بوته ای شؤ نمؤنه

[audio:http://v6rg.com/wp-content/uploads/2011/02/bute-i-sho-numone.mp3|titles=بوته ای شؤ نمؤنه]

بشتؤيين [جيرأکشين]

 

شؤ
شؤ
شؤیˇ استبداد
أخر گوذرنه

خؤ
خؤ
خؤیˇ بیچاره‌ٰن
یک‌روزی پرنه ادامه خواندن “بوته ای شؤ نمؤنه”

وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ دوم

هدف از نوشتن این یادداشت، ورود به بحثی‌ست که عباس گلستانی با دو مقاله‌اش در گیله‌وا (1) آغاز کرده است. متاسفانه تاکنون، کسی وارد گفت‌وگو نشده و یادداشت قابل اعتنایی در بازخورد نظرات عباس گلستانی در گیله‌وا یا جای دیگر منتشر نشده است.

عباس گلستانی در دو مقاله‌ی مفصل خود، روی دو موضوع «خطی که باید با آن گیلکی نوشت و تابوشکنی در این حوزه» و «لزوم تعیین یک گویش به عنوان گویش معیار برای زبان گیلکی» درنگ کرده و البته در کنار این دو، مسأله‌ی «آموزش زبان گیلکی» به صورت بسیار کمرنگ و گذرا مطرح شده است. به طور کلی این سه محور، محورهای اساسی بحث و نتیجه‌گیری اوست.

پس از انتشار بخش یکم این مقاله، اینک دومین بخش آماده‌ی خواندن است.

 

درباره‌ی خطی که در حال حاضر برای گیلکی‌نویسی استفاده می‌شود

رسم‌الخطی که در حال حاضر به صورت جدی برای گیلکی‌نویسی مورد استفاده قرار می‌گیرد، رسم‌الخطی است که در گیله‌وا از آن استفاده می‌شود و گلستانی به اشتباه، هفت و هشت کوچک آن را با عددهای هفت و هشت فارسی یکی می‌گیرد تا نشان دهد که زبان گیلکی در این شیوه‌ی نگارش تابع نظام نوشتاری فارسی‌ست. در حالی که علامت‌های هفت و هشت مذکور کارکرد و نقشی متفاوت از زبان فارسی دارند و این حرف درست مثل این است که بگوییم از امروز در زبان آلمانی حرف X، نشانه‌ی und (حرف عطف و) است. ضمن این‌که علائمی چون «أ»، «ئ» و «ؤ» هم در نظام نوشتاری گیلکی هستند که به کل نقشی متفاوت از نقش خود در نظام نوشتاری فارسی ایفا می‌کنند.

بنابراین، زبان گیلکی در این نوع از نگارش به حدی از نظم نوشتاری ویژه‌ی خود رسیده است.

در این‌جا، گرچه با نظر گلستانی مبنی بر ناکارآمد بودن خط فعلی برای گیلکی موافقم، اما نه به دلایلی که او می‌آورد.

می‌توان دلایلی دم‌دستی‌تر اما درست‌تری را آورد از جمله:

– ناتوانی این خط برای نشان دادن آواهای زبان –در عمل-؛ چه آواهای مشترک بین زبان فارسی و عربی و گیلکی و چه آواهای ویژه‌ی زبان گیلکی

– رفت و آمد بیش از حد به بالا و پایین خط زمینه که همیشه نقطه‌ی ضعفی برای خط می‌باشد.

– ایجاد مشکلات فراوان در تایپ و حروف‌چینی و ناسازگاری آن با تکنولوژی

– انزوا در دنیای دیجیتال

– داشتن حروف متعدد برای یک صامت خاص

ادامه خواندن “وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ دوم”

وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ یکم

هدف از نوشتن این یادداشت، ورود به بحثی‌ست که عباس گلستانی با دو مقاله‌اش در گیله‌وا (1) آغاز کرده است. متاسفانه تاکنون، کسی وارد گفت‌وگو نشده و یادداشت قابل اعتنایی در بازخورد نظرات عباس گلستانی در گیله‌وا یا جای دیگر منتشر نشده است.

 

عباس گلستانی در دو مقاله‌ی مفصل خود، روی دو موضوع «خطی که باید با آن گیلکی نوشت و تابوشکنی در این حوزه» و «لزوم تعیین یک گویش به عنوان گویش معیار برای زبان گیلکی» درنگ کرده و البته در کنار این دو، مسأله‌ی «آموزش زبان گیلکی» به صورت بسیار کمرنگ و گذرا مطرح شده است. به طور کلی این سه محور، محورهای اساسی بحث و نتیجه‌گیری اوست.

نقد روش‌شناسی

روش طرح مسأله و تلاش برای حل و نتیجه‌گیری گلستانی خود جای بحث و نقد دارد. او دلایل و ادعاهایی را مطرح می‌کند که فارغ از قبول یا عدم قبول آن‌ها از سوی خواننده، مثال‌ها و مصداق‌های نامناسبی برای آن‌ها آورده می‌شود.

برای مثال، هر وقت که روی تاکید زیاد شاعران گیلکی (2) در استفاده از واژگان کهن و بلااستفاده در گیلکی معاصر دست می‌گذارد و زیاده‌روی در سره‌نویسی را به نقد می‌کشد و می‌خواهد بگوید که بسیاری از واژگان گیلکی بر اثر تغییر مناسبات تولیدی جامعه و تحول در شیوه‌ی زیستی، منسوخ شده‌اند، که ادعایی به‌جا و جالب هم هست، در مرحله‌ی مثال و مصداق، این واژگان را ردیف می‌کند:

تنأشؤن (گلاویز شدن)، توقایی (عشق)، چکره (ساق پا)، خنی (برای) و… ادامه خواندن “وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ یکم”

بگو-بشتؤ، اساره سو همره

چندی پیش و در روزهای تعطیلی ورگ، نویسنده‌ی وبلاگ اساره‌سو که در حوزه‌ی مسائل مردمان استان مازندران تلاش‌ می‌کند، نامه‌ای برایم نوشت (البته از طریق ایمیل) و من نیز پاسخی نوشتم. بد نیست این گفت‌وگوی ایمیلی که به نوعی طرح مسأله نیز هست در ورگ منعکس شود. به همین دلیل متن دو نامه را با اندکی ویرایش منتشر می‌کنم.

 

./ نامه‌ی اول

با سلام خدمت آقای ورگ عزیز

سوالاتی دارم  که تصمیم گرفتم از شما بپرسم به این دلیل  که: این مسیری است که شما قبلا طی کرده اید و شاید به این سولات برخورد کرده باشید و جواب آنها را یافته باشید.

به نظر من دوران دانشجویی  دوران آرمان‌گرایی است، جوان با ورود به مرحله جدیدی از زندگی در پی ساختن آرمانشهر خود می گردد، بسته به پیش زمینه هایی که در مراحل مختلف زندگی بدست آورده است نوع این آرمانشهر متفتوت است. اما با به پایان رسیدن این دوران و گام گذاشتن در مراحل بعدی زندگی این آرمانگرایی تبدیل به واقعگرایی می گردد. مبارزان جوان که می خواهند دنیا را عوض کنند تبدیل به محافظه کاران دنیا دوست می شوند.

من فکر می کنم که دوران آرمانگرایی را پشت سر گذاشتم. آرمانشهر ذهن من متاثر دیالوگ ورگ بود. اما واقعیت جامعه ما در گیلان و مازندران چیز دیگری است.

من وقتی به افراد قومم می‌نگرم از این که برای حفظ هویت اینها اینقدر وقت و انرژی گذاشتم از خودم شرمنده می‌شوم.

نمی دانم شاید طبیعت سخت مبارزه مرا این‌گونه کرده است. مبارزه برای هدف درست از مشخصه‌های انسان کامل است و فرد هر سختی را به جان می خرد. اما مبارزه برای یک هدف نادرست حماقت محض است.

من در مورد درستی یا نادرستی هدفم شک دارم. آرمان‌شهری که از طریق دیالوگ ورگ در ذهن من ساخته شده بود به نظرم ناممکن و در صورت ممکن بودن، بی فایده به نظر می‌رسد.

آرمان‌شهر ذهن من این بود:

در خانواده و در جامعه افراد به زبان مادری خود صحبت کنند، به تاریخ خود آگاه باشند، آداب و رسوم گذشته را حفظ کنند. در مدارس زبان و تاریخ و جغرافیای بومی تدریس شود.  رسانه‌ها …

1)  این آرمانشهر بسیار دور از دسترس است.

در جامعه حرف زدن به زبان مادری نشانه بی‌سوادی، روستایی بودن، قدیمی، بی‌کلاسی و… است. به طوری که بسیاری از افراد جامعه این زبان را از دست داده اند(می فهمند اما قادر به تکلم به آن نیستند). کودکانی که امروزه به دنیا می‌آیند در شهر و حتی روستاها؛ والدین فارس‌زبان که هیچ، حتی والدین محلی زبان نیز با آن‌ها فارسی صحبت می کنند. از صداو سیما و رسانه ها نیز بگذریم. هیچ ابزاری و یا بستری اجتماعی‌ برای ساختن این آرمان‌شهر نداریم.

2) حتی در صورتی که این آرمان‌شهر ساخته شود ما به چه چیزی رسیده‌ایم؟ آیا در جامعه‌ای که همه گیلکی یا مازنی صحبت می‌کنند و به تاریخ خود آگاهند و هویت خود را حفظ کرده اند :
هیچ دلالی دست‌رنج یک سال کشاورز را به جیب نمی زند؟
هیچ کارفرمایی حق کارگر خود را نمی‌خورد؟
هیچ بی‌کار و معتادی نخواهیم داشت؟
هیچ جنایتی رخ نمی‌دهد؟
زنان به جایگاه واقعی خود در اجتماع دست پیدا خواهند کرد؟
فساد اخلاقی در جامعه ریشه‌کن خواهد شد؟
سعادت دنیا و آخرت افراد تضمین می‌شود؟
و…

پس این مسیر در ساختن آن آرمان‌شهر مسیر اشتباهی است. آرمان‌شهر ما مثل وضع امروز اکراد سنی و اعراب و بلوچ‌هاست. آنها همه به زبان مادری خود صحبت می‌کنند حتی لباس خود را نیزحفظ کرده اند اما جامعه ای سراسر نکبت و درگیر آداب و رسوم قبیله‌ای جاهلانه‌اند که تمام مشکلات فوق در آن‌ها وجود دارد.

سوالات من به طور خلاصه:
آیا رسیدن به آن آرمان‌شهری که توصیف کردم ممکن است؟
در صورت ممکن بودن آیا آن آرمان‌شهر متضمن جامعه آرمانی است؟
آیا آرمان‌شهر ساخته ذهن من مطابق با آرمان‌شهر مد نظر شماست؟
فکر نمی‌کنید تمرکز بیش از حد بر بحث هویت نوعی بحث انحرافی در ساختن جامعه آرمانی باشد؟
قبول دارم که هویت و زبان مادری و آداب و رسوم چیزهای مهمی‌اند اما تبدیل شدن آنها به هدف غایی نوعی انحراف از پرداختن به اهداف اصلی است.

اگر به این مسائل پاسخ دهید کمک بسیار بزرگی به من می‌کنید.

با تشکر

./ نامه‌ی دوم

سلام به رفیق نادیده اما گرامی‌ام؛

دلیل این همه دیرکرد در پاسخ دادن به نامه‌ات تنها و تنها این بود که نمی‌خواستم جوابی از روی رفع مسئولیت داده باشم و دلم می‌خواست این پاسخ به گفت‌وگوی میان من و تو دامن بزند.

تفکیک دو دوره‌ی دانشجویی و پس از آن (کار و زندگی)، گرچه واقعیت دارد اما برای من پذیرفتنی نیست. در واقع این واقعیت را نه به عنوان یک قاعده، بلکه به عنوان یک آسیب می‌شناسم. آرمان و آرمان‌گرایی و کنش برای آرمان به نظر من نباید ویژه‌ی دوره‌ی سنی خاصی باشد و همین حالا من و بسیاری از رفقای من تلاش می‌کنیم که این قاعده را بشکنیم. چون فکر می‌کنیم خرج زندگی را در آوردن و در جامعه‌ی طبقاتی به زیستن ادامه دادن تناقضی با مبارزه و تلاش در راه آرمان ندارد.

دغدغه و پرسشی که تو را به خود مشغول کرده، یک پرسش اساسی‌ست که من فکر می‌کنم درگیری ذهن با آن، نشانه‌ی خوبی‌ست.

در سال 1383 هجری شمسی، با آغاز به انتشار نشریه دانشجویی نیناکی، کار و خط مشی این نشریه از سوی دو گروه زیر سوال بود. (آن زمان هنوز انگ و برچسب جدایی‌طلبی و تجزیه‌خواهی پا به میان نگذاشته بود و سه گروه نشده بودند!) بخشی که از اساس زبان گیلکی و تمامی آن‌چه که به عنوان فرهنگ گیلکی معرفی می‌شد برایش چیزی خنده‌دار، بی‌کلاس و بی‌ارزش و مایه‌ی خفت و حقارت بود که خوب این تیپ، تیپ عامی و معمولی همه جای جامعه است که در دانشگاه هم بوده و هست. بخش دیگر اما دانشجویان فعال سیاسی و صنفی که معتقد بودند خط مشی نیناکی در واقع توان‌سوزی و تلاش بر سر موضوعی انحرافی و نادیده گرفتن اولویت‌های صنفی و سیاسی دانشجویان است.

این بحث گروه دوم، همیشه و هنوز محل برای پرداختن دارد.

برای روشن شدن بخشی از وضعیت به ذکر سه بند و پس از آن اندکی به «دیالوگ ورگ» می‌پردازم.

بند یکم/ چه کسانی مشغول تلاش برای فرهنگ و هویت قومی هستند؟

این پرسش خیلی مهم است. چون مرزبندی ما را با آنانی که در کنارمان هستند و نیستند روشن می‌کند. آیا آنانی که نوستالژی زندگی روستایی را دارند و آرزومند بازگشت به دوران شیرین گذشته‌اند و از زندگی شهری و هر آن‌چه که بوی مدرنیته و تقدس‌زدایی داشته باشد متنفرند، نیز هم‌سنگر مایند؟ آیا آنان‌که آرزومند بازگشت به مناسبات ارباب و رعیتی‌اند و تصویر شیرین مالکیت زمین پیش از اصلاحات ارضی انگیزه و رانه‌شان برای پول خرج کردن پای پژوهش‌ها و مراسم سنتی و فرهنگی‌ست، هم‌سنگر مایند؟ آیا آنانی که همه‌ی تضادهای اجتماعی را در سطح مسائل قومی و نژادی بررسی می‌کنند و گاه کار را به رفتار و افکار پان و یا نژادپرستانه می‌کشانند هم‌سنگر مایند؟ آیا آنان که از دل هویت‌خواهی دست به برساختن «دیگری» می‌زنند که منشأ تمام شوربختی‌های قوم است و بدین ترتیب رفتار ماخولیایی را که در ایران‌پرستی و ستایش ایران باستان و کوروش کبیر و بد داشتن حمله‌ی اعراب و مغولان به عنوان نقطه‌ی عطف سقوط ارزش‌های نیک باستانی، جاری و ساری‌ست در ابعاد قومی نیز تشدید می‌کنند، هم‌سنگر مایند؟

بند دوم/ دوست من، راه رفع یک-یک آن چیزها که نوشته‌ای مبارزه‌ای جان‌کاه و نفس‌گیر به اندازه‌ی طول عمر تاریخ جامعه‌ی طبقاتی است که گاه در سطح تضادهایی چون حقوق سیاهان، حقوق زنان، حق تحصیل به زبان مادری، حفاظت از محیط زیست، مبارزه با استعمار، جنبش‌های رهایی‌بخش ملت‌ها و تلاش‌های ملت‌ها برای حفظ موجودیت و هویت خویش پی گرفته شده و گاه در سطح اساسی‌تر پیکار طبقاتی. بی‌نتیجه هم نبوده که اگر تلاش تاریخی مردمانی بسیار نبود، سرمایه‌داری به عشق چشم و ابروی هیچ انسانی ساعت کار را به هشت ساعت تقلیل نمی‌داد و کار کودکان را ممنوع و دستمزد زنان را با مردان برابر نمی‌کرد و هیچ حکومتی به حقوق شهروندی مردمش احترام نمی‌گذاشت و شنود و تجسس و تفتیش عقاید دست‌کم در حرف ممنوع نمی‌شد. که همین حالا هم هر زمان از فشار مردمان کاسته می‌شود، بر فشار سنبه‌ی آن طرف افزوده می‌شود. در هر حال، باید بدانیم که تلاش ما، بخشی از این مبارزه است و نه تمام آن و چیزی که به دنبالش هستیم، تنها بخشی از پاسخ ماست. یقین دارم که در جامعه‌ای که انباشت هویت و تشخص ملی پا بگیرد، همه‌ی مشکلات حل نخواهد شد و تضاد اساسی میان آن‌که همه چیز را در انحصار خویش دارد و آن‌که برای ادامه‌ی زندگی ناچار به فروش نیروی کار و زمان فراغت خویش است از بین نخواهد رفت. اما به این نیز مؤمنم که دست‌کم این خود مرحله‌ای از بالا رفتن سطح آگاهی اجتماعی و توانا شدن در مقابله با غارت ثروت‌های جمعی‌ و از همه مهم‌تر بخشی از حرکت جهانی مبارزه با جهانی‌سازی و یک‌دست کردن همه چیز و همه کس است.

بند سوم/ هویت یک ساحت و بُعد منفرد و مجزا و صلب نیست. هویت هر فرد انسان، ساحت‌های گوناگون، ابعاد متعدد و سیالیت دارد. یک فرد فرضی که انسانی سرخ‌پوست، مرد، اهل شهر سیاتل، طرفدار تیم فوتبال بایرن مونیخ، نوازنده‌ی پیانو، عاشق محیط زیست، هم‌جنس‌گرا، مسیحی پروتستان و راننده اتوبوس است، به همین نسبت ساحت‌ها و ابعاد هویتی گوناگون دارد: هویت سرخ‌پوستی که حتی ممکن است ریشه‌های زبانی هم داشته باشد، هویت جنسیتی یک مرد، هویت شهری و تعلقی که به شهر سیاتل دارد، احساس تعلق به جمع هواداران تیم بایرن مونیخ، هویتی که از ساز پیانو و در ارتباط با موسیقی پیدا می‌کند، عضو حزب سبزها می‌شود، هویت جنسی هم‌جنس‌خواهانه دارد و برای آن تلاش می‌کند، هویت مذهبی خاص خودش را دارد و هویت صنفی و طبقاتی یک راننده اتوبوس را هم با خود حمل می‌کند و ممکن است در اعتصاب رانندگان هم برای احقاق حق خود شرکت کند. تازه همه‌ی این‌ها در طول زمان درگیر تغییر و تحول و تکامل خواهند بود. برخی‌شان بی‌واسطه و بدون حق انتخاب این فرد هستند (مرد بودن یا هم‌جنس‌گرا بودن یا سرخ‌پوست بودن) که عینی‌ترند و برخی انتخاب شده‌اند (مثل شغل و مذهب و…) و برخی زیربنایی‌ترند (مثل هویت طبقاتی و شغل که تعیین‌کننده‌ی بسیاری از ساز و کارهای هویتی خواهد بود).

دیالوگ ورگ؟

اما برسیم به آن‌چه که با عنوان «دیالوگ ورگ» نوشته‌ای و من سوالم این است که آیا منظورت از دیالوگ دقیقا مفهوم «گفت‌وگو» بوده یا آن چیزی را در ذهن داشتی که از دیسکورس به گفتمان واگردانده‌اند؟

آرمانی که ورگ دنبال می‌کند که خوشبختانه این روزها این آرمان در دل بسیاری از کسان جوانه زده و می‌زند، جامعه‌ای نیست که در آن همه گیلکی حرف بزنند یا  همه لباسی خاص بپوشند. تلاش من، بر سر آفرینش در قالب زبانی‌ست که به هر حال چه بخواهیم و چه نخواهیم یکی از زبان‌های زنده‌ی فعلی دنیاست. گرچه در خطر انقراض. و دیگر تلاش برای انباشت هویت و رسیدن به یک «من ِ اجتماعی» که ریشه‌های عینی قومی و هویتی داشته باشد. ریشه‌های عینی آن موجود است که زبان گیلکی، جغرافیای تاریخی و طبیعی مشخص، جنگ‌ها و صلح‌ها و کار و جشن و شادی و سوگ مشترک باشد. آن من ِ اجتماعی اما شکل نگرفته است و ریشه‌هایش انکار می‌شود.

با توجه به دو بندی که نوشتم، کار ما، بخشی از مبارزه‌ی انسان است برای به دست گرفتن هر آن‌چه که از او گرفته شده. زبان مادری، تشخص ملی و نگاه ویژه‌اش به جهان یکی از آن‌هاست. اما همه چیز نیست. به همین دلیل مهم است که لحظه به لحظه، تلاش برای رسیدن به این آرمان با تلاش دیگر انسان‌ها در عرصه‌های مختلف مقایسه و بررسی شود تا اصالت و اولویت آن به حدی نرسد که بر فرض به دلیل اشتراک در هدف هویت‌خواهی، از کسانی که به بهانه‌ی اعتراض به یک کاریکاتور، دانشجویان غیرتورک را مورد آزار و توهین قرار دادند حمایت شود.

تی خؤنابدؤن

لاهیجان

ورگ

پی‌نوشت: نویسنده‌ی وبلاگ اساره‌سو در ایمیلی توضیح داد که منظورش از دیالوگ، مجموعه نوشته‌‌ها و کامنت‌های سایت ورگ و جوی بود که این سایت در فضای مجازی ایجاد کرده است.

ماه‌پری، نخستین رمان به زبان گیلکی

طرح روی جلد رمان ماه‌پری
طرح روی جلد رمان ماه‌پری

نخستین رمان به زبان گیلکی. این نخستین جمله، نخستین فکر و نخستین عنوان و برچسبی‌ست که به محض برخورد با کتاب «ماه پری» به ذهن اغلب ما خطور می‌کند.

ماه‌پری، ترجمه‌ای‌ست از Die Mondfee نوشته‌ی پیتر فرای (Peter Frei). احمد مرعشی (صاحب لغت‌نامه گیلکی) این رمان را سال‌ها پیش از آلمانی به گیلکی برگردانده است و اکنون پس از سال‌ها و پس از مرگ مترجم توسط نشر گیلکان چاپ و منتشر شده است.

این کتاب، پیش‌تر و در سال 1371 توسط همین مترجم به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده بود و ترجمه‌ی گیلکی آن ماند تا در اواخر دهه‌ی هشتاد به بازار کتاب آید.

رمان ماه‌پری و نویسنده‌اش هیچ‌یک چندان نام‌دار نیستند. تا جایی که حتی در دائره‌المعارف آنلاین ویکی‌پدیا، نه در ویکی‌پدیای انگلیسی و نه در ویکی‌پدیای آلمانی نامی از این کتاب و نویسنده‌اش دیده نمی‌شود. البته در سایت معروف آمازون توانستم به نسخه‌های قدیمی و در معرض فروش این کتاب برسم و یک تصویر خیلی کوچک از طرح جلد نسخه آلمانی آن را بیابم. طرح جلد این نسخه دورنگ سپید و سرخ با طرحی سیاه و سپید از چهره‌ی یک دختر ویتنامی و عنوان درشت Die Mondfee (پری مهتاب یا ماه‌پری) است. ادامه خواندن “ماه‌پری، نخستین رمان به زبان گیلکی”

شریرما جیجأکه ورزان؛ گفت‌وگو با مسعود پورهادی

متن زیر، گفت‌وگوی ورگ با مسعود پورهادی‌ست که برای نشریه‌ی خط مهر آماده شده بود. متاسفانه این نشریه توقیف شد و این گفت‌وگو به سایت زمانه سپرده شد. پس از انتشارش در زمانه، به دلیل سانسور این سایت از سوی مخابرات، بسیاری از خوانندگان به جای متن گفت‌وگو با پیام مخابرات ایران مبنی بر نامناسب بودن سایت مذکور و توصیه‌ی چند سایت بهداشتی به ایشان روبه‌رو شدند و این شد که متن گفت‌وگو در ورگ نقل می‌شود. البته مسعود پورهادی هم این گفت‌وگو را در وبلاگش آورده است.

 

پیش‌درآمد: مسعود پورهادی، چندی پیش دوباره به آلمان بازگشت. در واقع نمی‌دانم برای آدمی مثل مسعود پورهادی باید از چه فعلی استفاده کنم. حدس می‌زنم خودش هم نداند. در گفت‌وگو این را یک جورهایی لو داده است. آیا به آلمان بازگشته؟ یا به آلمان رفته؟ چون چند سال پس از انقلاب بود که از ایران به آلمان رفته بود و پس از نزدیک به دو دهه زندگی در آلمان، در سال 1380 به ایران بازگشته بود. اما اکنون دوباره به جایی می‌رود/بازمی‌گردد که زادگاه فرزندانش است.

در یک پاراگراف می‌توان گفت، مسعود پورهادی، متولد 1332 خمام و صاحب کتاب‌های «باد بامو دورشین باورد» (مجموعه شعر/1385)، «بررسی ویژگی ها و ساختار زبان گیلکی (گویش رشتی)» (1384، «گاه‌شماری‌ گيلانی» (1385)، «زبان گیلکی» (1385) و شعرها و داستان‌ها و مقاله‌های بسیار زیاد منتشر شده در نشریه‌های مختلف است. مسعود پورهادی در سال‌های اخیر حضور فعال و پرارزشی در جلسه‌های ماهانه‌ی گروه داستان گیلکی خانه فرهنگ گیلان داشته است.

او به تازگی مجموعه داستان گیلکی‌اش «شریر ما جیجاکه ورزان» (ورزاهای زخمی شهریور ماه) را از طریق اینترنت و در وبلاگش منتشر کرده است. انتشار این مجموعه داستان موجب شد تا به یاری ایمیل و چت گفت‌وگویی با او انجام دهم. ادامه خواندن “شریرما جیجأکه ورزان؛ گفت‌وگو با مسعود پورهادی”

در واقع این تقویم مال خورشید است

گفت‌وگویی با عبدالرحمن عمادی درباره‌ی نوروزبل و تقویم مردمان کاسپین

عکس: نیما فرید مجتهدی

عبدالرحمان عمادی

توضیح: عبدالرحمان عمادی، نویسنده و پژوهشگر؛ (متولد اول فروردین ۱۳۰۴ در یکی از روستاهای اشکور.
عمادی پس از تحصیل در مکتب‌خانه روستا، روانه رودسر، رشت و قزوین شد و تحصیلات متوسطه را در این شهرها گذراند. وی در زمان حکومت دکتر مصدق (۱۳۳۱) موفق به دریافت لیسانس قضایی از دانشگاه تهران شد.
«عبدالرحمان عمادی» همزمان با وکالت؛ به پژوهش در مباحث ایرانشناسی روی آورد که بخشی از مقالاتش طی نیم قرن گذشته در مجلات معتبر منتشر شده‌اند.

این گفت‌وگو در گیله‌وا چاپ شده اما با اندکی تغییر و کم و زیاد. این اما متنی‌ست که من و نیما به گیله‌وا تحویل دادیم.

 

اول از بحث نوروزبل شروع کنیم. شما در جریان اتفاقات سه سال اخیر و برگزاری نوروزبل با پشتیبانی گیله‌وا هستید؟

بله.

درباره‌ی نوروزبل به عنوان یک واقعه‌ی تاریخی و پدیده‌ای که قابل بررسی است، آن چیزی که شما مطالعه کرده و خودتان از نوروزبل دریافت کرده‌اید رابرای مخاطبان گیله‌وا بیان کنید.

نوروزبل در حقیقت یک جشنی است مربوط به تقویم خورشیدی مردم بسیار قدیم، از عهد کاسیان، پیش از عهد هخامنشیان، پیش از مادها و بر مبنای علمی است. نه این‌که گالش‌ها فقط آتش روشن کنند. مبنای علمی‌اش هم از خورشید شروع می‌شود. ماهی که این کار را می‌کنند ماه مرداد است که در زرتشتی امرداد خوانده می‌شود و ماه شیر و خورشید است. یعنی برجی است که خانه‌ی اختصاصی خورشید است. از هفت ستاره نجوم قدیم، یک ستاره که خداوند و فرمانروای روز بود خورشید است.

خانه‌ی نجومی خورشید در نجوم قدیم Sunday است که می‌شود روز یک‌شنبه. ماه مرداد هم ماه شیر و خورشید است. همین شیر و خورشیدی که علامت پرچم ایران هم بوده است.

در این تقویم، اول نوروزما بر مبنای تقویم خورشیدی، از خورشید شروع می‌شود و درست هم هست چون تقویم در تمام اقوام متمدن و شهرنشین و دهقان از خورشید است. همان‌طور که می‌دانید چند گونه تقویم داریم. یک نوع تقویم قمری است که بر مبنای گردش ماه است و یک تقویم خورشیدی که بر مبنای گردش خورشید است که به طور نسبی عبارت است از 365 روز و یک چهارم روز. ادامه خواندن “در واقع این تقویم مال خورشید است”