتادی، هؤل بوده، هأچیمسه لؤنه دره دیرین بشؤ. یک‌دفأری اینˇ صدا او تاریکی مئنأ جی بیرین بمأ.<br />
«یا ابوالفضل! همه بموردن گه! ای تشتˇ اؤ چیسه ائره؟ هأ؟»</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: center;"><a href="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/bili-bili.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-5093" title="bili-bili" src="http://v6rg.com/wp-content/uploads/2012/03/bili-bili.jpg" alt="" width="500" height="316" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">اردکؤنˇ لگه بیته بأرده بیرین. بنأ گلˇ سر. ایسه اینˇ سرکلله همه خاک و خول، لابدؤن‌فک! مأر اردکؤنه نیا گوده، یکتأ ویته بوته: «شلˇ موردهٰ مؤنه، گویا تازه بمورده! اینˇ جؤن گرمه. وؤی خودا، ایتؤ چئه ببؤن؟ ایشؤنˇ شوکؤم چره أنی أما بوده؟ بدئی چی ببؤ؟ دئه بدبختأ بؤم. ایسه پئیزه چی‌یأ جی خأ زأکؤنه مدرسه سرأ دم؟ دوننه مرغؤنه جیمأ گودم ویتم فورتم، بدئی چی ببؤ؟ بدئی؟»<br />
زأکؤن، مأرˇ صدا جی، فوچورده بیلی زأکؤنˇ مؤرسؤن یکته-یکته، نیمه‌خؤ، رختخؤأ جی بیرین بمأن، لؤنه پیش پیدا ببؤن!<br />
«ای چوره ناخوشی بو؟ گرمˇ ناخوشی؟ یک‌دفأ بمأ دکته ای حیوؤنؤنˇ جؤن؟»<br />
«مرواری» اردکؤنه که بدئه اینه مات ببورده، چیشم دوده بمورده اردکؤنˇ میئن یک‌دفأ خو کلاچ-ملاچ اردکه بدئه، بوته: «وؤی می اردکئی!» بأزین پیش بشؤ، اونه کشأ گیته.<br />
«حسنئی» بدتر از او، اولش اینˇ چیشم گشادأ بؤ، اینˇ دهن نیمه‌واز، بخأله خأنه یک‌چی بگؤی امما مننه بگؤی کی یک‌دفأ خو سبزˇ کلله اردکه بدئه، بوته: «یا علی! می نرˇ اردکئی!» دئه جرأت نوده پیش بشی اونه دس بزنی، هوتؤ اینˇ دیل ترس دکته.<br />
«مأمدئی» دئه طاقت نأرده، خوشئه ویجؤ گیته بزئه زمین: «نأ! مو نخأنم، نخأنم، می سیفیدئی، می اردکئی!»<br />
اردکه بیته، کیشأ گیته، اردکˇ سر اونˇ کشه میئن، زمینˇ سر اؤزینأ بؤ، اونˇ تیک بمؤنسه گلˇ سر. ایسه آفتؤأن یواش-یواش دارؤنˇ پوشت، بیجارگه‌ٰنه میئن جؤر أمأ دبو، تاریکی‌ئه پس بزه بو دئه به‌قایده روزأ بؤ بو.<br />
زأکؤنˇ فیکر و خیال هرته خوشئه یک را بشؤ. مرتضای خوشئه بوته: نکونی دوا بنأ بون!<br />
مروارئکˇخیال بشؤ خو بازی سر:<br />
بیلی-بیلی مأر<br />
جؤنˇ بیلی مأر<br />
تی بیلی بشؤ می تیم‌بیجار<br />
بزن بکوش<br />
پر شکنم!<br />
جهندم!<br />
په شکنم<br />
جهندم!<br />
سرأ بینم<br />
جهندم.<span id="more-5090"></span><br />
أشک، مروارئکˇ قشنگˇ چیشمأ جی خوشه کالسه دبو. اینˇ کوچˇ مچه‌ٰی لرزی، یک‌دفأ خو قلمی دوماغˇ اؤه جؤرأ کشه، تؤند-تؤندی خو گول‌دار دسماله خو صافˇ سیه مو میئن جؤرأ کشه، را دکته، اردکه کیشأ گیته بشؤ نهرˇ کول.<br />
مأمدئکأن بشؤ به ای فیکر و خیال، خو سیفیدˇ اردکˇ را شوییه یاد بأرده کی چی قشنگی خو سیفیدˇ سینه کج پیلهٰ توکؤن ده! چوره غؤرغؤرأ جی اونˇ همره گب زی. گب زی و را شو و خو کینه هأی توکؤن-توکؤن ده!<br />
مأرˇ فیرکرأن هوتؤ  آشفته: ای سیکه‌ٰخور آلوغؤن چئه دس وینگینن أمره؟ چره هی نیشنن شبنده‌روز أمئبه نقشه کشنن؟ بعدن خو دله‌دوز مردأکه یاد بأرده. «شاپورئی» بین کی همره چی بوده، اونأن بمأ دکته می اردکؤنˇ جؤن؛ یقین اینه! اینˇ خؤنی‌ئه، مو دؤنم!<br />
مرتضای، او پیلˇ پسر که أننئی خو مأره نیا گود، أننئی زأکؤنه، أننئیکأن بمورده اردکؤنه، خوشئه بوته: مو دؤنم، دوا بنأن!<br />
مأر بوته: «چره ایسأین خودا مرگˇ ریفا؟ بیه. بیه بینم پسر، بیه ایشؤنˇ قؤ واچینیم، لابد یکته بالش قو بنه. لاکو! تو کؤ بشؤی؟ بمورده اردکه کورأ ببوردی؟»<br />
«اؤ دأرم مأر، اؤ، شایدأن به هوش بأی! شایدن زنده وأبی»<br />
اونˇ حرفأ جی، زأکؤنˇ غم و غصه یکته میجیک زنی هنی، اوشؤنه یادأ شؤ، همه‌شؤن خنده بودن. تلخˇ خنده. بعدن بنیشتن غصه‌ٰ جی اردکؤنˇ جؤنˇ قؤ، بنا گودن واچئن.<br />
مأر بوته: «هممه‌سکاله کنده نخأنه، اونˇ سرسره أننئی واچر بزنین وسسه.» بعدن خوشئه بوته: شأل شمره بخؤرده بی مو این قده غصه نخؤردم! چوره اردک، چوره اردک، چوره اردک! شاپورئی تأ چی بگؤم؟<br />
بعدن یاد بأرده که او دیشؤ تاریکی بمأ بو، تاریکی بشؤ بو! تاریکی بمأ بو تؤند-تؤندی بشؤ بو خؤنه پوشت بعدن کورأ بشؤ بو ندؤنس! جؤرأن نمأ بو، هرگزأن خؤنه‌یی نبو، هرگز! یکچی اینˇ دس دبو. خأس بپورسی «زأکؤن! ندؤنین او چی بو دیشؤ شمه پئرˇ دس دبو؟» ولی کوتا بمأ. دؤنس هی‌کس نیه خوشه جواب بدأی! هی‌کس، هی‌کس، هی‌کس. همیشکˇ موسؤن، او خودش خأس خوشه بسوج-ببیج بکونی، تا کم-کم فمنه بأی! ای چند و چندین سال زندگیه فقط او بو، هیتؤ بمیر-وؤس، تک و تنها خو زندگیه، بدته-بئتر پیش ببورده بو! هلئه هیچ‌چی نبؤ، اینˇ گیس سیفیدأ بؤ بو، اینˇ جؤنˇ گوشت اؤأ شؤ بو. اینˇ حال و روزˇ ناخوشه، اینˇ چکریس بخؤرده خاشˇ دیمˇ مئن و او چالأ شؤ چیشمˇ مینأ جی شأس دئن. شاپورئی! تأ چی بگؤم؟ دئه کار ننأ نوده بی. از بسسه نأن، تله جنگˇ سر بگیر بشو تا قاب‌بازی و دله‌دوزی و سک‌دوزی و کرک و چیری دوزی و هیزار ته کوفت و زهرˇمارˇ دیگه! هرچی کارˇ خلافه می مردأکˇ دسأ جی برأنه. زندؤنأ جی کی در بمأ، ببؤ یکته پیلئه دوز! زندؤنˇ مئن تا تینس خو بل و بازؤ خال‌کوبی بوده، یکته سیبیل بنأ به چی کلفتی!چن‌ته خوروم ریفئقأن اؤره خوشه پیدا گوده. الؤن ببؤ یکته پیلˇ کس! پیلˇ دوز! دوزˇ گردنه! هأی خو صافˇ مؤ أینه پیش شؤنه کؤنه، دئنه جؤر، تا اینˇ سیه دیمˇ خأش ویشتر نمایش بأی! شلوارˇ لی پوشنه و یکته ضامن‌دار چاقو خو سیه کاپشنˇ جیف دوده، نیشنه دیکؤنˇ سر، سیکار کشنه هأی سر به سر! بعدن نیشنه این و اونئه شؤ و روز نقشه کشنه. هرکی بینی خیال کؤنه زن و زأک ندأنه. کی فیکر کؤنه چار ته زأک بدأری؟ زندؤنأ جی که در بمأ، تورˇ برأرئکˇموسؤن بوته: «زنأک! مو عوضأ بؤم. مو دئه اونی نیم کی تو فیکر گودی! خوروم پسر، خجالتی، بی‌چک‌وموشت جغل‌مغل! تازه بفأمسم دونیا کی دس دره.تازه بفأمسم دنیای دیگری هم نأ! شأنه یک جورˇ دیگری‌م زندگی گودن. چی ایسه ای سکˇ زندگی؟» ببؤ یکته پیله خلافکار، یکته پیلˇ تورˇ دیوؤنه!<br />
چن تومؤن پولˇ وأسی اینه تودأن زندؤن، او چن تومؤنˇ نوزوله منیس هدأی، نوزولأن بمأ اونˇ سر، هأی سر به سر، ببؤ یک عالمی! دئه مننیس کاری بکونی، به هر دری بزئه، نتؤنس وقت هگیری، نتؤنس، نتؤنس، نتؤنس! زندؤنأ جی که در بمأ، ای‌رو اورو ببؤ! ببؤ درزابینا! پاک ای‌رو اورو! مو دؤنم الؤن تو خأنی یه جوری ای وضعأ جی بیرین بأی ولی دکتی یکته تیلˇ اؤˇ میئن، هرچیدس و پئه زئنی تا جؤر بأی ویشتر جیرأ شنی. نیه ایتؤ؟ ایتؤ نیه؟ راسسه-راسسه تو هونی شاپورئی؟ تو هونی خوروم پسر؟ تو هونی؟ تو هونی؟ تو هونی؟<br />
«مأر، ایتؤ خوبه؟»<br />
مأر به خود بمأ. یک‌دفأ بوته: «أهأ. أهأ. وسسه. وسسه. هرچی بکندین وسسه، بیه پسر، بیه ایشؤنه دکون کیسه مئن، ببورین کانالˇ سر فوکونین بأسن، بدأ سک و شأل بخؤرن.<br />
بعدن خوشه بوته: ایسه از این پس شؤؤن هر وقت شالؤنˇ صدا ایشتؤنی خأ تی بیلی‌ئنˇ یاده بأری ویشتر غصه بخؤری!<br />
زأکؤن اردکؤنه دودن کیسه مئن، کولأیتن تا ببورن کانالˇ سر فوکونن، وگردن خؤنه. ایسه کانال کؤ نأ؟ بیجارگه وسط! که الؤن ببؤ بو او محله خرابه جا! گؤ کی مورد، بوردن اؤره تؤدأن، اسبی که کارأ جی اونˇ کمر وؤس، بوردن اؤره تؤدأن تا سک و شأل بخؤری.<br />
کانال، او سرˇ محل، او دورˇ جا، بیجارگه‌ٰنˇ وسط نأ بو. هرچی بدتری کار بو او کانالˇ سر بازار دأشت. کانال او پرتˇ جا، شؤ و روز نبو چنته اتفاق اونˇ میئن پیش نأی. از ماشین دوزی بگیر تا خیلی خاک‌به‌سرکاری که ائره نشأنه گوتن! آخری هم بزرگوارˇ در بو که خیلی ساله اؤ بأرده بو، اونه شؤنا بکنده بؤن ببورده بؤن کانالˇ سر، مهتؤˇ جی بنیشته بؤن اونˇ جؤنˇ سرˇ قشنگˇ بنویشته‌ٰ یکته-یکته واچئه بؤن بلکی اونˇ درزˇ مئن دس‌نیویشته کتابی، گنج‌نؤمه‌یی یا یکچی دیگه بیاجن. ایسه بشتؤین از اردکؤن:<br />
نیمˇروز کی ببؤ، اردکؤن خؤأ جی بیدارأ بؤن! ویریسأن همدیگرˇ سرˇشکله که بدئن خوشؤنˇ خندهٰ دئه مننیسن بدأرن. ایتؤ چئه ببؤیم؟ ای‌ئکته اؤکتأ بوته: تی رخت و لیواز کورأ بشؤ؟ هرکه خیال بوده خودش لخت و عور نیه. خلاصه هوتؤ غؤرغؤرأ جی تا مغریبئی بیجارؤنˇ مئن دؤنه فیچئن. مغریبئی یکته پیش، بقیه دومبال، همیشکˇ موسؤن بمأن خؤنه! زنأک اردکؤنه بدئه، اینˇ چیشمˇ نینأکی ببؤ یکته ماس‌خوری! شادیأ جی پرأگیته زأکؤنه دخؤنده: «زأکؤن بأین اردکؤن زنده ببؤن!» هوتؤری که چیری زأکؤن، چیری-چیریأ جی بدؤن دنه‌به، صدا دومبال، زأکؤن بدؤسن بمأن مأرˇ ور.<br />
«ای لخت و عور اردکؤن ائره چی کأرن؟ اردکؤن زنده ببؤن؟»<br />
بعدن یاد بأرده که پئیز هنده تینه لؤنه مئن اردک مرغؤنه ویگیری، ببوری بفروشی، زأکؤنˇ خرجه مرغؤنه‌أجی جورأ کونی. اولش ونگ و خنده‌أجی بنأ گوده اردکؤنه دخؤندن. بیلی-بیلی! بیلی-بیلی! بأزین یک تاس دنه حیوؤنؤنئه فوده، بنا گوده اوشؤنه ناز دأن. او طرفأ جی اینˇ مردأک پیدا ببؤ. حیاط نمأ، اورا باغؤنˇ میئنه بشؤ خؤنه پوشت لؤنه طرف. خو مردأکه بدئه، یکچی اینˇ یاد بمأ.<br />
«رئی! شاپور!»<br />
«چیسه؟ هنده چی ببؤ؟»<br />
ایسه شاپورئی هوتؤ خو زنأکˇ جواب بدأ-ندأ، تؤند-تؤندی بوشؤ خؤنه پوشت، لؤنه طرف. زأکؤنأن همه جیمأ بؤن حیاطˇ مئن، شادیأ جی اردکؤنˇ کینˇ لخته نیا کأرن. شاپورئی لؤنه مئن بوشؤ نوشؤ تؤندی بیرین بمأ، تورأ نبؤ؟! بخأله خرسه پیاز بگشتأ! هوتؤ آرام و قرار ندأشت. بمأ خؤنه جولؤ، یک‌دفأری اردکؤنه کی بدئه بنأ گوده خنده گودن.<br />
«ایشؤن چئه ایتؤ ببؤن؟ سرلؤخت، کین لؤخت! دریاکنار ایسأن؟»<br />
«چره خنده کؤنی؟ بکون! بکون! خنده‌ٰن دأنه دئه!»<br />
شاپورئی هیچ‌چی نوته.<br />
«او چیسه؟ او باک کؤ نأ بو؟ لؤنه مئن؟ مو دئم لؤنه مئن سکˇ بی گود، چره نفأمسم؟ او چیسه تی دس دره؟»<br />
«هیچ‌چی زنأک، هیچ‌چی! اردکؤنˇ پر و قؤ چئه وأچئین؟ خیلی گرم بو اوشؤنه؟»<br />
«چی هیچ‌چی؟ گونم او باک چیسه تی دس دره؟ باک، اردکˇ لؤنه مئن چی کأ دبو؟ نکونی اونˇ مئن&#8230;» دئه هیچ‌چی نوته.<br />
«أهأ؟ ایتؤره؟»<br />
شاپورئی هنده هیچ‌چی نوته. فقط خنده‌ٰ جی یکته سیکار رؤشنأ گوده، کیفاکیف شروع بوده کشئن.<br />
«یعنی باک فکرسه لؤنه مئن؟»<br />
شاپورئی یکته پوک خو سیکاره بزئه، زنأک بوته: «بدئم دیشؤ تاریک-تاریکی، تؤند-تؤندی بمأی بشؤی خؤنه پوشت، یک‌چی‌ٰن تی دس دبو، پس ای بو؟»<br />
شاپورئی بوته: «گمؤنم گل‌گوده سر بمؤنسه بو، اونˇ سرأن خوروم دنبسه بؤم، فگرسه همه بکألسه لؤنه مئن. ایسه الؤن مردومه چی جواب بدأم؟» دئه نوته کی دیشؤ وقتی مأمورؤنه خؤنه دورˇور بدئه، چی بوده، چی نوده، دئه نوته چوتؤ توند-توندی بوشؤ بو لؤنه مئن، تادتادی تشتأن که اونˇ مئن اردکؤن‌ئه فل گیتن، پیشأکشئه، ببورده لؤنه وسط بنأ، چنته باک عرقه همهٰ دوده اونˇ مئن! بعدنأن خأس اردکؤنه پیش بأری، چن چیکال جؤأن دوده تشتˇ عرقˇ مئن و اردکؤنأن دخؤنده: بیلی-بیلی، بیلی-بیلی! پیش بأین، پیش بأین.<br />
اردکؤنأن دنه خوردن‌ئبه پیش بوشؤن، تشتˇ عرقˇ مئن تا صوب چرچر بزئن و دنه فیچئن، آخرشأن مسسأ گودن، أما بودن، تشتˇ دؤرˇور لش به لش درازأ کشئن. صوبˇسر همه کسه تماشا بدأن.<br />
شاپورئی دئه نوته چی خیالأ جی ای کارؤنه بوده. نوته دوتته باکه کی تشتˇ مئن خالی گوده، یکدفأ بدئه تشت پورأ بؤ، بمؤنسه بو بقیهٰ چی بکونی، کورأ اوشؤنه جابه‌جا بکونی که هوتؤ دسپاچه تاریکی مئن چن‌تأ ببورده بو، لؤنه پوشت کرتیفˇ مئن، لؤمˇ جیر جا بدأ بو! بعدنأن بزئه بو در بشؤ بو. الؤنأن بمأ بو پی اوشؤن!<br />
زنأک بوته: «اردکؤنأن تا سوماین او نجس اؤ مئن چرچر بزئن، دؤنه فیچئن، بخؤردن مسسأ گودن!»</p>
<p style="text-align: justify;">
اردکؤنˇ قیافه خنده‌یی بو! یکته فقط أننئی دوم دأشت. چن نخ پر، بالˇ سر! یکته شوکؤمˇ جیر چن نخ پر و قو ویشته دننه‌بو! اوننه پوشتأ حی جابه‌جا یک مؤشت پر و قو. امما اوشؤنˇ کلله پر و قو کامل بو.<br />
شاپورئی که کیفاکیف سیکار کشئه دبو، اردکؤنˇ دؤنه خؤریه تماشا کأ دبو، بوته: «خؤ الحمدالله سر مو دأنن! هنده تینن أینه مئن خوشؤنˇ سرˇ مؤ شؤنه بزنن. یک وری بنأن بشؤن نامزدبازی! ای یکته دئه راسسه-راسسه خیلی لؤخته زنأک! بشو یکته چادر تودی اینˇ سر، ای دئه اصلن هیچ‌چی بپوشه ندأنه، أگه بینن همه‌شؤن گیر دکئنن.»<br />
شاپورئی هوتؤ اردکؤنه نیا گود و سیکار کشی و گب زی.<br />
زنأک خوشئه بوته: بسم‌الله! هنده اینˇ چکن گرمأ بؤ. گمؤنم تا صوماین کشئه دبو. أگه اینه کار ندأری هیتؤ تا فرده صوب چکن زئنه.<br />
شاپورئی خنده‌ٰ جی بوته: «رئی! تأ گونما! بین چی گونم. أگه ایشؤن ایتؤ بوشؤن ایرأ-اورأ، گیر دکئنن. بئتر نیه یکچی ایشؤن‌ئه بدوجی ایشؤنˇ تن دکونی تا ایشؤنه گیر ندأن؟»<br />
مرواری خندهٰ جی اردکؤنه نیا گوده، بوته:<br />
بیلی-بیلی مأر!<br />
تی بیلی بمأ می تیم‌بیجار<br />
مأمدئی قایم بوته: پر شکنم!<br />
حسنئی گولی مئنأ جی خو صدا کلفتأ گوده، بوته: جهندم!<br />
مرتضای خنده بوده. امما شاپورئی تو ای فیکر بو، ای‌دفأره خأ کورأ بتینی خو چکˇچئه جا بدأی تا هم أمن ببی هم بتینی خو کار و باره یک‌جوری اونأ جی پیش ببوری!</p>
<p style="text-align: left;">
<em>شهریور ۱۳۸۸ / لاهیجان</em></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://v6rg.com/?cof_write=5090">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://v6rg.com/?feed=rss2&#038;p=5090</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

