بر سر زن، فرزند و خانوادهٔ کوچک خان چه آمد؟

این متن در واقع سرمقالهٔ دومین شمارهٔ مجلهٔ دیلمان به سردبیری مهدی بازرگانی ست که در ورگ بار دیگر و با اجازهٔ مهدی منتشر می‌شود.

 

میرزا جوؤنی

سالها پیش از آنکه انقلابی آرژانتینی ارنستو چگوارا در بولیوی طی عملیاتی که توسط سازمان سیا طراحی شده بود دستگیر و به طرز فجیعی کشته شود، میرزا کوچک جنگلی پرچم مبارزه با استعمار و استبداد را در مستعمرات به پا کرده بود. کوچک خان در جنگ و گریزی مداوم روبروی قدرت های مسلط دوران خود ایستاد، مقاومتی جانانه نشان داد، موفق به تاسیس جمهوری شد و سپس تنها و تنهاتر شد. آن هنگام که یارانش او را رها کردند و یا تسلیم شدند، در دامنه پر برف گیلوان به همراه یار آلمانی خود از سرمای هوا از پا درآمد و پس از آن در اقدامی وحشیانه سرش از تن جدا شد، چند روزی در رشت در محدوده باغ شاه برای رعب آفرینی به تماشا گذاشته شد و سرانجام به تهران برده شد. دو تصویر برجای مانده از پایان این دو قهرمان بخوبی این پایان تلخ را روایت می کنند. اگر به عکس به یادگار مانده از چگوارا در حادثه کشتار وحشیانه اش دقت کنید، می بینید به گونه ای گرفته شده که دست چپ چگوارا که توسط مامورین سیا زیر شکنجه قطع شده بود در تصویر نیفتد؛ اما عکس سر بریده کوچک خان بر روی میز در کنار آن سرباز خودفروخته به گونه ای آشکار خودنمایی می کند که گویی نیازی به چنین لاپوشانی ای برای ما وجود ندارد. چگوارا پس از آن ترور به قهرمان نهضت های عدالت خواهانه در سراسر جهان تبدیل شد و میرزا کوچک این قهرمان شرق در سکوت و سانسور در گورستان حسن آباد تهران مدفون گشت. هم سرش و هم سِرّش مدفون شد. کوچک خانی که سالها قبل از چگوارا به مبارزه عملی با استعمار و استبداد دست زده بود.

از یک سو کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی قضیه معامله بزرگ را مسکوت گذاشت تا در میان جمع انقلابی های پرشور به سازش با امپریالیسم و سرکوب یک جنبش ضد امپریالیستی متهم نشود. از سوی دیگر رضا خان این دست نشانده انگلیس با سیاست محو مخالفان محلی و رهبران جنبش جنگل، زمینه این سانسور بزرگ تاریخی را مهیا کرد. چرا که حضور و اثبات کوچک خان در هر شکلش، نفی او و حکومت وابسته اش بود. این سرکوب آنقدر سنگین بود که هر نام و نشانی از جنگل و جنگلی، محکوم و مجرم شناخته می شد. و درست همانطور که خبری از جسد چگوارا پس از مرگش نبود، میرزا نیز سرش از تن جدا و در بهت اطرافیان به مرکز فرستاده و در آنجا به خاک سپرده شد. مکان دفن چگوارا در 1995 یعنی 28 سال بعد از مرگش روشن شد. ژنرالی بولیویایی که خود در دستگیری اش شریک بود مکان دفن چگوارا را آشکار کرد. درباره کوچک خان اما کسی جرات نمی کرد این سر را به تن وصل کند. تنها بعد از شهریور 1320 و خروج رضاخان از ایران بود که این فرصت مهیا شد. یاران و دوستدارانش سر را نبش قبر کرده و به تن در سلیمانداراب رشت متصل کردند.

 

mirza58

در دوره پهلوی سخن گفتن به تمجید از جنگل، جرمی نابخشودنی بود. حکومت پهلوی با سیاستی هدفمند به تخریب شخصیت میرزا پرداخت. به گواهی برخی ساکنانِ محله استادسرا خانه میرزا به فاحشه خانه تبدیل شد تا پروژه تخریب جنبش جنگل تکمیل گردد. اگر چگوارا پس از مرگ به عنوان رهبری انقلابی ستوده شد، کوچک خان به عنوان راهزنی متحجر، کم سواد و وابسته به خارج معرفی گشت. در حالی که هیچکدام از این حرف ها ذره ای صحت نداشت. او همچون دشمنی بازنمایی شد که می خواهد ایران را تجزیه کند و از این رو هر که ایران را می خواهد باید مقابل این نیروی اهریمنی که نماد همه بدی هاست بایستد. در حالی که کوچک خان خواهان استقلال، رفاه و عدالت برای ایران بود، همانطور که صریحا در نامه هایش از آن سخن گفته است. میرزا سالها قبل از چگوارا با امپریالیسم بریتانیا در افتاده بود، نبرد او با دشمنی بود که نه تنها در رگ و پی سیاست ایران ریشه دوانده، بلکه چون اختاپوسی می رفت تا کل شرق را ببلعد. حکایت جدا کردن سر او از بدنش آنچنان غمبار است که آدمی را به یاد آنچه بر امام حسین (ع) و یارانش رفته است می اندازد. روایت محمد علی گیلک به نقل از کَرم کُرد که خود شاهد این صحنه بوده خواندنی است: «… از قهوه خانه گذشته سر گدوک رسیدم دیدم توی برف شخصی افتاده و حرکت می کند. نزدیک رفتم دیدم میرزا کوچک خان است. از شدت سرما و میان برف افتاده موی سر و زلفش بکلی یخ بسته هر چه سوال کردم قادر به جواب نشده گفتم می توانید چیزی بخورید با سر اشاره کرد بلی چند دانه سنجد به دهانش گذاشتم نمی توانست بجود. قدری هم مالش دادم شاید حال بیاید نشد حرکت دادم دو سه قدمی برداشت افتاد دیدم حالت نزع است رو بقبله اش کردم آمدم گیلوان باهالی خبر دادم چند نفر همراهی کرده جنازه را بقریه خانقاه که یک میدانی گیلوان است و در دامنه همان گدوک واقع است در توی بقعه گذاشتم خودم آمدم به خوانین و رشید الممالک اطلاع دهم.»

محمد علی گیلک می نویسد: «بعد از آمدن از گیلوان خبر فوت آن مرحوم به گیلان می رسد. چند نفر قزاق با کسان سردار مقتدر از طالش به طرف خلخال حرکت می کنند. وقتی به خانقاه میرسند که اهالی جمع شده مذاکره میکردند جنازه را جنب بقعه خانقاه دفن نمایند فورا از دفن مانع شدند. شبانه فتح اله خان آدم سردار مقتدر طالش و سرخان نام اسکستانی بی خبر از همراهان خود و بی خبر از اهالی سر آن شهید راه وطن را به یک طرز فجیعی از بدن جدا ساختند. اهالی مطلع می شوند اجتماع کردند سر را بگیرند ممکن نشد. توی کیسه گذاشته بردند. از قرار تقریر کسانی که در آنجا بودند گویا هنگام بریدن سر نفس هنوز تمام نشده بود و خون بقسمی جاری گردید که قبر پر از خون شد. فی الواقع از این رقم جای آن دارد که قلم بعوض مرکب با خون ترقیم کند بقول شیخ سعدی علیه الرحمه:

نمیدانم حدیث نامه چون است
همی دانم که عنوانش بخون است»

 

با این پایان رعب افکن، در دوره رضاخان کسی از کوچک خان یادی نکرد. در حقیقت مرگ تراژیک او ظرفیت فراوانی برای بازخیزی جنبش های دیگر داشت و سانسور و سرکوب تنها راه ممکن برای حکومت بود. صفحات مطبوعات پر از مطالبی علیه جنگلی ها شد. خانواده اش گم شد، یاران اصلی اش پراکنده یا کشته شدند. هزاران جنگلی برای اینکه از مزاحمت و آزار در امان باشند هر یک به سویی رفتند. یکی به عتبات رفت و دیگری به شوروی کوچید، یکی نام خود را عوض کرد و دیگری شهرتش را. بعد از تبعید رضا خان نیز محمد رضا شاه پهلوی در کتاب «ماموریت برای وطنم»، میرزا را جزو یاغی ها دسته بندی کرد. این طور شد که سرمشقی شکل گرفت و در هیمنه این فضایِ پر ستم وسرکوبِ پهلوی ها، نه تنها نام بلکه هر گونه سرنخی از میرزا و خانواده اش گم شد.

 

در جستجوی خانواده کوچک خان

بعد از سرکوب جنبش جنگل در آذر 1300 خورشیدی و بریدن سر کوچک خان، در واقع جنبش جنگل پایان یافته تلقی می شد. این سرکوب احساس خطر جانشینی را توسط رهبری کاریزماتیک فروخوابانده بود، اما به همان اندازه ای که جنگلی ها و مردم از حکومت می ترسیدند، حکومت رضاخانی نیز از خیزشی دوباره در جنگل می ترسید. به همین دلیل ابزار سرکوب با شدت و حدت تمام به کار برده شد. پروفسور شاپور رواسانی مورخ نهضت جنگل معتقد است: «وقتی میرزاکوچک خان کشته شد، خانوادهاش تحت فشار قرار گرفتند و عدهای نام خانوادگیشان را از ترس عوض کردند. عده‌ای هم از گیلان فرار کردند. عدهای هم هویتشان را از ترس سیستم پنهان کردند. چون ضربه کاملا خشن و شدید بود. به همین دلیل خانه میرزا کوچک برحسب گذشت زمان مخروبه شده بود و در زمان رضاخان، «استادسرا» یک محله فقیرنشین شد. عده زیادی هم از ترس سیستم منکر داشتن روابط با خانواده میرزا شدند.»

این فضای اختناق و ترس به اندازه ای بود که در فاصله نیم قرن تمام خط و ربط ها در خانواده بزرگِ کوچک خان ناپدید گردید. واقعیت از این قرار بود که رهبر یک جنبش ملی با آرمان های وطن دوستانه و مترقی آنچنان در خطوط قرمز قرار گرفت که هیچ نوشته رسمی ای از جانب نزدیکان او در ایران جرات انتشار نداشت. بازماندگان سببی و نسبی میرزا و جنگلی ها که هر کدام گنجینه ای از خاطرات و اسناد بودند یا گم شدند و مردند و یا به دلیل ملاحظات محافظه کارانه اسناد مرتبط را مخفی کردند. اینگونه شد که موضوع جنگل و معامله ای که توسط قدرت های بزرگ در این نقطه از قلب خاورمیانه رخ داده بود برای دنیا و تاریخ نیز ناگفته ماند.

ایرج صراف پژوهشگر نهضت جنگل که کتابی در این زمینه در دست انتشار دارد می گوید: من خیلی دنبال وابستگان میرزا کوچک گشتم. مسلم این است که میرزا چند خواهر داشته است. یکی از خواهران او، زنِ ناصرالملکی بوده است که فرد مذکور، مادر دکتر فیض از پزشکان معالج جنگل بوده است. این خانواده ناصرالملکی الان در تهران ساکن هستند، اما به دلایلی نمی خواهند در این رابطه چیزی بگویند. اینها از لحاظ قیافه شناسی شباهت زیادی به میرزا دارند.

دکتر صراف درباره خواهرزاده میرزا که او را در آسایشگاه سالمندان منطقه درروس تهران دیده می گوید: ایشان خانمی بوده با موی بور و چشم روشن که به علت تصادف با ماشین در آنجا بستری شده بود. من عکسی از او انداخته ام. ایشان به خاطرات مبارزات دایی اش (میرزا کوچک) در خارج از کشور آشنایی ای با دکتر بهشتی هم داشته است. بعد از انقلاب که به ایران می آید دچار این تصادف می شود و پرستاری از طرف یکی از بستگان میرزا از آمریکا به بیمارستان آمده بود که از او مراقبت کند. اسم خواهرزاده میرزا، خیریه بوده که در این مقطع از زندگیش متاسفانه بخش عظیمی از حافظه اش را از دست داده بود.

فرخ جنگلی برادر زاده میرزا از دیگر وابستگان نزدیک میرزا است که هم اکنون زنده است. او در گفت و گویی اختصاصی با «دیلمان» می گوید میرزا دو برادر و سه خواهر داشت. مرحوم میرزا کوچک برادر وسطی بوده و دو برادر بزرگ و کوچکش به ترتیب، مرحوم میرزا محمد علیخان و میرزا رحیم خان بودند.

 

زن و فرزند میرزا کوچک چه شدند؟

ابراهیم فخرایی در کتاب سردار جنگل خود از گفت و گویی جانسوز میان زن میرزا و خود او مطالبی نقل می کند و در پانوشت کتاب می نویسد به نقل از یکی از محارم میرزا. متن نوشته او این است: «اما آخرين ديدار ميرزا از همسرش بود. او هنگام وداع از همسرش چنين گفت: اوضاعمان از همه جهات مغشوش و نامعلوم است؛ خطر از هر سو احاطه‏مان نموده و در معرض طوفان حوادث قرار گرفته‏ايم. جزئيات آينده به قدر كفايت مبهم و تاريك به نظر مى‏رسد و امكان هست كه باز تاريك‏تر شود و تو گناهى ندارى جز اين كه همسر من هستى و سزاوار نيست بى‏سرپرست و بلاتكليف بمانى و زندگيت سياه و تباه شود يا خداى نكرده در معرض خطر قرار بگيرد. طلاق حّلال همه اين مشكلات است و تو بعد از طلاق به حكم شرع و عرف مجاز خواهى بود، شالوده نوينى را براى زندگى آينده‏ات بريزى. همسرش گفت: من اين پيشنهاد را نمى‏پذيرم زيرا مايل نيستم به پيمان‏شكنى و بى‏وفايى متهم شوم. من اگر اين پيشنهاد را بپذيرم مردم به من چه خواهند گفت؟ آيا نمى‏گويند هنگام خوشى و اقبال روزگار با شوهرش انباز بود اما زمان بروز مصيبت ناساز گشته است؟ نه، نه، تسليم به چنين امرى به من گوارا نيست. من زن بى‏حقوقى نيستم و تو را هنوز روى پله شهرت و افتخار مى‏بينم … من كه به مراتب فرزانگيت آگاهم، از آنچه بر من گذشته است تأسفى ندارم و به آنچه به من وارد خواهد شد راضيم زيرا به خداى عادل رئوف توكل دارم … تو اگر زنده بمانى خداى بزرگ را سپاسگزار خواهم بود از اين كه به كالبدم روح تازه دميده است و اگر از پاى درآيى كه طلاق خدايى خود به خود جارى شده است. با اين همه محال است كه به پيوند ديگرى درآيم و شخص ديگرى را به همسرى برگزينم و مطمئن خواهى بود كه عهد خود را تا لب گور ادامه خواهم داد. اين بگفت و هاى هاى گريست و اشگ از ديدگانش جارى شد. ميرزا از اين حالت همسرش سخت منقلب و متأثر گرديد و از او پوزش طلبيد و به استمالتش پرداخت و شخصيت و نجابتش را ستود و گفت … چون همسرت دزد نبود لاجرم از مال دنيا چيزى نياندوخت. خيلى چيزها در حقم گفته‏اند اما تو كه از همسرت حتى براى روزگار نامعلوم و ابهام‏آميز آينده‏ات كوچكترين ذخيره‏اى در اختيار ندارى، بهتر از هر كس ديگر مى‏توانى در باره‏ام قضاوت كنى … تنها چيزى كه از دارايى دنيا در اختيار دارم يك ساعت طلاست كه يادگار هديه انورپاشاست. من اينك آن را به تو مى‏بخشم كه هر وقت زنگش به صدا درآمد، به خاطرات گذشته رجوع كنى و همسر آزرده و حسرت بر دل مانده را به ياد آورى. اين بگفت و با چشمانى اشك‏آلود از همسرش خداحافظى نمود.»

اما این زن که بوده و این ازدواج چه زمانی اتفاق افتاده است؟ آیا فرزندی در میان بوده یا خیر؟ احتمالا این ازدواج به علت ماهیت مبارزه چریکی کوچک خان هرگز فاش نشده، چرا که احتمال گروگانگیری و وارد کردن فشار از این طریق زن و فرزند برای او محتمل بوده است. غلامرضا فروتن از شاگردان و نزدیکان ابراهیم فخرایی از فردی سخن می گوید که در سال های بعد از انقلاب اسلامی (بهمن 57) در جلسات خانه فخرایی حضور یافته و خود را «فرزند میرزا کوچک خان» معرفی کرده است. در ابتدای امر نگاه ها به سمت او منفی بود، چرا که برخی این موضوع را مطرح کردند که اگر نسبتی بوده چرا این رابطه الان مطرح شده است. اما کم کم مشخص شد که او صادق و صاحب اطلاع است و به دلایلی منزوی شده است. گمان ها بر این بود که شاید او بخواهد از این نسبت استفاده ای سیاسی کند، اما عملا چنین اتفاقی نیافتاد. او وکیل با سابقه ای بود که در تهران به کار وکالت می پرداخت و از این نظر شناخته شده بود. غلامرضا فروتن می گوید: بعد از مطرح شدن نام لشگر آرا و عنوان کردن این موضوع در خانه ابراهیم فخرایی، من با او دوست شدم و مدام به دفتر وکالت و خانه اش رفت و آمد می کردم. می خواستم بدانم این موضوع تا چه اندازه صحت دارد. آقای فخرایی می گفتند اگر ایشان اسنادی دارند، شما از ایشان بگیرید. نگاه فخرایی به ایشان مثبت بود و می گفتند چهره، چشم، قد و هیکل او هم به میرزا شبیه است. من در خانه اش با مرد مومن و نمازخوانی روبرو شدم. در آنجا عکسی از میرزا کوچک را بر دیوار زده بود. دو فرزندش در فرانسه درس می خواندند و خودش هم تحصیلکرده حقوق بود. مرد محترمی بود و حساب شده حرف می زد. نام او چنانکه خودش عنوان می کرد «کوچک» و شهرتی که بعدها برایش انتخاب شد«لشگرآرا» بود.

 

کوچکِ کوچک خان که بود؟

مسئله اصلی این بود که راهی برای تایید صحت حرف کوچک لشگرآرا وجود نداشت. شاید تنها راه تست دی ان ای بود که در آن زمان زیاد مطرح نبود. کوچک، فرزند کوچک خان بود از ازدواجی که ابراهیم فخرایی(منشی مخصوص میرزا کوچک) نیز از آن سخن گفته بود. ایرج صراف از آشنایان ابراهیم فخرایی که در جلسات خصوصی با او حضور داشته می گوید یک بار از فخرایی درباره کوچک لشگر آرا پرسیدم؟ گفت دقیقا نمی توانم بگویم، اما از یکی از جنگلی ها شنیدم که او یک پسر داشته است. فخرایی می گفت میرزا برخی شبها دیروقت با اسبش می رفت و نزدیک صبح می آمد. شاید پیش همسرش می رفت، اما کسی اطلاع قطعی از این موضوع نداشت.

سعدالله درویش (رئیس مجاهدان نظامی جنبش جنگل) نیز در خاطرات خود به این موضوع یعنی ناپدید شدن میرزا در برخی شب ها اشاره می کند. او با نقل خاطره ای از مدرسه نظام گوراب زرمخ می نویسد: «اتفاقاً يكي از شبها فراموش كردم كه اسم شب را به مرحوم ميرزا بدهم. منزل ايشان در سه كيلومتري گوراب زرمخ واقع بود كه در آنجا با عيالشان بود. با اينكه با هم در يك اتاق بوديم. من چون جوان بودم به خواب كه ميرفتم تا صبح بيدار نميشدم. ايشان از اين خواب سنگين من استفاده كرده خواستند به منزل خود بروند، غافل از اينكه اسم شب ندارند و به ايشان اجازه خارج شدن نميدهند. اتفاقاً قراولها از ايشان اسم شب را خواسته و چون نداشتند به ايشان اجازه خارج شدن ندادند. به ناچار آمدند در اتاقي كه من خواب بودم آهسته وارد شدند و در جاي خود خوابيدند. صبح كه براي نماز بيدار شده بوديم، ديدم مرحوم ميرزا بعد از نماز شروع كردند به خنديدن و زياد هم ميخنديدند. اسباب خيالم شد، از ايشان سؤال كردم آقا ميرزا امروز چرا اينقدر ميخندي؟ باز زيادتر خنديد. هيچ علت خنده خود را به من نگفتند. بعد از يك ساعت كه از اتاق خارج شدم براي تعويض قراول، قراول شب به من اطلاع داد كه ديشب مرحوم ميرزا خواست از سرباز خانه خارج شود چون اسم شب نداشت بر حسب دستور شما اجازه نداديم از در خارج شود. بعد فهميدم آن همه خنده براي همين بود. بعد از آن تاريخ بدون هيچ وقفه هر شب اسم شب را در ورقه نوشته به مرحوم ميرزا ميدادم.»

 

untitled

این نوشته ها با اطلاعات ذهنی کوچک لشگرآرا تطابق کامل دارد. در نوشته ای که از او درباره نهضت جنگل بر جای مانده او اطلاعات زیادی ارائه می کند که برای اولین بار مطرح می شود. از جمله نام همسر میرزا کوچک را، «جواهر خانم» عنوان می کند و سرگذشتش را از کودکی شرح می دهد:

«میرزا کوچک خان همسری داشت بنام «بانو جواهر» که او را «صدیقه» نیز می گفتند، یکسال و چند ماه پیش از درگذشت میرزا به همسری او درآمده بود، بگفته محمد نیاکان (هژبر) و سید حبیب اله خان مدنی (دو همرزم میرزا) این بانوی دلیر پیش از آنکه باردار و صاحب فرزند شود، لباس چریکی می پوشید و گاه در مبارزات میرزا در کنار او بود. میرزا کوچک خان از بانو جواهر یک پسر داشت که نام خود را بر او نهاد (کوچک) و هنگام آخرین گریز از «بانو جواهر» خواست با کودک شیرخوارش نزد خانواده خود برود. همسر میرزا با کودک خود در «گوراب زرمخ» می زیست ولی بر اثر تأثر و اندوه بزرگی که نسبت به «میرزا کوچک خان» داشت، پس از شش ماه درگذشت و فرزند او به سرپرستی «علیخان دیلمی» و «علیخان دیوسالار» (سالار فاتح)، که هر دو منسوب و از دوستان صمیمی میرزا بودند، بزرگ شد.»

کوچک لشگر آرا در تهران بزرگ می شود و تحصیلات خود را در رشته حقوق ادامه می دهد و وکیل می شود. او تا زمان حیات به چند دلیل در حاشیه و انزوا قرار می گیرد. یکی اینکه در جلسات مختلفی که شرکت می کرده استقلال رای از خود نشان می داده است. دیگر اینکه سبقه ای مذهبی داشته و مردی معتقد به شرایع بوده است و سوم اینکه گمان این می رفته که او قصد دارد از این نسبتش در آن مقطع خاص بهره برداری سیاسی کند. چرا که اگر غیر این بود او زودتر از اینها این نسبت را فاش می کرد. گذشت زمان معلوم کرد که او قصد بهره برداری سیاسی از نام خود نداشته است و اطلاعات و نوشته های باقیمانده از او صحت کامل داشت. غلامرضا فروتن همراه کوچک لشگرآرا می گوید به نظرم او فرزند میرزا کوچک بوده و ابراهیم فخرایی هم این مطلب را آن زمان به من گفته بود.

غلامرضا رضا فروتن سندی دارد که موید صدق این مطالب است. خبری که روزنامه تایمز در زمان فوت میرزا کوچک منتشر کرده است. در این سند که مرحوم محمد تقی میر ابوالقاسمی نسخه ای از آن را در اختیار او گذاشته به روزی اشاره می شود که نیروهای دولتی به خانه میرزا حمله می کنند و خانواده او من جمله چند زن و یک کودک (احتمالا خواهران و همسر و فرزندش) را دستگیر می کنند. اتفاقی که با یادداشت های کوچک لشگرآرا تطابق دارد. لشگرآرا می گوید میرزا در هنگام آخرین گریز از بانو جواهر خواست با کودک شیرخوارش نزد خانواده او در گوراب زرمخ برود. سعدالله درویش نیز می گوید منزل میرزا در سه کیلومتری گوراب زرمخ بوده است. شباهت این قطعات بریده ما را به نقطه واحدی هدایت می کند. احتمالا این کودک همان کوچک لشگر آرا بوده است.

اما اینکه چرا کوچک لشگر آرا این نسبت را در دوره پهلوی برملا نکرد موضوع دیگری است. غلامرضا فروتن علت این پرده پوشی کوچک را با نقل خاطره ای از او پاسخ می دهد. ظاهرا بعد از دوره مصدق حدودا سی نفر از مبارزان که یکی از آنها کوچک لشگرآرا بوده سعی می کنند مبارزه ای چریکی را به سبک کوچک سامان دهند. پاسخ حکومت به قدری کوبنده و همراه با خشونت بوده که آنها خود را بلافاصله در شکنجه گاه رژیم و سپس روی تخت بیمارستان می یابند. لشگر آرا می گفت وقتی به هوش آمدم دیدم پلیس بالای سرم است. این تجربه تلخ باعث شده بود با وجود ارتباط با روشنفکران زمان خود و فعالیت های فکری در مجله فکر جوان، او این نسبت خود را با جنگل پنهان کند و از صحنه فعالیت چریکی کناره گیری کند. بعد از انقلاب او دوباره سعی کرد هویت خود را آشکار کند، در حلقه فخرایی حضور یافت که در آنجا نیز پذیرفته نشد. فروتن می گوید البته دوستی من با او ادامه پیدا کرد و در نهایت او نوشته ای مفصل از خود درباره نهضت جنگل به من داد تا اگر توانستم منتشرش کنم. من آن نوشته را تا به امروز نگه داشته ام و امروز در اختیار شما می گذارم تا به اطلاع عموم برسانید. اکنون که او در میان ما نیست، باید بگویم احتمالا او فرزند کوچک خان بود و اینکه ابراهیم فخرایی این موضوع را در گفت و گو با افراد مختلف تایید کرده می تواند سند محکمی برای تایید آن باشد.

کوچک لشگرآرا از دست رفت، همانطور که میرزا کوچک خان از دست رفت. و ما حتی نتوانستیم بازیگر بزرگ تاریخمان، کوچک خان را، در خاطره ها حفظ کنیم. حتی نتوانستیم تاریخ زنده را از زبان فرزند زنده او بشنویم. به قول خود کوچک خان: «افسوس میخورم که مردم بعد از مرگ ما خواهند فهمید که بوده ایم و چه میخواسته ایم و چه کرده ایم. اکنون منتظرند روزگاری را ببینند که از جمعیت ما اثری در میان نباشد اما وقتی از افکار و انتظاراتشان نتایج تلخ مشاهده کردند آن وقت است که ندامت حاصل خواهند نمود و قدر و منزلت ما را خواهند دریافت. بلی آقای من امروز دشمنان، ما را دزد و غارتگر خطاب میکنند در صورتیکه هیچ قدمی جز در راه آسایش مردم و حفاظت مال و جان و ناموس آنها بر نداشتیم ما هر گونه اتهاماتی را که بما نسبت میدهند میشنویم و حکمیت را به خداوند قادر واگذار میکنیم… »

حالا شاید افسوس را باید به حال آن گروهی خورد که حتی بعد از محو جنگل نیز نفهمیدند که جنگلی ها که بوده اند، چه می خواسته اند و چه کرده اند.

 

نویسنده: ورگ

I am a dead man.

29 دیدگاه برای “بر سر زن، فرزند و خانوادهٔ کوچک خان چه آمد؟”

    1. منهم نظر خود را میگویم نزدیک به ۴۰ سال کتاب خواندم دکترای تاریخ و فلسفه دارم و در حال نوشتن کتابی هستم که فکر نمیکنم به این سادگی پایان پذیرد .. بدلیل اینکه در حدود بیست روز گذشته مطالبی در مورد میرزا کوچکخان پیدا کردم که بیست تفسیر مختلف در انهاست ..این چگونه تاریخی است که ما ایرانیان قرنهاست همینگونه مینویسیم و متاسفانه جوانانی که در اینده اینها را میخوانند ایا کدام را باور کنند؟ و ایا انصاف است که بار دیگر یک ملتی که حتما صد میلیون نفری است انهم در اینده ای نزدیک فریب دهیم خدای ناکرده اقای پروفسور رواسانی تصور نفرمایند من در مورد ایشان سخن میگویم ..خیر امروز در مجلات اینترنتی بالغ بر بیست دداستان که اکثرا هم روایات خود را اصل میدانند و بقیه را کذب مطلق ققلمداد کرده اند اولا مرا تحت تاثیر قرار نمیدهند چون عرض کردم من از هفت سالگی مجله میخواندم کمی بزرگتر شدم کتابهای کتابخانه پدرم در اختیارم بود طرفداران میرزای مظلوم فکر نکنند من مخالف میرزا هستم بلکه انوقت ها که هیچ جوان پانزده شانزده ساله ایرانی میرزا کوچکخان را نمیشناخت من با کمک پدر بزرگوارم عاشق و شیفته میرزا شده بودم و هستم !.اما زمانیکه درک کردم سیسیالیسم و کمونیسم چیست انقدر از غصه لب بدندان گزیده بودم که سراسر دهان و لبهایم خون الود میشدند ؟!چرا؟ چون وقتی کسی الگوی شماست و حالا چه خوب چه بد من بلحاظ تجاربم در نهضت ملی نفت ایران از انها بیزار بودم …خاطره پیشه وری در اذربایجان و قاضی محمد در کردستان را میخواندم و اعمال ضد بشری انها را به کمک استالین میدانستم.. حال چگونه بگویم اگر میرزا قصد فریب امثال مرا نداشت چرا ابتدا مجمع روحانیون اسلام ) تاسیس و پس از چندی ناگهان کمیته انقلاب تشکیل داد و فریب احسان اله خان و خالو قربان که سواد امضا کردن نداشتمیرزا را بفریبند و چون کمونست سفت و سختی بودند و میرزا دکتر حشمت و کسمایی را که از فرهیختگان جنگل بودند را از دست داد اوضاع حکومت رشت را به این دو شیاد داد و عاقبت انچه نباید بر سرش میامد اوردند اما همان خالو قربان جزو اولین کسانی بود که جلوی سردار سپه زانو زد و اسلحه خود را تحویل داد… یا ایا تا کنون فکر کرده اید که اگر من یا هر یک از ما جای رضا خان سردار سپه بودیم باید با تجزیه میرزا موافقت میکردیم …فقط یکی دو جمله دیگر بعرض همه سرورانم برسانم و زحمت را کم کنم …اولا استقبال اولیه مردم محروم گیلان به میرزا بخاطر لفظ اسلام بود و این چیزی نیست که کسی بگوید خیر اشتباه میکنی بیائید همه روی این موضوع واقعا و با قسم به عزیزانمانکار کنیم که عامل اصلی این گردش سی صدو شصت درجه ای میرزا به شوروی و گذاردن نام جمهوری سوسیالیستی شوروی ایران چه معنی میدهد…. تا جایی که من مطالعه کرده ام بخاطر رد شدن ژنرال دنسترویل انگلیسی بهمراه بیچراخوف روسی که با هم قرار گذاشته و عهد کرده بودند به خاک شوروی برگشته علیه روسهای سرخ بجنگند و انها را قلع و قمع نمایند غافل از اینکه انگلیسی نمیتواند کاری بخاطر مردمانجام دهد مگر خود انلوساکسونها وقتی میرزا اجازه رد شدن از پل منجیل را نمیدهد توپهای دور برد روسی انچنان بر سر تعداد محدودی از جنگلیان میبارد که حتی ارایش نظامی نداشتند …بدیهی است روسها بسرعت پل منجیل را باز کرده بسرعت بطرف بندر انزلی رفته سربزان را با کشتی روسی میبرند ..و اما ژنرال دنسترویل پشت روسها بسرعت گذشته و بدون لحظه ای توقف بطرف شهر رشت که تا کنون سوسیالیست نشده بود رفته و شهر را اشغال میکنند ولی جنگلیها هم بکرات به انها حمله میکند و رشت بارها دست بدست میشود میرزا در فومنات بوده برای دیدار با یکی از اهالی معروف تهران …احسان اله خان و خالو قربان او را پیدا کرده خبر تصرف مرکز اصلی حکومت و سقوط ان را باطلاع میرزا میرسانند..و در انجا میرزا طوری غمزده و بدون عمل تاثیر گذار فقط فکر میکرد که از کجا امدند خوب پس دیگردنمیتوانیم حکومت را از چنگ انگلستان رها کنیم..ولی احسان اله خان با سواد و خالوی بیسواد او را تحریک میکنند که اگر میخواهی بازنده باشی کاری نکن اما راهی هست که بسرعت حکومت را پس خواهیم گرفت و خلاصه میرزا را راضی نمودند به بندر انزلی رفته و با رهبران درجه دوم بلشویکها که به شکار روسهای سفید امده بودند بردند و یکی از قدرتمندترین انها با میزا صحبت مینمایند !؟ میرزا به انها پیشنهاد یک حکومت سوسیالیستی به سبک روسها در ایران و گیلان اشتراکی تاسیس نمائیم ..روسها مذاکراتی کرده قبول میکنند و همگی با هم به شهر رشت میرسند … میرزا اثری از انگلیسیها نمیبیند پس از تحقیق و ازاد کردن زندانیان که طرفداران میرزا بودند را ازاد میکنند میشنوند نمیدانیم چطور اما سفارت فرانسه با لشگر انگلیسی توافق برای خروج انها از رشت نموده و انگایسیها در عرض مدتی کوتاه رشت را ترک کردند…و اینجا بود که میرزا بدون جهت و بدون اینکه قبلا به اطراف شهر رفته اوضاع را بسنجد به سخنان این دو خائن توجه کرده ابتدای دستگیریها و کشته شدن میرضا انهم با ان وضع قرون وسطائی بدست نه اسکستانی بلکه بدست اقای علی اصغر رضاعی که در خانه اش از طرف ژاندارمری پنج کیلو تریاک کشف کرده و زمان تیمسار خسروانی فرمانده ژاندارمری در سال ۱۳۴۲/ وی را بدفتر معاون خسروانی میبرند طرف در مورد تریاک مکشوفه میگوید و بعد کارت نضامی خود را نشان میدهد که در توپخانه قزاق سالها مشغول خدمت بوده روزی فرمانده اشان دستور میدهد مثلا بیست توپ ورشوئی انگلیسی به گیلان ببرید روی بلندیها نصب و محل تخمینی نیروهای میزا کوچکخان را زیر اتش گرفته سپس بگردید چند تن کشته شده اند و ایا میزا کوچک جنگلی بین انها هستدیا نه؟؟ به تفصیل میگوید بنده خلاصه را عرض میکنم گفت رفتیم توپها را سوار کردیم کارهای لازم را هم انجام دادیم اما کشته ای پیدا نکردیم ناگاه جاسوس ما که کیلانی بود با لباس کشاورزان گیلان میرود داخل مردم که ای وای میرزا را نکشند متوجه میشوند وی در فومنات است میگوید چون میرزادایم در جنگ و گریز بود پیدا کردنش سخت بود به فومنات رفتیم او را با ۴ نفر دیگر یافتیم بهددرون جنگل گریختند دیده نشوند اما از یکطرف ما هزاران گلوله انداختیم توپچی ها هم منطقه را توپ باران کردیم چند صد متر جلوتر رفته دیدیم افتاده اند همان پنج نفر که یکی میرزا کوچکخان بود…با کمال تعجب دیدم ما اونو کشتیم چون دو طرف جنگل را اتش زدیم انها گویا از دود زیاد کیج شده و بعد مورد اصابت گلوله ما قرار گرفتند …طبق دستور من که نمیتوانستم هیکل تنومند او را با اسب به تهران ببرم بنا براین من علی اصغر رضاعی که انموقع به گفته خودش هشتاد سال داشته…خبرنگار نوشته من خیلی برام عجیب بود صبح به دادگاه وی رفتم با اسنادی که به قاضی نشان داد قاضی دستور داد در حکمش قید شود که تجزیه طلب کمونیست گیلان طبق مدارک و شواهد پیوست خدمتتان فرستاده میشود بعد هم دو سال زندان میگیرد و دیگه بیشتر از صد سال که عمر نکرده حدود سالهای ۵۰ از دنیا میرود….
      حرف بسیار دارم حتی در مورد رضا خان سردار سپه که اسناد کودتای ۳/اسفند ۱۲۹۹/ بعد از صد سال فاش شد و نویسندگان و محققان علنا اظهار کردند دلیل اینکه انگلیسیها صد سال بعد اسنا وزارت خارجه را از بایگانی در اورده در دسترس همگان قرار دادند این بود که ملت ایران خودشان او را انگلیسی میخواندند ما برای چه حقایق را زودتر افشا میکردیم و اما اخرین جمله اینکه قانونی در بریتانیا وجود دارد که مجلس عوام انرا تصویب کرده که در هر کودتا تغییر رژیم جنگ و سایر اتفاقاتی که انگلیسیها بنوعی در ان نقش داشتند باید راس بیست و پنج سال از بایگانی خارج و فتوکپی انها در اختیار جراید و محققین و مورخین قرار گیرد از جمله اسناد ملی شدن نفت ایران فاش شد دیگر کسی نمیتواند بگوید فلان کس انگلیسی بود فلانی امریکایی ..اما در مورد کودتای رضا خان صد سال طول کشید باین دلیل که نخست وزیر برای مجلس کلیه ضرر و زیان انرا شرح داده انها نیز قبول کرده بودند…سخن من تمام است اما باور بفرمائید اگر من بخواهم در مورد کودتای رضا خان سردار سپه دستگیری فوق تصور شیخ خزعل و سایرین مقاله ای بنویسم حداقل سه چهار ساعت بلکه بیشتر مطلب وجود دارد از همه سپاسگذارم و روح تمام شهدای واقعی قرین رحمت الهیگردد انشاء اله ….
      سید مصطفی کاشانی ……..پایان

    1. سید؛
      متاسفانه بیش از اون چیزی که توی این یادداشت درج شده اطلاعی ندارم. هر اطلاعات جدیدی حتماً در ورگ منتشر خواهد شد.

  1. .xejir biye
    .aadem’e del vene beinshe taa ben de baxune

    (قشنگ بود آدم دلش ميخواد از اول تا آخرش را بخونه)
    (De كلمه كاسي اصيل اصيل هست كه معني را ميده )

  2. سلام همسر میرزا کوچک خان از اقوام ما بودند فرزندی نداشتند و نامزد بودند از اهالی گیلان بودند

  3. چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند …چنتا تصویر از نامه های متعدد که به لنین رهبر شوروی و تروتسکی فرمانده ارتش سرخ شوروی و رفیق یدوانی در باره اخرین تحولات ایران میفرستاد رو دارم ای کاش امکانی بود براتون میفرستادم تا بلکه درباره قهرمان بی سر و بی سّر! تحدید نظر میکردین….جالبه بدونین این نامه ها با عنوان
    سر کمیسر و کمیسر جنگ حکومت جمهوری شوروی ایران! بوده
    یعنی دقیقا رضا خان دستور داد کاری رو باهاش کردند که میخواست با ایران بکنه….
    سرش رو جدا کردند

    1. danial darabkhani
      دوست من، نامه‌هایی که ازش حرف میزنی در آرشیوهای مختلف موجوده و اگر کمی اهل مطالعه دربارهٔ نهضت جنگل بودی (فقط اندکی) حتما متوجه میشدی که بارها و بارها چاپ شده.
      به هر حال اگر اسناد دیده‌نشده‌ای هم داری رسوندنش به دست من دشوار نیست. ایمیل ورگ:
      v6rg@v6rg.com
      کسی که قصد جدایی از ایران داره، از ایران یاد نمیکنه. کاش عادت نخوندن و نپرسیدن از بین عوام و خواص ما بره.

  4. سلام دوستان عزیز .
    منهم با اندک تحقیقی که کردم به همین مطالب رسیدم .
    در برخی منابع که البته ! غیررسمی هستند میرزا کوچک خان رو یک یاغی و تجزیه طلب و دنبال ایجاد حکومت مستقل در شمال کشور معرفی کردند .
    البته خودتون بهتر میدونید که کلا در کشور ما خصوصا در گوشه هاش ، استانهای مربوطه میخواستن و حتی الانم میخوان جدا شن .
    و نکته خیلی جالب اینجاست که دقیقا به کشورهای همسایه از اون جهت متصل هستن .
    کردها به عراق – خوزستان یک زمانی به کشورهای عربی – سیستان و بلوچستان به پاکستان – و میرزا کوچک خان هم به شوروی سابق . دیگه خراسان رو نمیدونم با افغانستان زد و بند داشته یا نه !
    این امر طبیعیست که اگه کشوری در اداره حکومتیش ناتوان بشه یا به هم بریزه همه فیلشون یاد هندوستان میکنه !
    8 سال جنگ تحمیلی صدام هم آخرین نمونه بارز این قضیه هستش . بهرحال بنظر من نباید بدون دلیل کافی بیجهت از کسی بت ساخت .
    ولی چیزی که عیان است این هستش که ما تمامی اقدامات شاهان و سردمداران پیشین رو زیر سئوال می بریم که این اندکی قابل تامله …

  5. در ایران در اواخر دوره قاجار افراد زیادی بودند که به نام آزادی قیام و طغیان کرده بودند و این تنها رضا شاه بود که با سیاست به قدرت مرکزی دست یافت و به سرکوب افراد به ظاهر آزادیخواه پرداخت تا یک حکومت منسجم و یک پارچه برای ایران نوین ایجاد کرد و امنیت واقعی را به ایرانیان هدیه کرد و زندگی خود را وقف ایران نمود . اما انگلیسی ها که به شکست خود در برابر رضا شاه ناراحت بودند با دسیسه و در زمان جنگ جهانی او را تبعید کردند . وبقیه ماجرا

    1. فرهاد جان، کاش واقعیت همین بود که گفتی. اما رضا خان یک نظامی غیرآزادی خواه بود که هیچ سابقه و تجربه ای در آزادی خواهی نداشت و با سرکوب آزادیخواهان وطن دوستی همچون میرزا زمینه یک دیکتاتوری نظامی ترسناک رو فراهم کرد و تمام میراث مشروطه رو بر باد داد تا دوباره شاه به مقام الهی خودش برگرده. نفرت از رضا خان نفرت از دیکتاتوری و دخالت نظامیان در حکومت و زمینخواری و تحقیر و سرکوب اقوامه.

  6. کسانی که گیلانی نیستند در باره ی میرزا نظر ندهند آنانی هم که گیلانی هستند لطفا ده سال مطالعه کنند و بعد حرف بزنند . تاریخ معاصر ایران چون او ندیده . آن نادانی که می گوید میرزا تجزیه طلب بوده و یا وابسته به چپ و راست بوده حتما یا نوکر روس بوده یا نوکر انگلیس .

    1. دقیقا همینطوره
      میرزا اولین ایدئولیست جمهوری اسلامی بود، درد دین و درد میهن داشت. در زمان قحطی که ۹ میلیون نفر از ایرانیان جانشون رو از دست دادند این مرزا بود که در خطه گیلان کاری کرد که قحطی بوجو نیاد. کسی که به نیروهاش دستور داد که نیروهای دولتی رو نکشید چون مسلمانند. و تا جایی که میتونست عقب نشینی میکرد تا دستش به خون خودیها آلوده نشه. هنوز هم تاریخ امثال میرزا به خودش کم دیده و چقدر غریبه این بزرگ مرد جنگل و دریا

      1. مطهر؛ مرامنامهٔ جنگل به صراحت دین را از حکومت جدا دانسته و زن و مرد را در تمام شئون برابر اعلام کرده و طی حکومت جنگل هرگز دست به اعدام و شکنجه نزدند.

  7. من همیشه میرزا را دوست دارم چون راهش راه خدایی بود وهیچ تردیدی نداشت.با تشکر یحیی معلمی ازشهرستان تنکابن بخش نشتا روستای معلم کوه.

  8. رشت – ایرنا – پریرخ جنگلی پس از 94 سال، گنجینه خاطرات خانوادگی را نزد ایرنا ورق زد و از عموی پدرش – میرزا كوچك خان جنگلی – سخن گفت.

    پریرخ به پاس بزرگداشت سالروز شهادت كوچك جنگلی – یازدهم آذرماه – به گیلان سفر كرده و بر آرامگاه میرزا در سلیمانداراب رشت حاضر و به اصرار دوست دیرینه سالهایش به خبرنگاران معرفی شد و به عادت همیشه، چنان در انزوای خودخواسته فرو رفت كه باز هم كمتر كسی متوجه شد كه این بانوی كلان سال از بازماندگان نهضت جنگل است.
    به اصرار رفیق سال های دور، درخواست مصاحبه ایرنا را در خانه دوستش پذیرفت و چون همه مادربزرگان ایرانی آرام و مهربان، با اندك لرزشی بر اندام و كلام، با سخاوت تمام روزگار به باد سپرده پیشین را ملایم و به زحمت ورق زد.
    پریرخ، پدرش (میرزا شعبانعلی جنگلی) را بخاطر می آورد كه از اعضای نوجوان نهضت جنگل بود و می گوید: سر بریده میرزا پس از 20 سال به پدرم تحویل شد.
    وی ادامه می دهد: میرزا شعبانعلی سر بریده میرزا را كه تحویل گرفت، در پی بدن میرزا كوچك خان به ماسوله رفت كه توسط نامزد میرزا در اطراف ماسوله به امانت، به خاك سپرده شده بود.
    پریرخ پس كوچه های تو در توی داشته های ذهنیش را مرور می كند و می گوید: پدر، با اجازه نامزد میرزا پیكر كوچك جنگلی را نیز دریافت می كند و سر و پیكر میرزا را به سلیمانداراب رشت منتقل كرده و در آرامگاه خانوادگی به خاك می سپرد.
    با خود می گوید مرا به یاد بیاور و تكرار می كند مرا به یاد بیاور و از پدر می گوید: پس از شهادت میرزا، یاران او از بیم ظلم دشمن پنهان بودند و پدر به همراه برخی اعضا در بام خانه ها آواره بود و از فرط گرسنگی از سیر و پیازی كه در آن زمان بر بام ها نگهداری می شد، تغذیه می كردند.
    وی ادامه می دهد: میرزا مدام مرام نامه اش را كه بر مبنای جهانبینی مذهبی بود، مرور و مدام به همراه یارانش بر استقلال و نجات ملت تاكید می كرد و در آن ایامی كه قحطی بر مردم مستولی شده بود، انبارهای غلات را به روی مردم گرسنه می گشود.
    پریرخ در زمان معلق شده بود؛ میان رنگ خاك، آجر و خشت، رود و جنگل، هر از گاه نفسی تازه می كرد و این بار از دكتر حشمت طالقانی (حشمت الاطباء) گفت: متانتش، وفادارییش و نطق آتشین او در هنگامه به دار آویختن در دفاع از نهضت جنگل.
    دكتر حشمت در همكاری با اهداف نهضت جنگل، به تاسیس مدارس و احداث راه های روستایی می پرداخت، همه جا با كوچك خان همكاری داشته و در پیكارهای دیلمان، جواهردشت، جواهرده، كاكوو گاوبن شركت داشت.
    پریرخ ادامه می دهد: پس از شهادت میرزا، افرادی بودند كه خود را پسر میرزا معرفی می كردند اما افرادی از خاندان میرزا با ارائه مدارك پزشكی ثابت كردند كه میرزا در جریان مجروح شدن از ناحیه پا، امكان فرزنددار شدن را برای همیشه از دست داده بود.
    پریرخ جنگلی زاده 1312 فرزند میرزا شعبانعلی جنگلی از اندك بازماندگان خاندان سردار جنگل است كه به مناسبت پاسداشت سالروز شهادت میرزا كوچك خان به رشت سفر كرده و در آرامگاه او واقع در سلیمانداراب حاضر شد.
    میرزا یونس فرزند میرزا بزرگ كه بعدها مشهور به میرزاكوچك خان جنگلی شد، در سال 1298 هجری قمری در محله استادسرای رشت و در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود.
    جنبش جنگل به رهبری میرزا كوچك خان، بعد از نهضت مشروطه خواهی، یكی از مردمی ترین نهضت های محلی ایران است كه خواستار قطع دست بیگانگان از كشور و استقلال و سربلندی ایران بود.
    نهضت جنگل اگرچه نتوانست به آرمان های سیاسی خود دست یابد، ولی جنگلی های به جا مانده از این نهضت، منشأ جریان های فرهنگی مهمی در گیلان شدند.
    میرزا كوچك جنگلی پس از چندین سال مبارزه و جنگ و گریز علیه نظام مستبد شاهنشاهی، با تعداد اندكی از یاران خود برای جمع آوری قوا به طرف خلخال حركت كرد كه در كوه های تالش در برف و بوران اسیر و به شهادت رسید.
    با شهادت میرزاكوچك خان در روز دوشنبه یازدهم آذرماه سال 1300 هجری خورشیدی (سوم ربیع الثانی 1340 ق) نهضت جنگل به نقطه پایان خود رسید.
    حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی به كنگره بزرگداشت میرزاكوچك خان جنگلی در سال 1391 ، منشأ حركت میرزا كوچك خان را یك منشأ صددرصد دینی و اعتقادی دانستند و تاكید كردند: ایشان یك واحد مینیاتوری از نظام اسلامی را در همان محدوده خاص خود – گیلان – ایجاد كرد.ك/4
    گزارش از: مرضیه ضامن

  9. تاریخ ایرانی
    Toggle navigation
    آ + آ –
    صفحه‌اصلی مقالات کاغذ اخبار مردی که سر میرزا کوچک‌خان را بریده بود، دستگیر شد
    مردی که سر میرزا کوچک‌خان را بریده بود، دستگیر شد
    ۲ اردیبهشت ۱۳۴۲
    ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ | ۱۷:۵۰ کد : ۳۲۰۹ کاغذ اخبار
    مردی که سر میرزا کوچک‌خان را بریده بود، دستگیر شد
    مردی که چند سال پیش سر میرزا کوچک‌خان را بریده و به تهران آورده بود دیروز از طرف ژاندارمری مرکز دستگیر شد.

    خبرنگار ما برای گفت‌وگو با این مرد به ناحیه یک ژاندارمری رفت و در اطاق آقای سرهنگ منوچهر اسعدی معاون ناحیه یک با این شخص صحبت کرد.

    ابتدا خبرنگار ما از آقای سرهنگ اسعدی معاون ناحیه علت دستگیری این مرد را پرسید. معاون ناحیه یک گفت: چند روز پیش ناشناسی تلفنی به تیمسار خسروانی فرمانده ناحیه یک اطلاع داد آقای علی‌اصغر رضایی در خانه‌اش تریاک نگهداری می‌کند.

    مامورین ناحیه یک به خانه این مرد رفتند، ولی هر چه گشتند چیزی نیافتند، در همین موقع چشم یکی از مامورین به آجرهای کف زیرزمین افتاد، آجرها را برداشتند و در زیر آجرها محفظه‌ای پیدا شد که در داخل آن در حدود پنج کیلو تریاک به دست آمد و علی‌اصغر رضایی را دستگیر کردند و با تریاک مکشوفه به اینجا آوردند تا پس از بازجویی به دادسرا فرستاده شود.

    از ترس دولت

    خبرنگار ما سپس با علی‌اصغر رضایی صحبت کرد، به قول خودش ۸۵ سال دارد، او مردی است مودب و فهمیده و خیلی خوب صحبت می‌کند.

    علی‌اصغر در پاسخ به سوال‌های خبرنگار ما گفت: درست است این تریاک مال من است، من آن را در زیرزمین مخفی کرده بودم ولی نه قصد فروش آن را داشتم و نه خودم معتاد هستم. نگهداری این تریاک‌ها فقط از ترس دولت بود.

    هشت، نه سال پیش موقعی که هنوز کشت خشخاش ممنوع نشده بود یکی از دوستان من که در مازندران زندگی می‌کند این تریاک‌ها را برایم سوغات آورد، من آن را لول کردم و چون برای مصرف آن محلی نداشتم چند سال این تریاک در خانه من بود تا اینکه دولت کشت خشخاش را ممنوع کرد و خرید و فروش تریاک جرم شد، آن وقت من از ترس اینکه مبادا دستگیر شوم تریاک‌ها را در زیر آجرهای زیرزمین مخفی کردم ولی همیشه می‌ترسیدم.

    یک روز می‌خواستم تریاک‌ها را آتش بزنم ولی ترسیدم دود تریاک خانه همسایه را بگیرد و سر و صدای آن‌ها بلند شود، یک بار می‌خواستم تریاک را به دولت تحویل بدهم ترسیدم که میان راه مرا بگیرند و هر چه قسم و آیه بخورم که می‌خواستم تریاک را به دولت بدهم بگویند دروغ می‌گویی، تریاک در خانه ماند تا کار بدستم داد.

    خبرنگار ما از پیرمرد پرسید که آیا کسی در خانه او زندگی می‌کند؟ پیرمرد جواب داد سال‌ها است که خودم تنها زندگی می‌کنم و اگر مایل باشید حاضرم علت تنهایی خودم را برایتان شرح بدهم.

    علی‌اصغر وقتی خبرنگار ما را برای شنیدن ماجرای زندگی‌اش آماده دید شروع به صحبت کرد و گفت: ۶۵ سال پیش در آن هنگام که دولت وقت یک افسر اطریشی برای تشکیل صنف توپخانه در ارتش ایران از فرنگ استخدام کرده بود من وارد ارتش شدم و به عنوان وکیل توپخانه مشغول به کار شدم. مدت‌ها در توپخانه مرکز کار می‌کردم، توپ‌های ما آن وقت توپ ورشویی انگلیسی بود و جز در ماه رمضان موقع افطار و سحر به صدا در نمی‌آمد.

    ولی در زمان محمدعلی شاه یک بار ما دست به کار شدیم و به فرمان او مجلس را به توپ بستیم و از آن وقت مجاهدین مخالف ما توپچی‌ها شدند ولی در هر حال از ما می‌ترسیدند.

    سر میرزا کوچک‌خان را آوردم

    از این ماجرا چند سال گذشت که یک روز خبر آوردند اسمعیل آقاسمیتقو و میرزا کوچک‌خان جنگلی یاغی شده‌اند. دولت ما را مامور سرکوبی میرزا کوچک‌خان کرد، ما توپ‌ها را با قاطر به گیلان بردیم، نمی‌دانید چه مرارت‌هایی کشیدیم تا توپ‌ها را روی کوه‌ها نصب کردیم و مراکز هواداران میرزا کوچک‌خان را گلوله‌باران کردیم ولی چون میرزا کوچک‌خان همه‌اش در حال جنگ و گریز بود توپخانه ما کاری از پیش نبرد.

    به ناچار با تفنگ به جنگ او رفتیم و در فومنات او را محاصره کردیم و پس از آتش زدن جنگل او را دستگیر کردیم و کشتیم ولی کسی باور نمی‌کرد که ما بتوانیم میرزا کوچک‌خان را بکشیم.

    در نتیجه من شبانه سر میرزا کوچک‌خان را از تنش جدا کردم و آن را به ترک اسبم بستم، ابتدا به رشت رفتم و سر میرزا کوچک‌خان را به معرض نمایش گذاشتم و سپس آن را به تهران آوردم. میرزا کوچک‌خان ریشی بلند و سری طاس و مویی بور داشت.

    علی‌اصغر گفت: پس از این پیروزی درخشان به من مرخصی دادند. آن روزها تهرانی‌ها برای خوش‌گذرانی به باغ‌های شهریار می‌رفتند من نیز برای استفاده از ایام مرخصی به شهریار رفتم. در آنجا دختر کشاورزی به نام زهرا را دیدم و دیوانه‌وار عاشق او شدم و با هزار زحمت توانستم موافقت بستگان او را جلب کنم و با او ازدواج کنم. در مراسم عروسی ما افراد فوج بهادر، بچه‌های دباغ‌خانه و سرهنگ محمدخان و حسن آقا سرتیپ شرکت داشتند. از عروسی ما چند ماه گذشت و قرار بود مرا فرمانده توپخانه بکنند که ناگهان زنم فوت کرد. پس از مرگ زنم دنیا بر من تیره شد، از ارتش استعفا کردم و از آن تاریخ تاکنون در همین خانه که روزگاری زنم در آن سکونت داشت یکه و تنها زندگی می‌کنم.

    خبرنگار ما می‌نویسد: علی‌اصغر رضایی امروز به اتهام نگهداری تریاک به دادسرا اعزام شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *