وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ دوم

هدف از نوشتن این یادداشت، ورود به بحثی‌ست که عباس گلستانی با دو مقاله‌اش در گیله‌وا (1) آغاز کرده است. متاسفانه تاکنون، کسی وارد گفت‌وگو نشده و یادداشت قابل اعتنایی در بازخورد نظرات عباس گلستانی در گیله‌وا یا جای دیگر منتشر نشده است.

عباس گلستانی در دو مقاله‌ی مفصل خود، روی دو موضوع «خطی که باید با آن گیلکی نوشت و تابوشکنی در این حوزه» و «لزوم تعیین یک گویش به عنوان گویش معیار برای زبان گیلکی» درنگ کرده و البته در کنار این دو، مسأله‌ی «آموزش زبان گیلکی» به صورت بسیار کمرنگ و گذرا مطرح شده است. به طور کلی این سه محور، محورهای اساسی بحث و نتیجه‌گیری اوست.

پس از انتشار بخش یکم این مقاله، اینک دومین بخش آماده‌ی خواندن است.

 

درباره‌ی خطی که در حال حاضر برای گیلکی‌نویسی استفاده می‌شود

رسم‌الخطی که در حال حاضر به صورت جدی برای گیلکی‌نویسی مورد استفاده قرار می‌گیرد، رسم‌الخطی است که در گیله‌وا از آن استفاده می‌شود و گلستانی به اشتباه، هفت و هشت کوچک آن را با عددهای هفت و هشت فارسی یکی می‌گیرد تا نشان دهد که زبان گیلکی در این شیوه‌ی نگارش تابع نظام نوشتاری فارسی‌ست. در حالی که علامت‌های هفت و هشت مذکور کارکرد و نقشی متفاوت از زبان فارسی دارند و این حرف درست مثل این است که بگوییم از امروز در زبان آلمانی حرف X، نشانه‌ی und (حرف عطف و) است. ضمن این‌که علائمی چون «أ»، «ئ» و «ؤ» هم در نظام نوشتاری گیلکی هستند که به کل نقشی متفاوت از نقش خود در نظام نوشتاری فارسی ایفا می‌کنند.

بنابراین، زبان گیلکی در این نوع از نگارش به حدی از نظم نوشتاری ویژه‌ی خود رسیده است.

در این‌جا، گرچه با نظر گلستانی مبنی بر ناکارآمد بودن خط فعلی برای گیلکی موافقم، اما نه به دلایلی که او می‌آورد.

می‌توان دلایلی دم‌دستی‌تر اما درست‌تری را آورد از جمله:

– ناتوانی این خط برای نشان دادن آواهای زبان –در عمل-؛ چه آواهای مشترک بین زبان فارسی و عربی و گیلکی و چه آواهای ویژه‌ی زبان گیلکی

– رفت و آمد بیش از حد به بالا و پایین خط زمینه که همیشه نقطه‌ی ضعفی برای خط می‌باشد.

– ایجاد مشکلات فراوان در تایپ و حروف‌چینی و ناسازگاری آن با تکنولوژی

– انزوا در دنیای دیجیتال

– داشتن حروف متعدد برای یک صامت خاص

ادامه خواندن “وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ دوم”

وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ یکم

هدف از نوشتن این یادداشت، ورود به بحثی‌ست که عباس گلستانی با دو مقاله‌اش در گیله‌وا (1) آغاز کرده است. متاسفانه تاکنون، کسی وارد گفت‌وگو نشده و یادداشت قابل اعتنایی در بازخورد نظرات عباس گلستانی در گیله‌وا یا جای دیگر منتشر نشده است.

 

عباس گلستانی در دو مقاله‌ی مفصل خود، روی دو موضوع «خطی که باید با آن گیلکی نوشت و تابوشکنی در این حوزه» و «لزوم تعیین یک گویش به عنوان گویش معیار برای زبان گیلکی» درنگ کرده و البته در کنار این دو، مسأله‌ی «آموزش زبان گیلکی» به صورت بسیار کمرنگ و گذرا مطرح شده است. به طور کلی این سه محور، محورهای اساسی بحث و نتیجه‌گیری اوست.

نقد روش‌شناسی

روش طرح مسأله و تلاش برای حل و نتیجه‌گیری گلستانی خود جای بحث و نقد دارد. او دلایل و ادعاهایی را مطرح می‌کند که فارغ از قبول یا عدم قبول آن‌ها از سوی خواننده، مثال‌ها و مصداق‌های نامناسبی برای آن‌ها آورده می‌شود.

برای مثال، هر وقت که روی تاکید زیاد شاعران گیلکی (2) در استفاده از واژگان کهن و بلااستفاده در گیلکی معاصر دست می‌گذارد و زیاده‌روی در سره‌نویسی را به نقد می‌کشد و می‌خواهد بگوید که بسیاری از واژگان گیلکی بر اثر تغییر مناسبات تولیدی جامعه و تحول در شیوه‌ی زیستی، منسوخ شده‌اند، که ادعایی به‌جا و جالب هم هست، در مرحله‌ی مثال و مصداق، این واژگان را ردیف می‌کند:

تنأشؤن (گلاویز شدن)، توقایی (عشق)، چکره (ساق پا)، خنی (برای) و… ادامه خواندن “وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ یکم”

بگو-بشتؤ، اساره سو همره

چندی پیش و در روزهای تعطیلی ورگ، نویسنده‌ی وبلاگ اساره‌سو که در حوزه‌ی مسائل مردمان استان مازندران تلاش‌ می‌کند، نامه‌ای برایم نوشت (البته از طریق ایمیل) و من نیز پاسخی نوشتم. بد نیست این گفت‌وگوی ایمیلی که به نوعی طرح مسأله نیز هست در ورگ منعکس شود. به همین دلیل متن دو نامه را با اندکی ویرایش منتشر می‌کنم.

 

./ نامه‌ی اول

با سلام خدمت آقای ورگ عزیز

سوالاتی دارم  که تصمیم گرفتم از شما بپرسم به این دلیل  که: این مسیری است که شما قبلا طی کرده اید و شاید به این سولات برخورد کرده باشید و جواب آنها را یافته باشید.

به نظر من دوران دانشجویی  دوران آرمان‌گرایی است، جوان با ورود به مرحله جدیدی از زندگی در پی ساختن آرمانشهر خود می گردد، بسته به پیش زمینه هایی که در مراحل مختلف زندگی بدست آورده است نوع این آرمانشهر متفتوت است. اما با به پایان رسیدن این دوران و گام گذاشتن در مراحل بعدی زندگی این آرمانگرایی تبدیل به واقعگرایی می گردد. مبارزان جوان که می خواهند دنیا را عوض کنند تبدیل به محافظه کاران دنیا دوست می شوند.

من فکر می کنم که دوران آرمانگرایی را پشت سر گذاشتم. آرمانشهر ذهن من متاثر دیالوگ ورگ بود. اما واقعیت جامعه ما در گیلان و مازندران چیز دیگری است.

من وقتی به افراد قومم می‌نگرم از این که برای حفظ هویت اینها اینقدر وقت و انرژی گذاشتم از خودم شرمنده می‌شوم.

نمی دانم شاید طبیعت سخت مبارزه مرا این‌گونه کرده است. مبارزه برای هدف درست از مشخصه‌های انسان کامل است و فرد هر سختی را به جان می خرد. اما مبارزه برای یک هدف نادرست حماقت محض است.

من در مورد درستی یا نادرستی هدفم شک دارم. آرمان‌شهری که از طریق دیالوگ ورگ در ذهن من ساخته شده بود به نظرم ناممکن و در صورت ممکن بودن، بی فایده به نظر می‌رسد.

آرمان‌شهر ذهن من این بود:

در خانواده و در جامعه افراد به زبان مادری خود صحبت کنند، به تاریخ خود آگاه باشند، آداب و رسوم گذشته را حفظ کنند. در مدارس زبان و تاریخ و جغرافیای بومی تدریس شود.  رسانه‌ها …

1)  این آرمانشهر بسیار دور از دسترس است.

در جامعه حرف زدن به زبان مادری نشانه بی‌سوادی، روستایی بودن، قدیمی، بی‌کلاسی و… است. به طوری که بسیاری از افراد جامعه این زبان را از دست داده اند(می فهمند اما قادر به تکلم به آن نیستند). کودکانی که امروزه به دنیا می‌آیند در شهر و حتی روستاها؛ والدین فارس‌زبان که هیچ، حتی والدین محلی زبان نیز با آن‌ها فارسی صحبت می کنند. از صداو سیما و رسانه ها نیز بگذریم. هیچ ابزاری و یا بستری اجتماعی‌ برای ساختن این آرمان‌شهر نداریم.

2) حتی در صورتی که این آرمان‌شهر ساخته شود ما به چه چیزی رسیده‌ایم؟ آیا در جامعه‌ای که همه گیلکی یا مازنی صحبت می‌کنند و به تاریخ خود آگاهند و هویت خود را حفظ کرده اند :
هیچ دلالی دست‌رنج یک سال کشاورز را به جیب نمی زند؟
هیچ کارفرمایی حق کارگر خود را نمی‌خورد؟
هیچ بی‌کار و معتادی نخواهیم داشت؟
هیچ جنایتی رخ نمی‌دهد؟
زنان به جایگاه واقعی خود در اجتماع دست پیدا خواهند کرد؟
فساد اخلاقی در جامعه ریشه‌کن خواهد شد؟
سعادت دنیا و آخرت افراد تضمین می‌شود؟
و…

پس این مسیر در ساختن آن آرمان‌شهر مسیر اشتباهی است. آرمان‌شهر ما مثل وضع امروز اکراد سنی و اعراب و بلوچ‌هاست. آنها همه به زبان مادری خود صحبت می‌کنند حتی لباس خود را نیزحفظ کرده اند اما جامعه ای سراسر نکبت و درگیر آداب و رسوم قبیله‌ای جاهلانه‌اند که تمام مشکلات فوق در آن‌ها وجود دارد.

سوالات من به طور خلاصه:
آیا رسیدن به آن آرمان‌شهری که توصیف کردم ممکن است؟
در صورت ممکن بودن آیا آن آرمان‌شهر متضمن جامعه آرمانی است؟
آیا آرمان‌شهر ساخته ذهن من مطابق با آرمان‌شهر مد نظر شماست؟
فکر نمی‌کنید تمرکز بیش از حد بر بحث هویت نوعی بحث انحرافی در ساختن جامعه آرمانی باشد؟
قبول دارم که هویت و زبان مادری و آداب و رسوم چیزهای مهمی‌اند اما تبدیل شدن آنها به هدف غایی نوعی انحراف از پرداختن به اهداف اصلی است.

اگر به این مسائل پاسخ دهید کمک بسیار بزرگی به من می‌کنید.

با تشکر

./ نامه‌ی دوم

سلام به رفیق نادیده اما گرامی‌ام؛

دلیل این همه دیرکرد در پاسخ دادن به نامه‌ات تنها و تنها این بود که نمی‌خواستم جوابی از روی رفع مسئولیت داده باشم و دلم می‌خواست این پاسخ به گفت‌وگوی میان من و تو دامن بزند.

تفکیک دو دوره‌ی دانشجویی و پس از آن (کار و زندگی)، گرچه واقعیت دارد اما برای من پذیرفتنی نیست. در واقع این واقعیت را نه به عنوان یک قاعده، بلکه به عنوان یک آسیب می‌شناسم. آرمان و آرمان‌گرایی و کنش برای آرمان به نظر من نباید ویژه‌ی دوره‌ی سنی خاصی باشد و همین حالا من و بسیاری از رفقای من تلاش می‌کنیم که این قاعده را بشکنیم. چون فکر می‌کنیم خرج زندگی را در آوردن و در جامعه‌ی طبقاتی به زیستن ادامه دادن تناقضی با مبارزه و تلاش در راه آرمان ندارد.

دغدغه و پرسشی که تو را به خود مشغول کرده، یک پرسش اساسی‌ست که من فکر می‌کنم درگیری ذهن با آن، نشانه‌ی خوبی‌ست.

در سال 1383 هجری شمسی، با آغاز به انتشار نشریه دانشجویی نیناکی، کار و خط مشی این نشریه از سوی دو گروه زیر سوال بود. (آن زمان هنوز انگ و برچسب جدایی‌طلبی و تجزیه‌خواهی پا به میان نگذاشته بود و سه گروه نشده بودند!) بخشی که از اساس زبان گیلکی و تمامی آن‌چه که به عنوان فرهنگ گیلکی معرفی می‌شد برایش چیزی خنده‌دار، بی‌کلاس و بی‌ارزش و مایه‌ی خفت و حقارت بود که خوب این تیپ، تیپ عامی و معمولی همه جای جامعه است که در دانشگاه هم بوده و هست. بخش دیگر اما دانشجویان فعال سیاسی و صنفی که معتقد بودند خط مشی نیناکی در واقع توان‌سوزی و تلاش بر سر موضوعی انحرافی و نادیده گرفتن اولویت‌های صنفی و سیاسی دانشجویان است.

این بحث گروه دوم، همیشه و هنوز محل برای پرداختن دارد.

برای روشن شدن بخشی از وضعیت به ذکر سه بند و پس از آن اندکی به «دیالوگ ورگ» می‌پردازم.

بند یکم/ چه کسانی مشغول تلاش برای فرهنگ و هویت قومی هستند؟

این پرسش خیلی مهم است. چون مرزبندی ما را با آنانی که در کنارمان هستند و نیستند روشن می‌کند. آیا آنانی که نوستالژی زندگی روستایی را دارند و آرزومند بازگشت به دوران شیرین گذشته‌اند و از زندگی شهری و هر آن‌چه که بوی مدرنیته و تقدس‌زدایی داشته باشد متنفرند، نیز هم‌سنگر مایند؟ آیا آنان‌که آرزومند بازگشت به مناسبات ارباب و رعیتی‌اند و تصویر شیرین مالکیت زمین پیش از اصلاحات ارضی انگیزه و رانه‌شان برای پول خرج کردن پای پژوهش‌ها و مراسم سنتی و فرهنگی‌ست، هم‌سنگر مایند؟ آیا آنانی که همه‌ی تضادهای اجتماعی را در سطح مسائل قومی و نژادی بررسی می‌کنند و گاه کار را به رفتار و افکار پان و یا نژادپرستانه می‌کشانند هم‌سنگر مایند؟ آیا آنان که از دل هویت‌خواهی دست به برساختن «دیگری» می‌زنند که منشأ تمام شوربختی‌های قوم است و بدین ترتیب رفتار ماخولیایی را که در ایران‌پرستی و ستایش ایران باستان و کوروش کبیر و بد داشتن حمله‌ی اعراب و مغولان به عنوان نقطه‌ی عطف سقوط ارزش‌های نیک باستانی، جاری و ساری‌ست در ابعاد قومی نیز تشدید می‌کنند، هم‌سنگر مایند؟

بند دوم/ دوست من، راه رفع یک-یک آن چیزها که نوشته‌ای مبارزه‌ای جان‌کاه و نفس‌گیر به اندازه‌ی طول عمر تاریخ جامعه‌ی طبقاتی است که گاه در سطح تضادهایی چون حقوق سیاهان، حقوق زنان، حق تحصیل به زبان مادری، حفاظت از محیط زیست، مبارزه با استعمار، جنبش‌های رهایی‌بخش ملت‌ها و تلاش‌های ملت‌ها برای حفظ موجودیت و هویت خویش پی گرفته شده و گاه در سطح اساسی‌تر پیکار طبقاتی. بی‌نتیجه هم نبوده که اگر تلاش تاریخی مردمانی بسیار نبود، سرمایه‌داری به عشق چشم و ابروی هیچ انسانی ساعت کار را به هشت ساعت تقلیل نمی‌داد و کار کودکان را ممنوع و دستمزد زنان را با مردان برابر نمی‌کرد و هیچ حکومتی به حقوق شهروندی مردمش احترام نمی‌گذاشت و شنود و تجسس و تفتیش عقاید دست‌کم در حرف ممنوع نمی‌شد. که همین حالا هم هر زمان از فشار مردمان کاسته می‌شود، بر فشار سنبه‌ی آن طرف افزوده می‌شود. در هر حال، باید بدانیم که تلاش ما، بخشی از این مبارزه است و نه تمام آن و چیزی که به دنبالش هستیم، تنها بخشی از پاسخ ماست. یقین دارم که در جامعه‌ای که انباشت هویت و تشخص ملی پا بگیرد، همه‌ی مشکلات حل نخواهد شد و تضاد اساسی میان آن‌که همه چیز را در انحصار خویش دارد و آن‌که برای ادامه‌ی زندگی ناچار به فروش نیروی کار و زمان فراغت خویش است از بین نخواهد رفت. اما به این نیز مؤمنم که دست‌کم این خود مرحله‌ای از بالا رفتن سطح آگاهی اجتماعی و توانا شدن در مقابله با غارت ثروت‌های جمعی‌ و از همه مهم‌تر بخشی از حرکت جهانی مبارزه با جهانی‌سازی و یک‌دست کردن همه چیز و همه کس است.

بند سوم/ هویت یک ساحت و بُعد منفرد و مجزا و صلب نیست. هویت هر فرد انسان، ساحت‌های گوناگون، ابعاد متعدد و سیالیت دارد. یک فرد فرضی که انسانی سرخ‌پوست، مرد، اهل شهر سیاتل، طرفدار تیم فوتبال بایرن مونیخ، نوازنده‌ی پیانو، عاشق محیط زیست، هم‌جنس‌گرا، مسیحی پروتستان و راننده اتوبوس است، به همین نسبت ساحت‌ها و ابعاد هویتی گوناگون دارد: هویت سرخ‌پوستی که حتی ممکن است ریشه‌های زبانی هم داشته باشد، هویت جنسیتی یک مرد، هویت شهری و تعلقی که به شهر سیاتل دارد، احساس تعلق به جمع هواداران تیم بایرن مونیخ، هویتی که از ساز پیانو و در ارتباط با موسیقی پیدا می‌کند، عضو حزب سبزها می‌شود، هویت جنسی هم‌جنس‌خواهانه دارد و برای آن تلاش می‌کند، هویت مذهبی خاص خودش را دارد و هویت صنفی و طبقاتی یک راننده اتوبوس را هم با خود حمل می‌کند و ممکن است در اعتصاب رانندگان هم برای احقاق حق خود شرکت کند. تازه همه‌ی این‌ها در طول زمان درگیر تغییر و تحول و تکامل خواهند بود. برخی‌شان بی‌واسطه و بدون حق انتخاب این فرد هستند (مرد بودن یا هم‌جنس‌گرا بودن یا سرخ‌پوست بودن) که عینی‌ترند و برخی انتخاب شده‌اند (مثل شغل و مذهب و…) و برخی زیربنایی‌ترند (مثل هویت طبقاتی و شغل که تعیین‌کننده‌ی بسیاری از ساز و کارهای هویتی خواهد بود).

دیالوگ ورگ؟

اما برسیم به آن‌چه که با عنوان «دیالوگ ورگ» نوشته‌ای و من سوالم این است که آیا منظورت از دیالوگ دقیقا مفهوم «گفت‌وگو» بوده یا آن چیزی را در ذهن داشتی که از دیسکورس به گفتمان واگردانده‌اند؟

آرمانی که ورگ دنبال می‌کند که خوشبختانه این روزها این آرمان در دل بسیاری از کسان جوانه زده و می‌زند، جامعه‌ای نیست که در آن همه گیلکی حرف بزنند یا  همه لباسی خاص بپوشند. تلاش من، بر سر آفرینش در قالب زبانی‌ست که به هر حال چه بخواهیم و چه نخواهیم یکی از زبان‌های زنده‌ی فعلی دنیاست. گرچه در خطر انقراض. و دیگر تلاش برای انباشت هویت و رسیدن به یک «من ِ اجتماعی» که ریشه‌های عینی قومی و هویتی داشته باشد. ریشه‌های عینی آن موجود است که زبان گیلکی، جغرافیای تاریخی و طبیعی مشخص، جنگ‌ها و صلح‌ها و کار و جشن و شادی و سوگ مشترک باشد. آن من ِ اجتماعی اما شکل نگرفته است و ریشه‌هایش انکار می‌شود.

با توجه به دو بندی که نوشتم، کار ما، بخشی از مبارزه‌ی انسان است برای به دست گرفتن هر آن‌چه که از او گرفته شده. زبان مادری، تشخص ملی و نگاه ویژه‌اش به جهان یکی از آن‌هاست. اما همه چیز نیست. به همین دلیل مهم است که لحظه به لحظه، تلاش برای رسیدن به این آرمان با تلاش دیگر انسان‌ها در عرصه‌های مختلف مقایسه و بررسی شود تا اصالت و اولویت آن به حدی نرسد که بر فرض به دلیل اشتراک در هدف هویت‌خواهی، از کسانی که به بهانه‌ی اعتراض به یک کاریکاتور، دانشجویان غیرتورک را مورد آزار و توهین قرار دادند حمایت شود.

تی خؤنابدؤن

لاهیجان

ورگ

پی‌نوشت: نویسنده‌ی وبلاگ اساره‌سو در ایمیلی توضیح داد که منظورش از دیالوگ، مجموعه نوشته‌‌ها و کامنت‌های سایت ورگ و جوی بود که این سایت در فضای مجازی ایجاد کرده است.

گونه‌های زبانی رايج در استان گيلان و حدود پراکندگی آن‌ها

زبان‌های رایج در استان گیلان
زبان‌های رایج در استان گیلان

زبان گفتاری مردم لاهيجان، (گيلکی (بيه‌پيش) است که با گيلکی رشت (بيه‌پس) از نظر آوايی، واژگانی و پاره‌ای ويژگی‌های دستوری تفاوت‌هايی دارد. گيلکی بيه‌پيش خود از گونه‌ای که در نواحی کوهستانی به آن سخن گفته می‌شود، يعنی گالشی، متمايز است. گيلکی از گروه زبان‌های شمال غربی يا گروه زبان‌های کرانه‌ی خزر است. ديگر زبان‌های اين گروه عبارت‌اند از: کردی، بلوچی، تالشی، تاتی، گونه‌های مرکزی ايران و بخشی از گونه‌های فارسی و ارمودی در افغانستان و پاکستان و پراچی در تاجيکستان و افغانستان و هندوستان. برخی گيلکی را به نام پهلوی خوانده‌اند. حمداله مستوفی قزوينی می‌نويسد: در گشتاسفی که بخشی‌ست در مجاورت دريای خزر و نزديک «ساليان»، زبان‌شان به پهلوی به جيلانی (گيلانی) باز بسته است. مستوفی پهلوی را شبيه و وابسته به گيلکی می‌داند. در ميان اشعار گويندگان بعد از اسلام به آثاری برمی‌خوريم که به مازندرانی و گيلکی کنونی نزديک است. هم‌چنين در گذشته کسانی را که ترانه‌های گيلکی می‌خواندند پهلوی‌خوان می‌ناميدند.
ادامه خواندن “گونه‌های زبانی رايج در استان گيلان و حدود پراکندگی آن‌ها”

نام‌های گیلکی

این مجموعه، که برای نخستین بار در ورگ به این صورت منسجم منتشر میشود، مجموعه‌ی نام‌های گیلکی‌ست که اولین بار پوراحمد جکتاجی در «گيلان‌نامه، مجموعه مقالات گيلان‌شناسی» (چاپ 1366) در مقاله‌ای با عنوان «نام‌های گيلانی» منتشر کرده است به علاوه‌ی نام‌های گیلکی که سحر اخوان در روزنامه‌ی گیلان امروز منتشر کرده (که منبع دقیق را نمیدانم) و نیز برخی نام‌ها که خودم به فهرست افزوده‌ام. توضیحات داخل قلاب [] از من است و این فهرست به تدریج به‌روز می‌شود؛ پس شما هم اگر نامی در ذهن دارید به همراه توضیح در بخش نظرها (گب) بنویسید.

 

 

لاکو

نام‌های دختران

آ-آلف
آبچين / کاغذهای شفاف و بسيار نازک رنگی.
آییل / پری شاهرخ،نوعی پرنده.
اَرسو / اشک (غم و شادی)
آکوله / از انواع برنج.
اللاتیتی / مهتاب. هاله‌ی دور ماه.
اليزه / اسم مکان، محلی در رودبار.
آمله / دختر اشتاد ديلمی که بنای شهر آمل منسوب به اوست.
آموج / آموخته، خوگرفته.
آمولای / پروانه.
انگاره / تهيه و تدارک.
اياز / شبنم.
ايسپيلی / گياه گل‌دار آدونتيس تابستانه.

ب
برفانک / پرنده‌ای از انواع سهره.
برفانو / =برفانک
برفين / =برفانک
بی‌بی / کرم ابريشم.
بينه / گياه معطر، نعنا.

پ
پاپلی / پروانه.
پامچال / گل معروف.
پَرزَه / آهو.
پلهام / گل صورتی و سفيد با مزه بادام تلخ و ميوه سياه.
پورسو / پرنور.
پيتونَک / پونه، گياه معطر.
پيندِره / گياه دارويی، پنيرک.

ت
تاگيره / از سبزی‌های صحرايی و خورشتی.
تال / از گیاهان شبيه به نیلوفر.
تاله / هوس، ميل.
تايه / ابريشم تابيده.
ترمی / مه
تلايه / صبح خيلی زود.
تورنگ / قرقاول.
تونْگْ / النگو، از انواع درختان شمال.
تونگوله (تونگولی) / تلنگر.
تیاور / یار و یاور تو.
تی‌تی / گل، شکوفه.
تی‌تی‌پری / دختر قرامحمدچپک، همسر خان‌احمد لاهيجی.
تی‌شين (تی‌شينا) / مال تو.

چ
چاپلا / کف زدن از روی شادمانی.
چرين / از پرنده‌گان.
چمپا / از انواع برنج، خوش‌بو.
چولی / چکاوک.
چيره / چهره، رخسار.
چيری / از انواع سهره.
چيکا / نام پرنده.

خ
خوجير / خوب.
خورتاو / مشرق، زمين رو به آفتاب.
خورتؤ / »
خورته / »
خوری‌سو / اسم تاريخی، خواهر اميره ساسان گسکری فرمان‌روای گيلان. معشوقه و همسر شرفشاه دولايی، شاعر گيلکی‌سرای قرن 8 ه.ق. نور و اشعه خورشيد.

د
دوجين (دوجينا) / دست‌چين، انتخاب. [الف پايانی دوجينا، به احتمال زياد پسوند نسبت است. «ا» يکی از پسوندهای معروف نسبت در گيلکی است.]
ديل‌زنش / مطابق ميل و دل‌خواه.
ديل‌سوج / دل‌سوز
ديل‌سوجه / »
ديلمای / زن ديلمانی.

ر
راپا / منتظر.
رافا / »
راکه / چوب نازک و قابل انعطاف، ترکه.
رَزِ ووشه / خوشه انگور.
رمش / پرچين اطراف مزارع و باغ‌ها.
روجا / ستاره.

ز
زرج / کبک.
زرکا / از انواع مرغان آبی.
زفه / جوانه درختان.
زيبه / از پرنده‌گان.

س
ساره / ستاره.
سِچومه / سياه‌چشم.
سَلَمبار / چشمه‌ای گوارا در اشکورات.
سوجان / سوزان.
سورخِ‌ جول / صورت گل انداخته.
سونه / توت وحشی.
سيتکا / مرغ مينا.
سيتی / سار.
سی‌ده / اسم تاريخی، زن فخرالدوله بويه‌ای و خواهر شهرياربن قارن.
سيکيه / از پرنده‌گان صحرايی.
سيمبر / ميدان دلگشا و مصفا.
سِب‌گول (گل سيب)

ش
شامار / ملکه، بهترين مادر.
شاناز / اسم تاريخی، شاهزاده خانمی از آل‌بويه.
شروين‌دخت / اسم تاريخی.
شوروم / مه صبحگاهی.
شوکا / برزه، نام کوچکترين گوزن ايران که در جنگل‌های گيلان زندگی می‌کند.
شوماهان / اسم تاريخی.
شیشک / ستاره پروين.
شِيلان / اطعام و انفاق عامه مردم به شکرانه سلامتی و همچنين وسعت و گشايش رزق و روزی.

ف
فازومّا / نوعی رقص، حرکات زيبای پيش از کشتی گيله‌مردی.
فرنگ / سنجاقک.
فوتور / زبر و زرنگ.
فوتيربلا / زبر و زرنگ، آتشپاره.

ق
قاينا / قانع، متقاعد.

ک
کاس‌خانم / دختری که چشمان زاغ (آبی) دارد.
کاس‌ِگول / از ديگر نام‌های محلی گياه سوته‌واش است که از گل‌های وحشی صحرايی به حساب می‌آيد و به نام گل استکانی در منازل می‌کارند.
کاس مار / مادر (دختر) زاغ چشم.
کاسی / از اسامی دخترانه روستايی و به معنی چشم زاغ.
کاکوله / از پرنده‌گان.
کرماج / نوعی گل پامچال که در اطراف درفک می‌رويد.
کِلِکا / دختر کوچک.
کؤره‌کا / دختر کوچک.
کياتاج / از اسماء تاريخی.
کی‌شين (کی‌شينا) / مال که؟
کيشيم / از مرغان دريايی.

گ
گولاز / افتخار، مباهات.
گول‌تره / نيلوفر صحرايی.
گول‌چيره / گل‌چهره.
گول‌ناز / نوعی گل، گلی که نازنين و زيباست.
گِئسه / گيسو.
گِئشه / عروس. [عروسک نيز]
گيلا / مخفف گيلان، گيل (دختر)
گيلار / از انواع مرغان دريايی.
گيلان / گيلان
گیلان بانو/ (منبع: دایره آفرینش تمدن کوه پایه های کرانۀ کاسپین. ذبیح‌ الله شبان. 1386، ص76)
گيلان‌تاج / تاج سر گيلان.
گيلان‌دخت / دختر گيلان.
گیل‌بانو/ (منبع: دایره آفرینش تمدن کوه پایه های کرانۀ کاسپین. ذبیح‌ الله شبان. 1386، ص76)
گيل‌سو (گيلی‌سو) / روشنايی گيل (دختر)
گيلِ‌کؤر / دختر گیل.
گيله‌وا / باد شمال شرقی.
گيلی / دختر گيلک.
گيل‌يار (گيلی‌يار) / يار گيل، همسر گيل.

ل
ليجار / نيزار، محل رويش نی.
ليرو / گلی زردرنگ با ساقه بلند و بسيار معطر (اشکورات)
ليما / اسم کوهی در منطقه تنکابن.

م
ماتيشکا / ریشهٔ روسی دارد و به معنی عروس و زیبا.
مارخو / دوست‌دار مادر، متکی به مادر.
ماسو / روشنايی ماه.
مانگه‌ديم / ماه‌رو، ماه‌رخ
ماه‌تیتی / شکوفه‌ی ماه. مهتاب. هاله‌ی دور ماه.
مرجانی / گل مريم.
مرخه / دانه‌ها و مهره‌های رنگی و تزيينی.
مريم‌گوله / گل مريم.
مستوره / نمونه.
مليجه / گنجشک.
منگه‌تاوْ / مهتاب.
مورجانه / جوانه.
مورواری / مرواريد.
ميجام / اسم تاريخی، زن ماکان (به روايت ابن‌اسفنديار)
ميجان / جان من.
ميجنک / مژگان.
ميجی / مژگان.
ميشيم / بنفشه وحشی.

ن
نأجه / آرزو.
نازبداشته / نازپرورده.
نازِگول / نازگل
نسا (نسو) / جنگل هميشه سايه، سمت رو به سايه. [Nasaa يا Nasum در لغت به معنی جهت جغرافيايی حنوب می‌باشد.]
نسپر / از انواع پرندگان جنگلی خوش آواز.
نوشْکْ / از پرنده‌گان کناره مرداب و نيزار.
نيلو / اسم مکان، اشکورات.
نيناکی / مردمک چشم.
نينای / عروسک.

و
وارن‌بو / از گياهان معطر و دارويی، بادرنگ‌بويه.
وارش / باران.
وانيشا / نهال. جوانه.
واهيلا / بی‌قرار، بی‌تاب، رسوا.
وسمار / مادر (دختر) بس است. آخرين دختر باشد.
ووشه / خوشه.
وزگه / جوانه.

ه
هَرای / گريه، فغان.
هيلَک / تکمه‌های فلزی که زن‌ها به پيراهن خود می‌دوزند.

ی
ياکند / اسم تاريخی، دختر فرخان کوچک (به روايت ابن اسفنديار)
يالمَند / تيرکمان، قوس قزح.
یاور / کمک، یار.

 

ریکه

 

نام‌های پسران

آ-الف
آرنگ / نام کوهی در اشکورات.
آموج / آموخته، خوگرفته.
ارغش (ارگاش) / اسم تاريخی، از شاهان باستانی گيلان.
اسفار / اسم تاريخی، از سرداران.
اسفان / » »
اسوار / =اسفار
اشاکيد / اسم تاريخی، از شاهان باستانی
اشتاد / اسم تاريخی.
افرا / از درختان چنگلی.
افراشته / شاعر معروف گيلکی‌سرا.
آلندا / اسم تاريخی، از شاهان باستانی.
امينا / امين (با تلفظ رايج در قديم)
انام / نام یکی از رزمندگان جنگل و یاران میرزا (انام آبکناری) و یکی از نامهای قدیمی گیلکی.
انور / یکی از نامهای رایج در گیلان قدیم. (anur)
انوز / اسم تاريخی، از فرمان‌روايان گيلان.
اُوجا / از درحتان، جواب و پاسخ.
اوخان / پژواک، انعکاس صدا.
اَياز / شبنم.
ايجگره / فرياد.
ایسوب / صورت گیلکی شده‌ی یوسف.
ايلشام / اسم تاريخی، از سرداران.

ب
بازان / اسم تاريخی، از سرداران.
بالام / نام یکی از رزمندگان جنگلی و یاران کوچک جنگلی (بالام پاتاوانی).
باوْ / اسم تاريخی، سلسله باونديان مأخوذ از آن است.
باوند / اسم تاريخی، از شاهان باستانی.
بایجَن / نام اعیان و بزرگان لاهیجان.
بَتَوَل / نام اعیان و بزرگان لاهیجان.
بکران / از سرداران مرداويج زياری.
بنجاسپ / از سرداران.
بُندار / از سرداران. نام شاعر معروف.
بويه / پدر موسس سلسله ال‌بويه.

پ
پادوسبان / اسم تاريخی. سلسله پادوسبانان منسوب به آن است.
پاموج / راه‌پيما. هم‌پا.
پشنگ / اسم تاريخی، از سلسله پادوسبانان.
پليام (پليم) / گياهی که در اطراف رشت «شوند» گويند.
پورديل / آدم با دل و جرأت.
پورگيل / اسم تاريخی، از سرداران.

ت
تالجين / اسم تاريخی، از سرداران.
تام / آرام، ساکت.
تجاسب / از فرمان‌روايان. سلسله تجاسپی مأخوذ از ان است.
تکيدار / اسم تاريخی، از سرداران.
توکا / پرنده‌ای از انواع کاکلی‌ها.
توکالی / قله کوه.
تیاور / یار و یاور تو.
تيدا / اسم تاريخی، از سرداران.
تيرمَزَن / اسم تاريخی.

ج
جانگول / بدنی که چون گل است.
جستان / اسم تاريخی، سلسله جستانيان مأخوذ از ان است.
جوانگول / گل شاداب، جوانی که چون گل است.
جيم‌رو / سرخ‌رو. آتشين‌رخ. [جيم در لغت يعنی جرقه و اخگر آتش.]
جيگلی / فرياد. [ژِگِله، در گويش بيه‌پيشی به معنی جيغ است.]

چ
چارخو / از پرنده‌گانی که کنار نيزار زنده‌گی می‌کنند.
چيران / اسم مکان
چيکا / پرنده‌ای است.

خ
خُجيران / خوب‌ها.
خوجير / زيبا، خوب، جميل.
خورزاد / اسم تاريخی، از شاهان پادوسبانی.
خورکيا / اسم تاريخی، از شاهان کيايی.
خورگام / اسم مکان.
خوندش / پژواک، انعکاس صدا. [بايد از مصدر خؤندن (خواندن) باشد. خؤنده‌گی: آواز]
خيلو / اسم تاريخی.

د
دابو / اسم تاريخی، سلسله دابوان يا دابويه مأخوذ از آن است.
دابويه / اسم تاريخی، پسر گاوباره از شاهان باستانی گيلان.
داتا / از شاهان باستانی، معاصر کورش کبير.
داره / داس مخصوص درو برنج، سلاح هميشه‌گی دهقانان شمال.
دامون / جنگل
دردان / اسم تاريخی، از سرداران.
دُرفک / يکی از بلندترين کوه‌های گيلان.
دفراز / تکيه‌گاه.
دکيه / اسم تاريخی.
دلفک / =درفک
دوباج / اسم تاريخی. از فرمان‌روايان گيلان.
دیواروَز / شاعر دیلمی.

ر
رافا / منتظر.
رشاموج / اسم تاريخی، از سرداران.
روخان / رودخانه.
روزمان / اسم تاريخی، از سرداران.

ز
زربين / سرو کوهی.
زرمان / اسم تاريخی، از سرداران.
زرهوا / » »
زريزاد / » »
زمانا / زمان (با تلفظ رايج در قديم) [البته معادل گيلکی زمان، زمات يا زِمِت است که هنوز هم مورد استفاده قرار می‌گيرد.]
زهار / فرياد
زيار / اسم تاريخی، نام سلسله آل‌زيار مأخوذ از آن است.

ژ
ژيوير / فرياد.

س
سالوک / اسم تاريخی، از فرمان‌روايان.
سراوان / نام روستايی است.
سرخاب / اسم تاريخی، از فرمان‌روايان.
سليم / از پرنده‌گان.
سوخرا / اسم تاريخی.
سورخانی / نام رودخانه‌ای بين گيلان و مازندران.
سوريل / اسم تاريخی، از سرداران.
سيالَک / پرسياوشان، گياه دارويی.
سیاگالش / يکی از اساطير افسانه‌ای گيلکان کوه‌نشين و الهه نگاهبان دام‌ها و چارپايان. (البته اين اسطوره در مناطق جلگه‌ای، گاه چهره کمی منفی يافته و معروف است که چوپانان را سحر می‌کند و برای مدتی با خود به جای نامعلومی می‌برد. اما در کل، سياگالش، راهنمای رمه‌ها و چوپان‌های گم‌شده است.
سياه‌گيل / اسم تاريخی.
سيلاک / بارنده‌گی زياد.

ش
شاه‌ميران / اسم تاريخی.
شراگيم / اسم تاريخی.
شرفشاه / شاعر عارف و گيلکی‌سرای قرن هشتم هجری.
شرمزن / اسم تاريخی.
شروين / اسم تاريخی.
شوروم / مِه.
شيراسفار / اسم تاريخی، از سرداران.
شيراسوار / =شيراسفار.
شيرديل / شجاع با دل شير.
شيرزيل / اسم تاريخی، قرن چهارم هجری.
شيرَج / اسم تاريخیع از سلسله کاکوان.
شيرود / نام رودی در تنکابن، اسم مکان.
شيرويه / اسم تاريخی.
شِيلان / اطعام و انفاق عامه مردم به شکرانه سلامتی و همچنين وسعت و گشايش رزق و روزی.

ف
فاراب / اسم مکان، يکی از بلوک عمارلو.
فرخان / اسم تاريخی.
فرشوازگر / اسم تاريخی، لقب گيل‌بن‌گيلان‌شاه.
فولوق / يک گل آتش.
فيروزان / اسم تاريخی، از فرمان‌روايان گيلان.

ق
قارن / اسم تاريخی، از ملوک باستانی شمال.
قاينا / قانع، متقاعد.
قهران / اسم تاريخی.

ک
کادوس / اسم تاريخی، از اقوام باستانی گيلان.
کارکيا / اسم تاريخی، از القاب سلسله کيايی. [کيا، به معنی بزرگ و فرمان‌روا بود، کارکيا اضافه مقلوب به معنی کارفرما است که بعدها در گيلان به جای شاه به‌کار می‌رفته است.]
کارن / =قارن.
کاس‌آقا / پسر زاغ چشم.
کاسان / نام دهکده‌ای ست.
کاسک / اسم تاريخی.
کاکو / اسم تاريخی، سلسله کاکوان يا کاکويه مأخوذ از آن است. اسم کوهی در اطراف سياهکل.
کاکوان / اسم تاريخی، سلسله کاکوان.
کاکوشاه / اسم تاريخی.
کاکوی (کاکويه) / اسم تاريخی از سلسله کاکوان.
کاکی / اسم تاريخی، از سرداران، پدر ماکان.
کالنجار / اسم تاريخی، نام غريب‌شاه معروف.
کالی / از شاهان.
کاليجار / از القاب آل بويه.
کامرو / اسم تاريخی، از بزرگان قرن پنجم هجری.
کردويه / اسم تاريخی، از سرداران.
کوبار / باران کوه.
کورتکين / اسم تاريخی، از سرداران.
کورموش / » »
کوشيار / اسم تاريخی، کوشيار ديلمی، منجم معروف و صاحب آوزاه گيلانی.
کوشيج / اسم تاريخی، نام سلسله.
کوکبان / اسم تاريخی، از سرداران.
کيا / اسم تاريخی، نام سلسله کيايی مأخوذ از اميرکيا است. [رجوع کنيد به کارکيا]
کياشر / اسم تاريخی، از امرای موشايی يا کوشيج.
کياملک / از مقتدرترين امرای سلسله هزاراسبی اشکوری بود.
کيسوم / نام محل.

گ
گشتام / اسم تاريخی، از سلسله پادوسبانان.
گورگيل / اسم تاريخی، پسر گيلان‌شاه.
گوری‌گير / اسم تاريخی.
گوکيان / اسم تاريخی، از ديالمه.
گولاز / افتخار، مباهات.
گولاقا / نامی رایج برای مردان.
گيل / قوم گيل.
گيلاک / گيلک
گيلان‌شاه / اسم تاريخی، از شاهان باستانی.
گيلداد / اسم تاريخی.
گيلک / از قوم گیلک.
گيلو / گيل
گيله‌وا / باد شمال شرقی.
گيليده / اسم تاريخی، پدر بويه.
گيله‌لو / گیل.

ل
لاهيج / نام لاهيجان مأخوذ از آن است.
لياشير / اسم تاريخی، از سرداران.
ليسار / از رودهای گيلان است در شمال گرگانرود جاری است.
ليشا / اسم تاريخی، از سرداران.
ليشام / اسم تاريخی، قرن سوم هجری.
ليما / اسم کوهی در حوزه تنکابن.
لونک / اسم مکان، اسم آبشار (نيمه راه سياهکل-ديلمان) [البته نام درست اين آبشار، نه لونک فارسی‌شده! بلکه لونِیْ Loney می‌باشد]

م
ماز / نام کوهی ميان گيلان و مازندران.
مازيار / اسم تاريخی، سردار معروف و ملی.
ماکان / اسم تاريخی، سردار معروف.
ماکرد / اسم تاريخی.
ماناد / اسم تاريخی، پسر جستان از سلسله جستانيان.
ماناذر / اسم تاريخی.
ماندار/ اسم تاريخی، از سرداران.
مرتيا / اسم تاريخی، از سرداران.
مرداويج / اسم تاريخی، از شاهان زياری.
مرزبان / اسم تاريخی، از شاهان باستانی گيلان [در واقع تمام مناطق گيلک‌نشين، چه گيلان و چه مازندران]
مرزویه/ پدر مهیار دیلمی.
مشيز / اسم تاريخی، از سرداران.
موتا / از شاهان باستانی گيلان. [سردار سپاه ديلم در مواجهه با هجوم اعراب به سرزمين کاسپی‌ها، که گرچه در آن جنگ کشته شد، اما عراب نيز موفق به فتح سرزمين گيلکان نشدند.]
مهیار/ شاعر قرن چهارم هجری.

ن
نسپر / از انواع پرنده‌گان جنگلی خوش‌آواز
نوبوله / ساقه جوان درخت.
نوبيل / از محله‌های رشت.
نودار / اسم تاريخی، از سلسله پادوسبانان.
نومود / برازنده، درخور، جلوه.
نيما / نام کوهی در شمال (يوش مازندران)، نام کوچک علی اسفندياری (نيما يوشيج) [«نيما يوشيج» نامی کاملا گِلِکی است. نيما، نام کوهی است در مازندران و يوش نيز نام محل تولد نيما است که با پسوند نسبت «يج» به «يوشيج» (در فارسی: اهل يوشيج) تبديل شده است.]
نيماکه / بزرگ و ريش‌سفيد. [نيماکه، در گويش بيه‌پيش، شريک و مورد تعاون نيز معنی می‌دهد. نيماکه‌گی: تعاون. شرکت.]

و
وارش / باران.
واشک / عقاب تالابی، ازپرندگان تابستانی.
والای / تلاطم.
وردان / اسم تاريخی، از سرداران.
ورگ / گُرگ.
ورنا / نام باستانی و کهن گيلان. [در اوستا از سرزمين کاسپی بدين نام ياد شده است.]
وشمگير / از شاهان زياری. [صورت گيلکی اصيل اين اسم وُشوم‌گير است. وُشوم، همان بلدرچين فارسی است. وشوم‌گير، پادشاه معروف آل زيار علاقه فراوانی به شکار اين پرنده داشت.]
ولکين / اسم تاريخی.
ونداد / »
ونداسفان / »
وهادان / »
وَهرَز / اسم تاريخی، فاتح يمن در زمان انوشيروان.
وهسودان / از شاهان سلسله جستانی.

ه
هرای / فریاد و فغان.
هروسندان / اسم تاريخی، از سلسله پادوسبانان.
هزارَسف / اسم تاريخی. [شباهت زيادی با هزاراسپ (دارنده هزاراسب)، لقب ضحاک دارد]
هوسم / اسم مکان، نام قديم رودسر.

ی
ياور / کمک و همراه در امر کشت و زرع و هر کار ديگر.
ياجين / دندانه‌های اره و داس.
یوش / نام مکانی در مازندران.