هبوط قدرت از کوهستان به جلگه/ بخش یکم

توضیح ورگ: این مقاله پیش‌تر در چند شماره‌ی پی‌درپی گیله‌وا چاپ شده اما نسخه‌ی وبلاگ ورگ، آخرین و کامل‌ترین نسخه‌ی این مقاله است که می‌خوانید.

طرح موضوع
آغاز تاریخ شکل گیری اولیه ی زندگی انسان در جلگه ی گیلان و به طریق اولی آغاز پویش های فرهنگی هنوز هم یکی از ابهاماتی است که  تا کنون کمتر پژوهشی توانسته کورسویی به درون آن بتاباند. همین طور تاریخ شهر و شهرنشینی در گیلان به پیروی از همین ابهامات، به میزان زیادی ناشناخته مانده است. به استناد نوشته های نادقیق یونانیان، کلی گویی های بسیار گفته شده لیکن ما می دانیم که نوشته های یونانی هر چه از مبداء مدیترانه ی شرقی دورتر می شود و موضوعات جنبه ی محلی و خاص پیدا می کند از دقت آن ها کاسته شده و به کلیاتی نادقیق و افسانه سرایی سوق می یابد و مطالب منتشر شده بیشتر از شنیده هاست تا دیده های نویسندگان . به خصوص در باره ی تاریخ های محلی و به ویژه در خصوص گیلان می دانیم که داده ها و اطلاعات این نوشته ها بیشتر از هر جای دیگری متناقض و  نادقیق است.
از طرف دیگر در متون و اسناد ایرانی حتا داده های اندک نیز در مورد جلگه ی گیلان و آغاز پیدایش سکونت، پویش های فرهنگی و یکجانشینی درآن تا کنون یافت نشده است. متاسفانه باستانشناسی در گیلان نیز به دلایلی نتوانسته به این موضوع مهم کمکی نماید و اصولا با این پیش فرض تا کنون کوششی جدی به عمل نیامده و یا اگر کاری شده تا جایی که می دانم هنوز به نظریه ای ختم نشده است. با این حال دقت در داده های جغرافیدانان و مورخان قرون نخستین اسلامی می تواند به این سیاه چاله ی تاریخی کورسویی هر چند اندک بتاباند. آنان با ارائه ی برخی گزارش های نسبتاً دقیق از  تحولات و سکونت و فعالیت از میانه ی قرن سوم هجری ، امکان ارزیابی روند تاریخی تکامل تمدن حضَری  و پویش های فرهنگی این نواحی را در پیش از قرون سوم وچهارم هجری قمری نیز تاحدودی فراهم کرده اند، مشروط بر آن که با اتکا به روش انتزاعی از حوزه ی تاریخ نویسی پوزیتیویستی و بیان صرف کدها، اندکی فراتر رویم و تحلیل منطقی عینیات و واقعیات را نیز با اتکا به روش علمی بکار گیریم.
در هر حال هم نوشته ها و هم نقشه های ترسیم شده مورخان و جغرافی نویسان قرون نخستین اسلامی به طور روشنی جغرافیای ذهنی این نویسندگان و در واقع دانش فضایی آنان را از مراکز تمدنی این ناحیه به خوبی نمایان ساخته است. با استفاده از همین منابع یکی از پرسش های اصلی که می خواهیم طرح کنیم این است که اولین شهرها یعنی اولین مراکز تمدنی در جلگه ی گیلان در کجا ظاهر شده اند و دلیل آن چه بوده است؟. این نوشته کوشش دارد با این پیش فرض نشان دهد که اولین شهر گیلانی با جنبش علویان زیدی و تحولات سیاسی و اقتصادی – اجتماعی حاصل از این جنبش در شرق گیلان به ظهور اولین شهر یعنی شهر «هوسم» منجر شده است.همچنین تا کنون پژوهشی در خصوص شکل گیری اولین هسته های فرهنگ و سواد آموزی و آموزش برای خواندن و نوشتن و در کل تعلیم وتربیت و آغاز پویش های فرهنگی در این ناحیه ارائه نشده است. آیا سواد آموزی و آموزش اولین نهادهای نوشتن و خواندن به عنوان یک مقوله ی مهم تمدن معنوی نیز با ظهور جنبش علویان زیدی مرتبط بوده است؟ اگر بتوان به این پرسش ها پاسخ دقیقی داد می توان راهی به سیاهچاله ی تاریخ گیلان در دوره ی باستان و به ویژه اوایل دوره ی اسلامی نیز گشود. این نوشته کوششی در همین راستاست. بی تردید این مقاله نباید کلام آخر تلقی شود زیرا برای دوره ای که این نوشته بدان اختصاص یافته هنوز داده های ما بسیار اندک است و بنابر این نوشته ی حاضر باید نقطه ی عزیمت در این راه به حساب آید.

azimi

اصول پذیرفته شده
پیش از این که به پاسخ دو پرسش اساسی این نوشته پرداخته شود نخست لازم است چند اصل و پیش فرض پذیرفته شده در باره‌ی آغاز سکونت و فعالیت در جلگه‌ی گیلان برای این نوشته معرفی شوند. سرنوشت کلی  نواحی گوناگون تاریخ سکونت و یکجانشینی و پویش های فرهنگی در جلگه‌ی گیلان در آغاز تاریخ به باور ما بر اساس این پیش فرض‌ها رقم خورده است:
1. تمدن حضَری و یکجانشینی به دلایل گوناگون در جلگه‌ی گیلان بسیار دیرتر از مناطق پیرامونی آن به عنوان مثال دشت قزوین در جنوب، دشت گرگان در شرق دریای خزر و  منطقه‌ی قفقاز و آذربایجان در شمال غربی و حتا دیرتر از طبرستان (مازندران)  پا گرفت. بنابراین تمدن حضَری و راه و رسم تولید خوراک و سکونت دائمی به گونه ا‌ی که بعدها در جلگه‌ی گیلان رواج یافت، محصول بومی جلگه‌ی گیلان نبوده و از مناطق پیشرفته‌ی پیرامونی به این سرزمین جلگه ای سرایت کرده است  ( نقشه‌ی 1) .

azimi1

نقشه‌ی 1: در این نقشه سه بعدی،  محدوده‌ی جلگه‌ی گیلان یعنی ناحیه‌ای که ارتفاع آن ازسطح دریاهای آزاد حدودن کمتر از 150 متر است به صورت مسطح نمایانده شده است.  چنان که پیداست  این ناحیه در تمام نوار ساحلی دریای خزر با پهنای متفاوت دیده می شود و از این رو توان های متفاوتی برای کشاورزی و تولید خوراک در سپیده دم تاریخ  عرضه می کرد.   جلگه‌ی گیلان در شمال غربی و غرب تنها باریکه‌ای به عرض حدود 5 کیلومتر است اما در بخش جنوب مرداب انزلی و در حوزه آبریز این مرداب،   پهن‌ترین بخش  جلگه پدید می آید. . در شرق رودخانه‌ی سفیدرود یعنی دشت شرقی گیلان نیز به طور قابل ملاحظه‌ای جلگه  هنوز پهن است لیکن از هوسم یا رودسر امروزی تا چالوس یا شالوس دوباره به مانند ناحیه‌ی  باریک غرب و شمال غربی به نواری کم عرض تبدیل می شود.  اما در جنوب شرقی رودسر  یعنی در جایی که دلتای رودخانه‌ی پلرود تشکیل می شود این جلگه  اندکی پهن‌تر می شود.  لازم است به تاکید یادآوری کنیم که تنها ناحیه‌ی جلگه‌ای گیلان بوده است که استعداد کشت و کشاورزی و تولید خوراک در آن بستر پیدایش یکجانشینی و تمدن حضَری در تاریخ گیلان فراهم کرده  است.  مناطق کوهستانی و حتا دره های باریک  موجود در آن به دلیل فقدان سیلاب دشت های پهناور،  فاقد چنین توان و ظرفیتی  بوده است.  بنابراین جلگه‌ی گیلان بود که منحصرن شایستگی  پیدایش تمدن حضری و تاریخ یکجانشینی و شهر در این منطقه را به خود اختصاص داده است.

2. به لحاظ ارتفاعات بلند و دو لایه‌ای که از جنوب تمام جلگه‌ی گیلان را احاطه و در بر گرفته  (نگاه کنید به نقشه‌ی 1) وهمچنین دریای پر تلاطم و گسترده‌ی خزر در شمال به عنوان مانعی بزرگتر،  دو راهِ ورود بالنسبه آسان‌تر برای جمعیتِ مهاجر و دستاوردهای تمدنی از فلات مرکزی ایران و شرق دریای خزر،  نسبت به مسیرهای دیگر برای دسترسی به محدوده‌ی کنونی جلگه‌ی گیلان فراهم می کرد.  یکی از این دو مسیر دره‌ی رودخانه‌ی سفیدرود و دیگری ساحل شنی و خشک بین چالوس تا رودسر کنونی بود که امکان رفت و آمد آسان‌تر از جلگه‌ی باتلاقی و جنگل های انبوه خزری نواحی جلگه‌ای گیلان بوجود می آورد.  از این رو با توجه به موقعیت مکانی تمدن های باستانی و پر فروغ اولیه در نواحی کوهستانی و پیرامون گیلان،  به باور ما دستاوردهای تمدن حضَری و یکجا نشینی خارج از گیلان از این مسیرها برای نفوذ به  جلگه‌ی گیلان فرصت های بهتری داشته است.
3.  موقعیت و جغرافیای طبیعی جلگه‌ی شرقی گیلان در شرق سفیدرود و ارتباط آسان‌تر آن با تمدن های پیشرفته‌ی همسایه های شرقی و حتا جنوبی در دشت قزوین،  برای توسعه‌ی فعالیت های کشاورزی به دلیل موقعیتش در ارتباط با مسیر پیش گفته،  بیش از ناحیه‌ی جنوب مرداب انزلی و غرب گیلان و حتا دره‌ی سفیدرود برای پذیرش فعالیت کشاورزی در جلگه‌ی گیلان از استعداد و فرصت مناسب تری برخوردار بوده است.  هر دو مسیر ارتباطی پیش گفته یعنی سواحل شنی وخشک شرق گیلان- مازندران و دره‌ی سفیدرود به گونه‌ای راهِ  دسترسی مناطق پیشرفته‌ی تمدن های اولیه‌ی پیرامون گیلان یعنی دشت گرگان – جلگه‌ی مازندران و دشت قزوین – زنجان را به نحو آسانتری به درون این بخش از جلگه می گشود.  اما مسیر بین چالوس – رودسر (هوسم)  به ویژه پس از تمدن آهن در انتقال میراث تمدنی همسایگان  به جلگه‌ی گیلان نقش بیشتری داشته است.
4.  شمال غربی گیلان یعنی محدوده‌ای که امروزه شهرستان های رضوانشهر،  هشتپر و آستارا خوانده می شوند به دلیل باریک بودن جلگه و اشغال مستمر آن برای قشلاق دام داران شبان پیشه در طول تاریخ این نواحی و به ویژه در آغاز سکونت و یکجانشینی این محور،  فرصتی برای کشاورزی به مفهوم یکجانشینی و کشت و کار دائمی و در نتیجه تمدن حضَری فراهم نمی کرد.  در نتیجه بنا به داده های گوناگون فی الواقع موجود تاریخی،  این ناحیه اعم از کوه و جلگه‌ی باریک تا همین یکصد سال پیش به طور کامل زیر سیطره‌ی دام داری شبانی و متحرک قرار داشت و در آن دو خصیصه‌ی شناخته شده‌ی چنین محیط های جغرافیایی با اشتغال به دامداری شبانی و رمه گردانی یعنی جمعیت اندک از یک سو و فقدان توسعه کشاورزی،  یکجانشینی و تمدن حضَری از سوی دیگر تا همین اوایل قرن بیستم به وضوح حاکم بوده است.  در نتیجه این پهنه از گیلان در آغاز سکونت و فعالیت در جلگه‌ی گیلان گسستی تاریخی و جغرافیایی بین جلگه‌ی بالقوه مناسب برای توسعه‌ی کشاورزی در غرب سفیدرود و به ویژه جنوب مرداب انزلی با تمدن های پیشرفته‌ی شمال غربی ایران در پهنه‌ای که در دوره‌ی باستان «آران»،  «آتروپاتکان» و بعدها در دوره‌ی اسلامی آذربیجان نامیده می شد بوجود آورده بود.  با این حال این بخش از گیلان تنها حلقه‌ی ارتباط با این تمدن‌ها به حساب می آمد.
5. جلگه‌ی جنوب مرداب انزلی علاوه بر موانع فوق با دیواره‌ی بلند کوه های تالش در جنوب آن سبب گسست جغرافیایی و تاریخی جلگه‌ی جنوبی مرداب انزلی یعنی پهنه‌ای که امروزه با شهرستان های ماسال،  صومعه سرا،  فومن،  شفت و تاحدودی شهرستان رشت  ( غرب این شهرستان و شرق رودخانه‌ی پسیخان)  شناخته می شود،  محدود و محصور شده بود.  این ناحیه برای ارتباط با تمدن های غرب ایران که در دوره‌ی آهن و باستان و اوایل دوره‌ی اسلامی به طور نسبی بسیار پیشرفته بودند تنها می توانست از دره‌ی ارتباطی که امروزه از روستای « درّام» در ساحل قزل اوزن شروع می شود و ابتدا به کهنه ماسوله و از آنجا از طریق دره‌ای نه چندان سهل الگذر به ماسوله‌ی امروزی می رسید (البته تا حدودی مسیر ارتباطی خلخال – ماسوله نیز می توانست مهم باشد)  و سپس  ناگزیر  می باید از درون ناحیه‌ی کوهستانی و جنگل های انبوه خزری به جلگه‌ی جنوبی مرداب انزلی راه بیابد که راهی بسیار دشوار بود و مستلزم وسایل ارتباطی و به ویژه تنها در صورت وجود انگیزه های اقتصادی و تجاری) ،  ترغیب کننده محسوب می شد.  بنابراین می توان گفت که این قطعه از جلگه‌ی گیلان منزوی‌ترین بخش گیلان بود و دسترسی به آن برای سکونت وفعالیت از هر پهنه‌ای در گیلان دشوارتر و بالطبع دیرتر انجام شده است.  آثار باستانشناسی کشف شده نیز تا کنون همین پیش فرض را تایید می کند.  هر چند اخیرن برای نخستین بار گفته می شود که در روستای «کاسی سرا» در جنوب ماکلوان در کنار راه ماسوله- فومن آثاری از دوره‌ی آهن یافت شده است که هنوز هیچ گزارشی از آن در دست نیست.  اگر چنین آثاری با قدمت دوره‌ی آهن به اثبات رسد،  باید گفت این استقرارها بسیار محدود و به خانوارهای پراکنده و ماجراجو تعلق داشته و نه اجتماعات گسترده و در حال توسعه.  این استقرارها نیز در حاشیه‌ی همان مسیرارتباطی است که در بالا معرفی شد.
6. جلگه‌ی بین رشت تا رودخانه‌ی سفیدرود که در ورودی دره‌ی سفیدرود یعنی مهمترین راه ارتباطی جلگه‌ی گیلان با مناطق پیشرفته‌ی جنوبی خود واقع شده بود نیز به میزان زیادی وابسته به قدرت حاکم بین دره‌ی سفیدرود تا دره‌ی سرشاخه های رودخانه‌ی پلرود قرار داشت.  یعنی همان ناحیه‌ی کوهستانی و دره های آن که در بیرون از قلمرو جنگلی واقع شده بود و به باور ما بستر ساز تمدن مارلیک – دیلمان در دوره‌ی آهن  (II)   محسوب می شد.  در واقع هر کسی براین پهنه‌ی استراتژیک تسلط پیدا می کرد،   دست کم در آغاز سکونت و فعالیت بر نوع تغییرات این ناحیه در جلگه نیز اشراف کامل داشت.  به عبارتی این بخش از جلگه‌ی گیلان از نظر ارتباط با دنیای پیشرفته‌ی خارج از خود،  وابستگی زیادی به کنترل کنندگان این پهنه‌ی استراتژیک داشت.
در یک جمعبندی کلی چنان که در نقشه‌ی سه بعدی  (1)   نمایانده شده پنج قطعه‌ی جلگه‌ی گیلان هر کدام به ترتیب شامل جلگه‌ی باریک شمال غربی گیلان در بین رضوانشهر تا آستارا،   جلگه‌ی منزوی جنوب مرداب انزلی،   موقعیت دره‌ی سفیدرود و ناحیه‌ی جلگه‌ای بین رشت تا سفیدرود،   جلگه‌ی شرقی گیلان بین سفیدرود تا لنگرود و سرانجام موقعیت نوار باریک جلگه‌ای بین رودسر (هوسم)  تا چالوس هر کدام توان‌ها و محدودیت های خود را برای پیدایش سکونت و فعالیت و تمدن حضری در طول دوره های مختلف به اشکال گوناگون بروز داده اند.  به باور ما محدوده‌ی بین هوسم تا چالوس در دوره‌ی نخستین اسلامی بیش از نواحی دیگر شرایط ژئوپولتیک مساعدی برای توسعه و گسترش تمدن حضری عرضه کرده است.
7. از اواخر سلسله‌ی ساسانیان که دولت ساسانی با توجه به عوامل گوناگون،   تزلزل بسیار نشان داد و تغییرات پی در پی در ساخت قدرت نشانه های فروپاشی این حکومت چهارصد ساله را به وضوح نمایان کرد،  قلمرو دیلمیان و گروه هایی که در این ناحیه سوابق نظامی گری شان در حکومت های ساسانی و پیش از آن زبانزد همگان بود،   به اتکای پشتیبانی ویژه و خاص جنگل های انبوه حاشیه‌ی بخش کوهستانی این منطقه به مهم‌ترین نیروی گریز از مرکز تبدیل شدند.  [۱]  فروپاشی دولت ساسانی به دست اعراب مسلمان به این فرایند هم نیروی بیشتری بخشید و هم  به آن مشروعیت دفاع از سرزمین در مقابل بیگانگان اعطاء کرد و آنان از این مشروعیت برای تحکیم اقتدار نظام قبیله‌ای و نظامی گری خود به خوبی استفاده کردند.
در نتیجه دیلمیان درآغاز دوره‌ی اسلامی همانند دوره‌ی قبل و حتا بسیار بیشتر از آن دوره  با قدرت حیرت انگیزی توانستند نه فقط دیوار نظامی – امنیتی غیر قابل گذری از چالوس در شرقی‌ترین قلمرو خود تا رود سفیدرود پدید آورند بلکه موفق شدند سلطه‌ی همه جانبه‌ی خود را بر نواحی جلگه‌ای این محدوده که «گیل» نامیده می شد نیز بیش از پیش اعمال کنند.  در نتیجه دیلمیان پس از فروپاشی ساسانیان در محدوده‌ای که از رودخانه‌ی چالوس تا سفیدرود  (هم جلگه و هم کوهستان)  را در بر می گرفت و جغرافی نویسان ایرانی و عرب آن را «دیلم خاصه» می گفتند،  برای سه قرن متوالی نیروی بی چون و چرای قدرت محسوب شوند.  [۲]
بنابراین سلطه‌ی نظامیان رزم دیده‌ی دیلمی (که نظامی گری را در ارتش های امپراتوری های ایرانی از هخامنشیان تا ساسانی به خوبی آموخته بودند) ،  با ساخت قدرت قبیله‌ای و معیشت دام داری شبانی و رمه گردانی برای بیش از سه قرن در ناحیه کوهستانی و جلگه‌ای از کوه های جنوب چالوس و رودبار الموت تا رودبارِ دره‌ی سفیدرود تداوم یافت و چنان که می دانیم آوازه گری این نظامیان قبیله‌ای در تمام قلمرو اسلامی آن زمان قلم های همه‌ی مورخان وجغرافی نویسان را به سوی خود جلب کرد.  هر چند این آوازه گری به باور نویسنده چنان که بسیار در این زمینه سخن گفته اند چندان هم در جهت فرایند تمدن سازی سرزمین گیلان و فراهم کردن رشد و توسعه‌ی تمدن حضری به ویژه ناحیه‌ی جلگه‌ای آن که بستر اصلی فراروئیدن تمدن یکجانشینی محسوب می شد،  مفید نبوده است.  به عبارت دیگر من سلطه‌ی نظامیان دیلمی با ساخت قبیله‌ای را برای بیش از سه چهار قرن بر دروازه و مرزهای جنوبی و شرقی گیلان یعنی سلطه‌ی بی چون چرا بر محور هوسم – چالوس یعنی گلوگاه ارتباطی شرق گیلان و همچنین دره‌ی سفیدرود که تنها محورهای اصلی ارتباطی شرق و مرکز گیلان با جهان بیرونی بود (همان دو مسیر پیش گفته) ،  سلطه‌ی یک قوم ستیزه جوی قبیله‌ای که از کشاورزی و یکجانشینی نفرت داشتند و در نتیجه با دشمن پنداری و دشمن سازی مصنوعی و ماهرانه و امنیتی کردن فضای این پهنه،   ضمن فراهم کردن اقتدار مستبدانه‌ی خود به طریقی سهل و آسان بر باشندگان اندک جلگه و کوهستان،  دسترسی جلگه‌ی گیلان و شرق آن را از تماس با جوامع یکجانشین و پیشرفته‌تر پیرامون خود برای سال‌ها دور نگهداشته بودند و از این طریق نه فقط نقش مثبتی در تاریخ این ناحیه ایفاء نکردند بلکه معتقدم این قوم با ساخت قدرت قبیله‌ای و با نظامی گری و ستیزه جویی خود در روند یکجانشینی و اشتغال به کشاورزی و تولید خوراک در جلگه‌ی گیلان و به طریق اولی تمدن حضَری در آن مانعی جدی ایجاد کرده بودند و در نتیجه به باور نویسنده یکی از دلایل تاخیر توسعه‌ی کشاورزی و یکجانشینی و البته شهر نشینی و نفوذ فرهنگ و تعلیم و تربیت و ظهور نهادهای سیستماتیک فرهنگی در جلگه‌ی گیلان،  همین اقدامات طولانی ستیزه جویانه با ساختار قبیله‌ای و نظامی گری دیلمیان بوده است که میانه‌ای با سنت کشاورزی و یکجانشینی نداشتند وچنان که  خواهیم دید در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری به ناگزیر در مقابل جنبش علویان زیدی که به رغم ماهیت روستایی این جنبش دارای رهبران شهری بود به اکراه و اجبار تن به تسلیم  جلگه‌ی شرق گیلان در نواحی هوسم دادند و زیدیان ازاین نظر نقشی بسیار مترقی‌تر در شرق گیلان بازی کردند و برای اولین بار تا جایی که نگارنده می داند،  پس از ایجاد یک مرکز شهری کوچک در هوسم،  تعلیم و تربیت،  سواد و آموزش و خط یعنی ابزار اولیه‌ی پویش فرهنگی را در ناحیه‌ی هوسم و شرق گیلان به طور سیستماتیک گسترش دادند.  تا آن روز دیلمیان با ساخت قبیله‌ای و معیشت دام داری،  مانع چنین کاری بودند و در واقع نیازی هم به آن نداشتند.  اِعمال قدرت قبیله‌ای و نظامی گریشان ایجاب می کرد تا از گسترش هر گونه مراکز تمدن حضَری و جوامع خارج از اقتدار چراگاه و چادر به جدّ جلوگیری کنند. اگر سران قبایل دیلمی را با اسپهبدان طبرستان مقایسه کنیم تا جایی که می دانیم از اسپهبدان سکه های بسیاری با خط و نوشته های پهلوی ساسانی وعربی برجای مانده که نشانی از توسعه‌ی تمدن حضری و فرهنگ بوده لیکن دریغ از یک سطر خط و نوشته و یک سکه‌ی دیلمی یا نوشته‌ای در گیلان در زمان دیلمیان به رغم اقتدار بی چون و چرایشان برای بیش از سه قرن متوالی در نواحی گیل ودیلم.  از سطح نازل فرهنگی ( ودر واقع بی فرهنگی)  و فقدان کتابت و شهر نشینی در این دوره‌ی طولانی،   در تاریکخانه‌ای که این قوم ستیزه جو ولی در عین حال پرآوازه ایجاد کرده بود ما حتا با چند نام از شاهک‌ها این قوم که بیش از سه قرن بر این منطقه فرمانروایی بی چون و چرا داشتند نیز آشنا نیستیم.  پیداست تاخیر در کشاورزی و یکجانشینی می توانست به تاخیر در توسعه‌ی شهری وتمدن حضری بینجامد و در نتیجه گیلان در قیاس با همزاد خود مازندران از این نظر بسیار عقب ماند و تنها پس از سقوط قدرت نظامی دیلمیان در کوهستان و هبوط قدرت به جلگه از اوایل قرن چهارم هجری بود که کشاورزی با سرعت بیشتری توسعه یافت و زمینه‌ی پیدایش شهر وشهرنشینی وتمدن حضَری فراهم شد.
8. به باور ما «هوسم» یعنی همان رودسر کنونی تنها نقطه‌ای بود که در پرتو جنبش علویان زیدی در طول هفتاد سال شرایط انقلابی  (250 تا320 ه ق)  و فضای کاملن نوین تحول خواهی که در پرتو این جنبش از آغاز تاریخ تا این زمان بوجود آمده بود،  در محدوده‌ای بین چالوس تا هوسم به تدریج به پایگاه و جایگاه امن رهبران این جنبش تبدیل شد که بر خلاف رهبران نظامی قبیله سالار دیلمی اغلب پرورش یافته‌ی شهرهای بزرگ و متمدنی چون بغداد و ری بودند.  در نتیجه می تو. ان گفت که در پرتو این جنبش در محور بین چالوس تا هوسم نهادهای جدید برخاسته از تمدن حضَری و یکجانشینی برای نخستین بار با فروکش کردن نفوذ نظامیان دیلمیِ شبان پیشه و با اقتباس از تمدن شهرنشینی دیرپای‌تر جلگه‌ای در طبرستان،  گسترش یافت و نخستین مرکز شهری گیلان را هر چند با اندازه و مقیاسی کوچک پدید آورد.

اکنون با توجه به اصول و پیش فرض های پذیرفته شده‌ی فوق در این بررسی کوشش می کنیم تا نشان دهیم که جنبش انقلابی علویان زیدی چگونه توانست به یک قدرت دولتی قائم به خود در شرق گیلان تبدیل شود و این تحول چه تاثیری در پیدایش اولین شهر و فرهنگ و سواد آموزی و گسترش تعلیم وتربیت سیستماتیک در گیلان داشت؟  اما پیش از آن باید بر دو نکته تاکید کنیم:
نکته‌ی نخست این است که شناخت موقعیت پیدایش شهر در گیلان برای پیدایش تمدن حضَری در گیلان اهمیت کلیدی دارد.  زیرا شهر در آغاز تاریخ مظهر تمرکز جغرافیایی مازاد اقتصادی حاصل از کشاورزی در هر منطقه‌ای به مفهوم بستر و زمینه های یکجانشینی و تمدن حضَری بوده است.  [۳]  بنابراین آگاهی از ظهور تاریخ شهر و به ویژه مکان جغرافیایی آن می تواند نشانه‌ای از ظهور گرانیگاه تاریخی منطقه نیز به حساب آید.  به عبارت دیگر در ظهور شهر است که تراکم فعالیت اقتصادی و فرهنگی جوامع انسانی در حوزه‌ی نفوذ آن به اشکال مادی و معنوی بازنمایی می شود.  بدون آگاهی از مکان جغرافیایی ظهور اولین شهرها و چگونگی تحولات و حوزه‌ی نفوذ آن در آغاز تاریخ هر منطقه نمی توان به ذات تحولات تاریخی یک منطقه راهی گشود.  در یک جمله می توان به اعتبار اندیشه‌ی هگلی گفت که شهر به عنوان کارگاه تمدن بشری،   روح تحول تاریخی در هر منظقه‌ای را در خود بازنمایی می کند.  تنها در وجود شهر است که می توان آگاهی های اجتماعی و اقتصادی را از طریق خلق تمدن مادی و معنوی بازیافت و تاریخ تحولات یک منطقه را با شواهد مستندتر بازشناخت.
نکته‌ی دوم اما این است که منظور ما از ظهور اولین شهر در گیلان،  شهر به مفهوم امروزی آن نیست و یا حتا شهر به مفهومی که در همان زمان در طبرستان آن روز مثل شهر آمل که برای خود گستره‌ی وسیعی از حوزه‌ی نفوذ ایجاد کرده بود نیز نیست.  زیرا معتقدیم که شهر نشینی به دلایلی که گفته شده [۴]  در گیلان تقریبن بسیار دیر آغاز شد.  بنابراین منظور ما از شهر هوسم در اینجا سکونتگاهی است که در آغاز قرن چهارم هجری به تقریب حدود دو تا سه هزار نفر جمعیت در آن ساکن بودند و در قیاس با روستاهای زمانه خود جایگاه فعالیت صنعت دستی،  به ویژه تجارت دریایی ( که اهمیتی مهم داشت  و یک فعالیت برتر برای این شهر محسوب می شد)  و برخی خدمات نظیر خدمات کمیاب و نادری چون آموزش در آن مجموعن بر فعالیت بخش کشاورزی تا حدودی غلبه داشت و می توان آن را به این اعتبار روستا – شهر با کارکرد شهری به حساب آورد.
و اما  اکنون با طرح موضوع و پیش فرض های پذیرفته‌ی شده بالا به رابطه‌ی جنبش علویان زیدی با تحولات اقتصادی واجتماعی وفرهنگی  بر بستر تاریخ در گیلان شرقی می پردازیم.  در پرتو این جنبش بود که هبوت قدرت از کوهستان های دیلم به جلگه‌ی گیل صورت گرفت.

پیدایش زیدیه در تاریخ
چنان که می دانیم علویان یعنی بازماندگان و پیروان علی  (ع)  پس از وفات پیامبر اسلام،   علی را برای رهبری مسلمانان بر دیگر جانشینان پیامبر ارجح شمردند.  این حرکت سیاسی،  نقطه‌ی عزیمت جنبشی شد که بعدها علویان نام گرفت. اما بین علویان نیز به تدریج اختلافاتی بروز کرد.  از جمله پس از وفات امام چهارم یعنی زین العابدین (ع)  اختلافی در جانشینی اتفاق افتاد که جنبش زیدیه یکی از پی آمدهای نظری و عملی آن بود.  پژوهشگران فِرق اسلامی معتقدند که این انشعاب بیشتر در نوع نگرش سیاسی به مبارزه با امویان استوار بوده است.  نویسنده‌ی کتاب جنبش زیدیه در ایران،  منشاء پیدایش این جنبش را به اجمال چنین شرح می دهد:   «زیدیه (زیدیان)  فرقه‌ای از شیعه امامیه است که بعد از علی ابن حسین « امام زین العابدین»  امامِ چهارمِ شیعیان اثنی عشری (دوزاده امامی) علیه السلام،  فرزند او زید بن علی بن حسین بن ابیطالب (ع) را امام می دانستند.  به طوریکه  [در الملل والنحل شهرستانی]  نوشته شده،  کسانی که به امامت حسین بن علی علیه السلام قائل شدند،  بعد از آن حضرت،  پسرش علی بن حسین یعنی زین العابدین (ع)  را امام دانستند ولی پس از رحلت وی شیعیان حسنی و حسینی در باره جانشینی امام اختلاف کردند.  زیدیه (زیدیان)  گفتند:  پس از علی بن حسین،  پسرش زید،  امام است.  زیدبن علی بن حسین (ع)  شاگرد واصل بن عطاء غزال،  پیشوای فرقۀ معتزله بود.  از آنرو زیدیه پس از وی پیرو اهل اعتزال شدند.  این فرقه به لعن ابوبکر و عمر و عثمان قائل نیستند و امامت مفضول را با وجود فاضل جایز می دانند.  شیعیان کوفه چون او را مخالف لعن شیخین دیدند،  ترکش کردند.  از آنرو به رافضه معروف گشتند که به معنی ترک کننده است.  میان زید و برادرش حضرت امام محمد باقر علیه السلام امام پنجم شیعیان دوازده امامی اختلاف بود.  محمد بن عبدالکریم شهرستانی در باره علت این اختلاف می نویسد:  چون زید شاگرد واصل بن عطاء [موسس فرقه‌ی معتزله]  بود،  مذهب اعتزال داشت و قدری مذهب بود و شرط امامت را قیام و خروج به شمشیر می دانست.  حتی روزی گستاخانه به برادر گفت پدر ما امام نبود زیرا هر گز خروج نکرد و در راه دین شمشیر نکشید»  (عبدالرفیع حقیقت1363ص17) . .
ویلفرد مادلونگ پژوهشگر فِرق اسلامی در خصوص نظر زیدیه در باره‌ی برگزیدن امام می نویسد:  « زیدیه،  نه نظریه خط وراثتی را در میان امامان پذیرفتند و نه نظریه عصمت الهی آنان را در مصون بودن از خطا و گناه.   افزون بر این معتقد بودند که هر فردی از سادات حسنی یا حسینی که بر اساس آموزههای مذهبی شایستگی داشته باشد میتواند با قیام بر ضد حاکمان نامشروع،  ادعای امامت کند.  در این صورت میتوان با او بیعت کرده و مورد حمایت مؤمنین قرار گیرد.  بنابراین میتواند دوره‌ای طولانی وجود داشته باشد که امام مشروع زیدی در آن حضور ندارد [چون قیام کننده‌ی شایسته‌ای وجود نداشته] .  در زمانی که فرد علوی مدعی امامت و دارای شایستگی بالایی از لحاظ دانش مذهبی وجود نداشته باشد،  زیدیان [به جای امام]  بیشتر از حاکمان علوی صرفن به عنوان  «داعی»  حمایت میکنند.  (مادلونگ،   مقاله‌ی تشیع امامی و زیدی در ایران،  سایت تبیان.  داخل قلاب از نگارنده) .
بدین ترتیب به نظر می رسد امر مبارزه‌ی سیاسی امر مهمی در پیدایش نحله‌ی فکری زیدیان بوده است.  آنان کسانی را  « امام»  و « داعی»  انتخاب می کردند که ضمن شایستگی های مذهبی،  بر ضد حاکمان نامشروع زمانه عملن دست به پیکار زده باشند.
درباره‌ی زیدیان در فرهنگ دهخدا نیز می خوانیم که  « در عبادات،  زیدیان در بعضی از مسائل که مایه تمایز شیعه  و سنی است،  روش شیعه را دارند.  مانند « حی علی خیرالعمل»  گفتن در اذان،  پنج بار تکبیر گفتن در نماز میت،  نخوردن ذبیحه نامسلمان وغیره.   [زیدیان] زناشویی با غیر زیدی و رواج متعه را جایز نمی دانند.  شرایط اصلی امام در مذهب زیدی عبارت است از اینکه از اهل بیت پیغمبر باشد (خواه از نسل امام حسن خواه از نسل امام حسین)  و لذا امامت ارثی نیست.  امام بشخصه باید قادر به جنگ و دفاع باشد. . . در نتیجه این شرایط نزد زیدیه،  کوشش شخصی عامل قطعی [شایستگی]  برای رسیدن به مقام امامت بوده است» .
گویا یکی از دلایل اصلی جدایی زیدیه از امامیه‌ی اثنی عشری (دوزاده امامی)  و انتخاب زید بن علی حسین  (ع)  به امامت،  همین تاکید بر قیام به شمسیر علیه ظلم از جانب زید و بی تردید این اعتقاد ناشی از گرایش زیدیه به معتزله و تاثیر آنان از اعتقاد معتزله به نقش اراده‌ی آدمی در کنش اجتماعی و انسانی بوده است.
عقاید زیدیه در ایران که ابتدا در طبرستان و ناحیه‌ی غربی سرزمین گیل و دیلم (بین چالوس تا هوسم)  رواج یافت،  بعدها در سراسر محدوده‌ی سرزمین گیل و دیلم از سفیدرود تا چالوس به حیات خود ادامه داد و سپس با روی کار آمدن صفویان به شیعه‌ی امامیه اثنی عشری پیوسته و تقریبن اثری از آن در ایران باقی نماند.  اما حیات این گروه مذهبی در یمن تا امروز تداوم یافته و اکنون مهمترین بخش باقیمانده‌ی زیدیان در یمن به حیات خود ادامه می دهند.  از این رو بنا به تحقیق حسن انصاری قمی پژوهشگر ایرانی متخصص در زیدیه،  بسیاری از منابع زیدیان گیلان به ویژه از قرن چهارم تا ششم هم اکنون در کتابخانه های این کشور یافت می شود.  او خود به منابع بسیاری از زیدیه‌ی گیلان در این کشور دست یافته است.  [۵]

ظهور جنبش زیدیه در سواحل دریای خزر
نخست باید تاکید کرد که سرزمین گیل و دیلم از اوایل قرون نخستین اسلامی و حتا پیش از آن در اواخر ساسانیان تا اوایل قرن چهارم،  ناحیه‌ای کاملن مستقل از حکومت های مستقر در فلات مرکزی ایران باقی مانده بود.  این استقلال به گونه‌ای بود که به نظر می رسد نه فقط در دوره‌ی اسلامی بلکه حتا در دوره‌ی ساسانیان نیز پای فرمانروایان حکومت مرکزی دست کم به نواحی کوهستانی این سرزمین باز نشد.  به عنوان مثال بنا به نوشته‌ی  «دینوری»  مورخ قرن سوم هجری،  سرزمین دیلم حتا در زمان خسرو پرویز (590-628م )  یعنی یکی از قدرتمندترین پادشاهان ساسانی در آستانه‌ی ظهور اسلام نیز جایگاه شورشیان بر علیه حکومت ساسا نی بود و به گفته‌ی او این سرزمین نه فقط در خارج از مرزهای امپراتوری گسترده‌ی ساسانیان قرارداشت بلکه پایگاهی بر ضد حکومت خسرو پرویز به حساب می آمد.  دینوری در کتاب  «اخبار الطوال»  می نویسد که خسرو پرویز برای مقابله با فراریان و شورشیان بر علیه حکومتش در سرزمین دیلم:  « شاپور پسر ابرکان را با ده هزار سوار گسیل داشت و دستور داد در قزوین بماند و آنجا پادگانی بوجود آورد و از آمدن اشخاص دیلم به کشور جلوگیری کند»  (دینوری 1381ص135).  این پادگان همان قلعه‌ای است که مسعودی در ذکر خلافت المطیع الله در سال334هجری در کتاب مروج الذهب درتوضیح  شورش اسفاربن شیرویه گیلی می نویسد که ایرانیان  (منظور پادشاهان ساسانی)  از دوره ساسانیان آن را ساخته بودند:  «…  اسفار بن شیرویه آهنگ آنها] مردم قزوین [ کرد و از مردم آنجا بسیار کس بکشت و قلعه‌ای را که میان قزوین بود و کشوین نام داشت بتصرف آورد.  این قلعه از قدیم بپا بود و مردان فراوان آنجا مقیم داشتند زیرا دیلم و گیل از ایام پیش به دینی نگرویده و شریعتی را نپذیرفته بودند و چون اسلام بیامد و خدا آن ولایت] قزوین [ را بر مسلمانان بگشود،  قزوین و دیگر شهرهای پیرامون دیلم و گیلان،  «دربند»  ] قلعه و پادگان [ شد و داوطلبان و جنگاوران آهنگ آنجا کردند و مقیم شدند و جنگ انداختند و آنجا پایگاه کردند»  (مسعودی1370 ج2ص743).
در کتاب الخراج که در نیمه‌ی نخست قرن چهارم هجری نوشته شده،   قدامه بن جعفر نیز به قلعه‌ی فارسیان (ساسانی)  در قزوین که او آن را  «مرز ضعیف»  معنی می کند اشاره دارد:  « قلعه قزوین به زبان فارسی کشوین خوانده شده است که معنای آن مرز ضعیف است و میان آن و دیلم کوهی واقع است و پیوسته فارسیان در آنجا تیر انداز و جنگجو دارند و بدانجا رفت و آمد می کنند و در مقابلِ دیلمیها به دفاع می پردازند»  (قدامه بن جعفر1370ص181).
دروازه ورودی شرق سرزمین گیل و دیلم نیز کاملن توسط دیلمیان بسته شده بود.  مسعودی چند جا به این نکته اشاره می کند که نقطه‌ی مرزی سرزمین گیل ودیلم در شرق نیز در زمان ساسانیان در چالوس قرار داشت.  او می نویسد که در زمان ساسانیان که از آنها با نام  « شاهان فارس»  نام می برد،  در چالوس قلعه‌ای ساخته شده بود تا با مردم گیل و دیلم مقابله کنند:  «در شهر چالوس قلعه‌ای بلند و بنایی بزرگ بود که شاهان فارس بنیان کرده بودند تا مردانی که در مقابل دیلمیان پادگانی بودند،  در آنجا اقامت گیرند»  ( مسعودی  همان،  ص741).
چنان که می دانیم این قلعه بعدها پس از پیروزی ناصر کبیر رهبر زیدیه‌ی ناصری مذهب در سال 301 هجری با خاک یکسان شد.  بنابراین مرز شرقی گیل و دیلم  با ساسانیان نیز در چالوس و رویان قرار داشت.  از این رو می توانیم بگوییم که سرزمین دیلم ناحیه‌ای مستقل از حکومت های مرکزی را برای حدود سه قرن در بر می گرفت که از رودخانه‌ی سفیدرود تا رود چالوس را شامل می شد و از نظر جغرافیایی  تشکیل شده بود از کوه و جلگه.  بنابراین سرزمین دیلمیان سرزمین کاملن جدا مانده‌ای بود که نه فقط از دولت هایی که پیش و پس از اسلام در سراسر خاورمیانه‌ی امروزی تا اواخر قرن سوم به صورت سرزمینی فتح نشده بود بلکه این سرزمین از روابط با تمدن های موجود در این قلمروها نیز تا حد زیادی به دور مانده بود.
جنبش زیدیه‌ی نخست در بخش شرقی همین ناحیه یعنی بخش شرقی رودخانه‌ی چالوس که امروزه ناحیه‌ی کوهستانی جنوب چالوس،  نوشهر و نور را تشکیل می دهد و زمانی به رویان وکلار  (استنداریه)  معروف بود،  در سال 250 هجری شکل گرفت ولی با کمک موثر ساکنان شرقی قلمرو دیلمان (بین هوسم تا چالوس)  به جنبشی بزرگ تبدیل شد و تحولی مهم در تاریخ منطقه  بوجود آورد و سپس زمینه‌ی قدرت گیری آل بویه و دیلمیان را در ایران فراهم کرد.  چنان که پیش‌تر نیز گفته شده،  به باور ما تحولی که این جنبش در روند توسعه‌ی کشاورزی و خارج شدن از اقتدار قبیله‌ای دیلمیان برای بعد از سه چهار قرن در گیلان شرقی بوجود آورد،  در ارتباط با بحث ما نقش بزرگی در ظهور نخستین شهر و پویش های فرهنگی نوین از جمله اولین هسته های تعلیم و تربیت و سواد آموزی در گیلان به دست می دهد و بنابراین مستلزم بررسی و مکثی در خور است.  تشریح چگونگی پیدایش و نفوذ جنبش زیدیه در محدوده‌ی گیلان شرقی به ویژه می تواند نشان دهد که طی نزدیک به هفتاد سال  (250-320 هجری) ، کنش و واکنش های اجتماعی و سیاسی در درون یک جنبش انقلابی پر جذبه که مردم با تمام نیرو در آن درگیر شده بودند،  چگونه توانست برای نخستین بار به ساکنان جلگه نشین گیل و دیلم اعتماد به نفس و هویت مستقل اجتماعی،  سیاسی و اقتصادی معینی ببخشد و سبب تحول تاریخی مهم برای گذار از نظام قبیله‌ای و شبانی به نظام دهقانی شبه فئودالی از نوع نظام آسیایی شود.  از این رو نخستین پرسش این است که جنبش علویان زیدی در طبرستان و شرق گیل و دیلم چگونه و در چه فضای تاریخی بوجود آمد و ماهیت آن چه بود؟
چنان که می دانیم خلفای بنی امیه هیچگاه نتوانستند جای پای مهمی در طبرستان پیداکنند و با همه‌ی تلفاتی که متحمل شدند موفق نشدند این بخش از ساحل دریای خزر را اشغال نمایند لیکن خلفای عباسی سرانجام توانستند طبرستان را از حدود سال 140 هجری به تصرف خود درآورند و همسایه‌ی دیوار به دیوار دیلمیان در نواحی جلگه‌ای سواحل خزر شوند.  در نتیجه در نیمه‌ی قرن سوم هجری یعنی در زمان پیدایش جنبش زیدیه،  طبرستان که از چالوس تا شهر تمیشه در شرق بندرگزِ کنونی را در بر می گرفت،  به طور کامل در دست خلفای عباسی قرار داشت.  اماعباسیان و نایبانشان تا این زمان قادر به عبور از رودخانه چالوس و تصرف حتا گوشه‌ای از محدوده‌ی دیلمیان نشده بودند.  با این حال از اوایل قرن سوم هجری این طاهریان بودند که به نیابت از خلفای عباسی در طبرستان حاکمیت مطلق یاقتند و تمایل بیشتری به دست درازی به درون ناحیه‌ی دیلمیان در غرب رودخانه‌ی چالوس نشان دادند.  خلفای عباسی پیش‌تر به کمک طاهریان که مرکز فرمانروایی آنان در خراسان قرار داشت،  توانستند شورش مازیار بن قارن بازمانده از اسپهبدان ساسانی طبرستان علیه خلفای عباسی را با کشتن او خاتمه دهند.  این از آخرین شورش هایی جدی از این دست بود که ایرانیان بر ضد خلفای اموی وعباسی به راه انداختند و به صورت تراژیک سرکوب شدند.  طاهریان پس از کشته شدن مازیار به نیابت از خلفای عباسی تقریبن از سال224هجری حاکمیت مطلقی بر طبرستان،  هم در جلگه و هم در کوهستان پیداکردند لیکن قلمرو حاکمیت آنها در غرب طبرستان همانند گذشته از چالوس فراتر نمی رفت.  زیرا که غرب چالوس از گذشته های دور سرزمین گیل و دیلم تلقی می شد و از گذشته کسی از امویان و عباسیان به درون آن راه نیافته بودند.  در این زمان در گیل و دیلم سلسله‌ی آل جستان یکی از چند خاندان اشرافی ایلی حکومت می کرد.
اگر چه آتش جنبش زیدیه در درون طبرستان و ناحیه‌ی غربی آن جرقه زد لیکن این جنبش توسط ساکنان دو طرف رودخانه‌ی چالوس و به ویژه در غرب آن که محدوده‌ی حاکمیت دیلمیان بود، سازمانیابی شد. چنان که می دانیم در این زمان در ناحیه‌ی غربی رودخانه‌ی چالوس یعنی در شرقی‌ترین بخش سرزمین گیل و دیلم در حوالی روستاهای  « لترا» ،   «وارپوا»  و « لنکا»  (روستاهای جلگه‌ای بین تنکابن امروزی تا چالوس)  که همسایه‌ی کلار و رویان طبرستان بودند،  گروهی از زیدیان علوی قاسمیه‌ی عرب تبار و ایرانی نیز ساکن بودند که از اوایل قرن سوم هجری قمری و همچنین پس از سرکوب قیام زیدیانِ کوفه در نیمه‌ی قرن سوم به این ناحیه آمده بودند.  لازم است یادآوری کنیم که علویان به طور کلی در دو موج مهاجرتی از سال 201 تا 250 هجری به ایران مهاجرت کردند.
موج نخست از اوایل قرن سوم هجری تا ظهور جنبش زیدیه در طبرستان و گیلان اتفاق افتاد.  این موج با انتخاب امام رضا  (ع)  به ولیعهدی مامون خلیفه‌ی عباسی در سال 201هجری آغاز شد.  در همان دو سه سالی که این موقعیت امام در دستگاه خلافت مامون عباسی در خراسان پایدار بود،  موجی از علویان به سوی ایران سرازیر شدند که با  برکناری و شهادت او بخشی از این گروه‌ها به دلایل امنیتی به نواحی جنگلی و غیر قابل نفوذ سواحل دریای خزر و به ویژه در قلمرو تحت نفوذ دیلمیان که از امنیت بیشتری برای آنان برخوردار بود روی آوردند.
«مادلونگ»  پژوهشگر زیدیه تایید می کند که  «قاسم بن ابراهیم رسی»  بنیانگزار گروه علویان قاسمیه که در سال246 هجری درگذشت در طبرستان پیروانی داشته است.  زیرا به گفته‌ی مادلونگ او در آثارش به کسانی اشاره دارد که از طبرستان با او در ارتباط بوده و از او در باره‌ی مسائل مذهبی سوال می کردند  (مادلونگ1385 ص159).  او همچنین می نویسد که:  « پیش از تاسیس فرمانروایان علوی طبرستان [در سال250هجری] ،  زیدی گری از استنداریه [ناحیه‌ی کلار و رویان]  به درون دیلمان و سپس گیلان نفوذ کرده بود»  (مادلونگ،   همان، ص160).  به ویژه  قتل رهبر علویان زیدی در کوفه یعنی یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین  (ع)  که در زمان مستعین خلیفه‌ی عباسی در سال248هجری در کوفه اتفاق افتاد،  به این موج مهاجرت نه فقط شدت بیشتری بخشید بلکه یکی از  محرک های اصلی این جنبش نیز به حساب می آمد.   از این رو در این زمان  یعنی در آستانه‌ی قیام زیدیان با وجود تعداد زیاد علویان زیدی در سرزمین گیل و دیلم،   «یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زیدی علی بن حسین»  رهبر مقتول زیدیه در کوفه،  هم در گیل و دیلم و هم طبرستان کاملن شناخته شده بود و بنابراین کشته شدن او نمی توانست از نظرها دور بماند.  او مذهب زیدی داشت و جالب است که مرعشی می نویسد که او چنان در این منطقه شناخته شده بود که در سرزمین گیل و دیلم او را به اسم کوچکش  «یحیی»  صدا می کردند:  «سید مذکور در کوفه خروج کرد و در مذهب زیدیه دعوی امامت نمود و در گیلان [۶]  او را یحیی (ع)  می خواندند»  (مرعشی1361،  همان، ص127).   بنابراین قبل از  سال250هجری یعنی سال پیروزی زیدیان بر نایبان خلفای عباسی (طاهریان) ،  پیروان مذهب زیدیه‌ی قاسمیه در این ناحیه حضور داشتند.  اسنادی که از شروع قیام علویان زیدی در همین ناحیه در دست است نیز نشان می دهد که این گروه به ویژه کسانی که بین چالوس تا تنکابن  یعنی در قلمرو امن دیلمیان استقرار یافته بودند،   در برافروختن جنبش زیدیه و سازماندهی آن در این ناحیه نقش مهمی داشته و به احتمال زیاد تحت تاثیر مذهب زیدیه‌ی قاسمیه قرار گرفته بودند که دل خوشی از حکومت عباسیان نداشتند.
اما موج دوم مهاجرت علویان زیدی زمانی اوج گرفت که جنبش زیدیه در طبرستان بر ارتش خلیفه و نایبان آن طاهریان در سال 250 هجری پیروز شدند.  در این زمان زیدیان که بیش از هر زمانی در قلمرو عباسیان احساس ناامنی می کردند به سوی طبرستان و قلمرو دیلمیان مهاجرت کردند.  این مهاجران سیاسی ایرانی و عرب،   نقش بزرگی در تداوم جنبش علوی زیدی در کناره‌ی دریای خزر بازی کردند و از درون همین مهاجران سیاسی بود که  «ناصر کبیر»  رهبر گروه دیگری از زیدیه که بعدها مذهب زیدیه‌ی ناصری نام گرفت و تاثیر مهمی در تاریخ شرق گیلان به طور مستقیم و غرب گیلان به طور نامستقیم داشت،  ظهور کرد.
می‌توان به لحاظ جغرافیایی برای دو گروه زیدیه‌ی فوق محدوده‌ای در قلمرو دیلمیان تعیین کرد.  گروه زیدیه‌ی قاسمیه در محدوده‌ی چالوس تا رامسر فعال شده و استقرار یافتند و گروه ناصریه به رهبری ناصر کبیر که به دلیل نقش غالب ساکنان گیل و دیلم در آن بیشتر رنگ و بوی فرهنگ گیلان را نیز به خود گرفت،  به مرکزیت هوسم بین رامسر تا نزدیکی لنگرود را حوزه‌ی نفوذ خود قرار داد و بعدها تا سفیدرود و ولایت لاهیجان نفوذ کرد و حتا در برخی موارد از سفیدرود گذشت و در لشت نشاء و حتا کوچصفهان نیز پیروانی پیدا کرد.  شواهد نشان می دهد که نفوذ گیل های جلگه نشین و حتا کوه نشین در گروه اخیر بیشتر بود.  بنابراین می توان گفت که تفاوت های ایدئولوژیک درمذهب زیدیه بین جناح قاسمیه و ناصریه  (که البته چندان هم زیادی نبود و اختلافاتشان بیشتر مبنای سیاسی داشت) ،  منشاء پیدایش تقسیمات اداری و سیاسی در تاریخ این ناحیه شد که بعدها نظم و نسقی مشخص یافت.  به باور این نویسنده،  تقسیمات اداری- سیاسی بعدی در گیلان شرقی از چالوس تا سفیدرود که به طور عموم به سه بخش،  شامل ولایت تنکابن (به مرکزیت ابتدا لنگا [۷]  و سپس به مرکزیت شهرتنکابن) ،  ولایت رانکو  (به مرکزیت شهر هوسم)  و بعدها ولایت لاهیجان به مرکزیت شهر لاهیجان از همین تفاوت های ایدئولوژیک منشاء می گرفت.  در همین رابطه مادلونگ تایید می کند که  «پیوند قاسمیان [زیدی]  با زیدیۀ یمن بیشتر بود در حالیکه ناصریه به ایالت جنوبی خزر محدود بود»  (مادلونگ،  1372).  ایالت جنوبی خزر در گفته‌ی مادلونگ چندان رسا نیست بلکه بهتر است گفته شود که پیوند مذهب زیدیه‌ی ناصری با ناحیه‌ی جلگه نشین در گیلان شرقی از سفیدرود تا رامسر بیشتر بود. [ادامه دارد]

توضیحات:
۱. در این زمینه به کتاب بی بدیل کالسنیکف تحت عنوان « ایران در آستانه سقوط ساسانیان»، انتشارات کند و کاو، 1389مراجعه شود.
۲. دیلم به طور عام محدوده‌ی بسیار وسیعتری را در بر می گرفت. تاریخ نویسان و جغرافی نویسان این دوره به تناسب قدرتی که دیلیمان در این سه قرن داشتند و تسلط آنان برمحدوده البرز سبب شده بود تا عمومن از نواحی گرگان تا آذربایجان را به طور عام دیلم بنامند. حتا این نام گذاری با قدرت آنان در منطقه رابطه داشت لیکن محدوده‌ی چالوس تا سفیدرود دیلم واقعی یا همان دیلم خاصه محسوب می شد.
۳. برای مفهوم مازاد اقتصادی و نقش آن در پیدایش شهر در تاریخ نگاه کنید به  کتاب «پویش شهرنشینی و مبانی نظام شهری» تالیف نگارند که اکنون در فضای مجازی نیز قابل دسترس است.
۴. برای تفصیل این بحث نگاه کنید به مقاله‌ی نگارنده تحت عنوان «فقدان شهر، ویژگی اصلی تاریخ قدیم گیلان» [در سایت ورگ: بخش یکم و بخش دوم]. در سایت انسان‌شناسی و فرهنگ و همچنین مجله‌ی خط مهر شماره 18 چاپ رشت.
۵.  از جمله نگاه کنید به نامه هایی به گیلان  (معرفی کوتاه مجلدی دیگر از سیره منصور بالله) ،. در سایت کاتبان  از همین نویسنده. لازم است یادآوری شود که این اسناد برای شناخت بخش تاریک تاریخ گیلان بسیار مهم است. به عبارت دیگر در تاریخ گیلان تقریبا هیچ سند معتبر محلی برای قرون قبل از قرن ششم وجود ندارد. بنابراین کوشش برای شناخت این بخش از تاریخ گیلان به گفته‌ی حسن انصاری قمی،.در بررسی دقیق همین اسناد نهفته است که تمامن به زیان عربی نگاشته شده است.
۶. باید توجه داشت که در تمام مواردی که در بررسی این جنبش از گیلان و یا دیلمان دراین دوره ذکری به میان می آید منظور همان سرزمین گیل  و دیلم بود که از چالوس تا سفید رود را در بر می گرفت.
۷. لنکا یا لنگا هم اکنون در شرق شهر تنکابن و در هشت کیلومتری جنوب عباس آباد واقع شده است.

نویسنده: ورگ

I am a dead man.

4 دیدگاه برای “هبوط قدرت از کوهستان به جلگه/ بخش یکم”

  1. قبل از بیان هر مطلبی عنوان می کنم که نوشته ذیل صرفا نقدی است بر تحقیق دکتر عظیمی عزیزو در یک مورد هم اشاره به یکی از نقدهای قبلی مدیر تارنما (امین عزیز). خوشحال خواهم شد، منصفانه نقد کنیم و از توهین بپرهیزیم زیرا صرفنظر از غیر اخلاقی بودن آن، بر اساس مرامنامه این تارنما، نوشته های حاوی توهین و تهمت (یعنی نسبت دادن چیزی یا کاری، بدون ارائه دلیل برای اثبات) نمی باید نشر یابد (در ذیل همین صفحه نوشته شده است).
    جلگه جنوبی دریای کاسپین (شمال رشته کوه البرز) بسیار جوان بوده و در نتیجه رسوبگذاری رودخانه هایی نظیر سفیدرود، پلورود، کرگانرود، پسیخان، شفارود، چالوس، اترک و تجن و تخلیه حجم عظیم رسوبات رودخانه ای حاصل فرسایش رشته کوه های البرز و زاگرس (در مورد سفیدرود) و عقب نشینیهای متوالی و منقطع دریای خزر در طی پریود کواترنری (دو میلون سال قبل تاکنون) به وجود آمده است. فعالیت شدید این منطقه از منظر زمین ساخت از طریق نشست شدید و عظیم بستر دریای کاسپین در حوزه جنوبی، وجود ضخیم ترین رسوبات منفصل دنیا، حرکات شدید لرزه ای، گسلش، ولکانیسم و پلوتونیسم آن قابل درک است ک در در Epoch هولوسن (ده هزارسال قبل تاکنون) نیز ادام داشته است. وجود صدف گوش ماهی در عمق چند متری چاههای حفر شده در سطح شهر رشت و بندر پیربازار در جوار شهر رشت گویای شرایط ساحلی این مناطق در گذشته ای نه چندان دور می باشد. علاوه بر مطالب گفته شده در رسانه های عمومی، متاسفانه حتی در نوشتارهارهای علمی و مقالات نیز به تاریخچه انزلی و قدمت هزاران ساله آن اشاره می شود که فقط و فقط نشانگر سطحی نگریهای کارهای علمی در کشورمان و کپی، پیست نمودنهای متوالی از منابع دیگر و اینترنت می باشد. در نتیجه در بیشتر جلگه گیلان در چند هزار سال قبل زمینی موجود نبوده تا تمدنی وجود داشته باشد و اگر هم بود، به صورت توالیهایی از فعالیت رودخانه های مئاندری، تشکیل حوضچه های شاخ گاوی و نهایتا تالابی شدن، خشک شدن و سیلابی شدن بوده است. مضاف بر اینکه با توجه به شرایط اقلیمی و گیاهی، برای سکونت انسان مناسب نبوده است. وجود حشرات موذی نظیر پشه های ناقل مالاریا، حیوانات درنده نظیر ببر کاسپین گواه این موضوع می باشد. در سفرنامه سیاحان مختلفی که به گیلان سفر نموده اند، سربازان روس اشغالگر گیلان گرفته تا استاد صبا، می توان به شرایط بسیار بد آب و هوایی سرزمینهای جلگه ای گیلان، قبل از تخریب زیستگاه طبیعی پی برد.
    گوینده چنان از حکمرانان دیلمی و سکونت گاه های آنها با اشاره به چادر و کوچ نشینی سخن به میان می آورد که به یاد فرماندگان اقوام آرال-آلتایی و سرزمینهایشان می افتیم و اذعان می کند که: “ما حتا با چند نام از شاهک‌ها این قوم که بیش از سه قرن بر این منطقه فرمانروایی بی چون و چرا داشتند نیز آشنا نیستیم” و “از گسترش هر گونه مراکز تمدن حضَری و جوامع خارج از اقتدار چراگاه و چادر به جدّ جلوگیری کنند”. در این میان نگارنده را به نام کیاملک هزاراسبی ارجاع می دهم که جد بزرگ اینجانب می باشد (قابل توجه امین که فرمودند، نام سه نسل قبل خودرا نیز نمی دانم، اسناد و شجره نامه هایش نیز موجود است). از ملوک هزاراسبی در اینترنت چندان نخواهید یافت و برای پی بردن به معماهای تاریخی از نوع می بایستی به آرشیو نسخ خطی به خصوص درکتابخانه هایی نظیر کتابخانه سلطنتی لندن مراجعه نمایید که خوشبختانه چنین کاری به وسیله آقای موسی مسعود انجام شده و و بخشی از نتایج در کتاب گیلان (بخش تاریخ اشکور) گنجانید شده. نام ملوک، سرداران و اسپهبدان دیلمی نیز در همان کتاب به کرات آورده شده است ضمن اینکه حجم عظیم حفاریهای غیرمجاز و غارت آثار باستانی در کوهستانهای اشکور، مجال واکاوی بیشتر را نداده است، هر چند ممکن است (بعید نیست) در آینده شاهد اکتشافاتی از نوع یافته های گره گشای مارلیک و آق اولر باشیم. حتی با صرف وقت اندک و انجام “وب موجی” در اینترنت نشانه هایی هر چن اندک قابل دسترس می باشد:
    http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1404006
    شایان ذکر است که قلعه گردن هم اکنون نیز سرپا بوده و تا چند صدسال گذشته کاربری نظامی داشته است. امیران دیلمی چگونه فاقد فرهنگ و تمدن نمایانده می شوند در حالیکه آثار آنان حتی در شهرهایی مانند ابرکوه (گنبد عالی)، شیراز (بند امیر) و گوشه گوشه ایران دیده می شود؟ آیا نبود آثار سازه ای نشانگر عدم وجود تمدن، کتابت و فرهنگ است؟ این سوالی کلیدی بر بحث موجود در تحقیق مذکور می باشد. آیا امکان تخریب در نتیجه شرایط اقلیمی یا تخریب به وسیله جویندگان عتیقه و … وجود ندارد؟ ضمن اینکه یکجانشینی در مناطقی که از شرایط مناسبی برای سکونت برخوردار بوده اند، وجود داشته است از روستاهایی نظیر لسبو، شوییل، تماجان، بویه، چاکان و شوک در کوهستان و سیاکل، املش، رحیم آباد، قاسم آباد و واجارگاه در کوهپایه.
    به اعتقاد حقیر هر تحقیقی که راه را بر اماها، اگرها، شایدها و احتمالاها ببندد، ناقص خواهد بود، حال در هر حوزه ای که می خواهد باشد: در تاریخ، شهرسازی یا زمین شناسی. بررسی نگارنده محترم که بحث جالبی را پیش کشیده اند، شایسته تقدیر دارد، اما در آن اماها و اگرهایی نیز هست که جا دارد، بیشتر روی آن کار کرد.

    1. مسعود جان؛ ضمن اینکه ممنونم از تو به خاطر کامنت مفصل و دقیقت و ضمن اینکه باید یادآوری کنم حرف من در کامنت مذکور درباره‌ی شناسایی سه نسل قبل وجهی کنایی و عام داشت (یعنی درباره‌ی وضعیت کلی مالکیت در دوره‌های تاریخی مختلف و قرن‌های مختلف بود) و خطابی شخصی به تو نبود، گرچه در کل هیچ علاقه و اعتقادی به شجره و از این دست اصالت‌دوستی‌هاندارم و برایم واجد ارزش خاصی نیست؛ باری، به همراه تو منتظر می‌مانم تا آقای عظیمی اگر توضیح یا پاسخی دارند بفرمایند. امیدوارم این‌جا بحث خوبی دربگیرد. این موضوع اهمیت زیادی دارد و تنها با ورود نظرهای مختلف و مخالف روشن‌تر و فربه‌تر خواهد شد. باز هم ممنونم از نوشته‌ات.

  2. با سلام

    بنده خودم در ذیل یکی از مطالب دکتر عظیمی به همین نکته اشاره کرده بودم که به قول گیلکا «همه رو یه شوش می زنه»

    به نظر من هم حاکمین دیلمی اونجور که گفته شده بی تمدن نبودند اما یه نکته ای که هست اینه که تو این مقاله راجب اجازه ی توسعه ی شهرنشینی در جلگه توسط حکامه

    یعنی حکام به دلیل مواضع سیاسی امنیتی مانع از شهرنشینی میشدن و این طبیعیه.

    اما یه نکته دیگه. تا جایی که بنده اطلاع دارم سرزمین گیلان در زمان آل بویه جدای از آل بویه بوده. یعنی در عین اینکه حاکم فلات ایران از خاندان بویه دیلمی بوده اما همین خاندان تسلط چندانی بر گیلان نداشتند. پس نمیشه خدمات آل بویه من باب شهرسازی رو با گیلان مقایسه کرد.

    با تشکر

  3. متاسفانه آقای عظیمی همواره طوری از دیلمیان صحبت می کنن که گویی اینها یک سری قبایل وحشی مثال مغولها و ترکها بودند که به جوامع یکجانشین حمله و غارت می کردن و توجه ندارند که دیلمیان در واقع بنیانگذاران ال زیار و آل بویه یکی از تمدنپرورترین حکومتهای تاریخ ایران هستن بسیاری از دانشمندان بزرگ تاریخ ایران نظیر بوعلی و ابوریحان محصول دوران آل بویه هستن و بزرگترین کتابخانه های تاریخ ایران ساخته و پرداخته همین دیالمه هستند در وقع دیالمه تمدن و عناصر تمدنی رو به نحو احسن در داخل نجد ایران گسترش دادن نکته بعد اینکه این همه تلاش برای پیدا کردن شهر در تاریخ گیلان برای من قابل درک نیست اگر کشاورزی اونهم کشاورزی برنج پایه در تاریخ گیلان داشتیم پس حتما اضافه تولید و اضافه محصول وجود داشته و بنابراین حتما طبقات اجتماعی و شهرنشینی و خط و کتابت هم وجود داشته این فرمول در انسانشناسی و تاریخ مثل دو دو تا چهار تاست و کاملا بدیهیه در یکی از کتابهاشونم آقای عظیمی نبود سازه معماری باستانی نظیر خیلی جاهای دیگه ایران رو دال بر نبود شهر میدونن درحالیکه باید به این نکته توجه کرد در گیلان تمدن چوب بوده و تا همین صد سال پیش اکثر سازه های معماری حتی در رشت چوبی بوده و طبیعتا چوب به دلایل متعدد از قبیل پوسیدگی و در معرض آتش سوزی بودن( کما اینکه بعضا در تاریخ رشت آتش سوزی های گسترده ای صورت گرفته تا نیمی از شهر رو کاملا سوزونده و از بین برده) باعث شده تا سازه های معماری نظیر منطاق دیگه ایران به چشم نخوره

آؤجا بدین