پیشتر از کتاب باستانشناسی تقلب و رنجهای بشری نقلقولهایی در مورد معنی واژهٔ «گبر» آورده بودم و حال بد نیست از همین کتاب در مورد نگاه یهودیان و عهد عتیق به کورش نقل کنیم:
«مشهور است که نام کورش در عهد عتیق (تورات) به نیکی رفته و اعمال او ستوده شده است. چنین ادعاهایی دستمایه حجم وسیع دیگری از سخنان و ادعاهای ذوقی و ساختگی و تقلبی بوده است. در اینجا با استناد به اصل متن تورات خواهیم دید که کورش در تورات کیست و چه کرده است:
کورش در متن عهد عتیق (تورات) گرامی داشته شده و نجاتدهنده یهودیان از اسارت هفتاد ساله در بابل معرفی شده است. اما در همان کتاب او مجری خواست و اراده و این سخن خدای یهودیان برای نابودی بابل نیز بوده است: «من خود بر ضد بابل بر خواهم خواست و آنرا نابود خواهم کرد. نسل بابلیان را ریشهکن خواهم کرد تا دیگر کسی از آنان زنده نماند. بابل را به باتلاق تبدیل خواهم کرد تا جغدها در آن منزل کنند. با جاروی هلاکت بابل را جارو خواهم کرد تا هر چه دارد از بین برود (کتاب اشعیا، باب ۱۴، بند ۲۲ و ۲۳)»؛ «پس از هفتاد سال، پادشاه بابل و قوم او را بخاطر گناهانشان مجازات خواهم نمود و سرزمین ایشان را به ویرانهای ابدی تبدیل خواهم کرد (کتاب اِرمیا، باب ۲۵، بند ۱۲)».
شواهد تاریخی و باستانشناختی نشان میدهد که این خواست در عمل به دست کورش اتفاق افتاد و پس از حمله کورش به بابل تمدن کهن آن برای همیشه از میان رفت… کورش شهر و کشور بابل را تصرف میکند و به عمر کشور و تمدن بابل برای همیشه پایان میدهد. گنجینههای بابل را تصرف میکند و به دستاوردهای موجود علمی و اجتماعی بابل پایان میبخشد. در حالیکه چیزی از مظاهر تمدن نیز بر جای نمیگذارد که یادمان و خاطرهای از سلطه او و جانشینانش بر بابل باشد. اما با این حال، یهودیان را آزاد میکند و به «عدالت» حکم میکند که آنان «به خرج همسایگان خود» به اورشلیم بازگردند و به «خرج همانها» معبدی برای خدای خود بسازند.»
این شواهد در کنار این حقیقت که حتی در شاهنامه و اوستا هم نامی از کورش نیست به خوبی توضیح میده که کورش بیش از اینکه در گذشته برای خود ایرانیان مهم بوده باشه، درواقع قهرمانی برای یهودیان و در روایت یهودیان از سرگذشت خودشون بوده؛ نام کورش در ذهن ایرانیان تازه در دوران ناصرالدین شاه و با تلاشهای افراد مشخصی همچون اردشیر ریپورتر، اهمیت پیدا کرد و به نظرم تا همین امروز هم از این اهمیت بیشتر برای ایجاد یک حس کاذب «سرنوشت مشترک» بین ایرانیان و یهودیان اشغالگرِ فلسطین استفاده شده و میشه. حال این تلاش برای ایجاد این «حس سرنوشت مشترک» با چه اهداف خیر یا شری بوده خود بحثی جداست!
اما تحلیل شخصی خودم اینه که برای ورود و پیوستن و پایستنِ ایران در «محور سرمایهداری امپریالیستی به رهبری بریتانیا» این پیوند نقش مهم و موثری میتونست داشته باشه و بعدها هم با تغییر رهبری این محور از بریتانیا به آمریکا در دوران پهلوی و اهمیت پیدا کردن انرژی نفت و گاز، حتی کاربردیتر و مهمتر هم شد.
بهرحال سرزمین فلسطین (کلا ساحل شرقی مدیترانه) همیشه نقطهٔ مهمی برای امپراتوریها از زمان هخامنشیان تا امروز بوده و به نظرم امپراتوری بریتانیا و بعد امپراتوری آمریکا هم به همین دلیل کولونی (مستعمرهنشین) مخصوصی از مردم وفادار به خودشون (یهودیان مهاجری که ریشه در تمدن غرب داشتند و نه آسیا) در این منطقه ساختند تا از دردسرهای تاریخی امپراتوریهای قبلی (شورشها و استقلالطلبیهای ملتهای این منطقه) خلاص بشن و کارکتر کورش یک سنجاق سیاسی-تاریخی مناسب برای این وصلهپینههای ژئوپولتیک و سیاسی و اقتصادی بود. شاید خود کورش بزرگ هم با همین اهداف از همکاری تجار یهودی بابل برای نفوذ در بابل و فشار اقتصادی روی بابل و در نهایت حمله و ویرانی این تمدن کمک گرفت و بعد مردم وفادار به خودش رو در اونجا «آزاد» گذاشت. شاید بشه یورش کورش به بابل رو از نخستین نمونههای مداخلات «بشردوستانهٔ» یک امپراتوری دونست و به این اعتبار شاید ادعای «نخستین لوح حقوق بشر جهان» هم معنای دوباره پیدا کنه. باری، پیشتر در یادداشت «بحثي سیاسی و تاریخی پیرامون شخصیت کورش بزرگ» اشاراتی به این ماجرا و منطقه شد و بیش از این حرف زدن نیازمند پژوهش جدیتریه.

اما این کتاب در مورد سرنوشت کادوسیان هم اینطور مینویسه:
«یکی دیگر از کشورها و تمدنهایی که به دست کورش بزرگ و هخامنشیان نابود شد، تمدن درخشان گیلان باستان یعنی کادوسی/ کادوسیان بود که در جنوبغربی دریای کاسپی/ دریای مازندران جای داشت. کادوسیان چند بار کوشیدند تا استقلال و هویت خود را باز یابند اما با سرکوب و هجوم هخامنشیان مواجه شدند و تمدن آنان برای همیشه از تاریخ محو گردید.»
با خودن این کتاب میفهمیم که در زمان ساسانیان هم دگراندیشان و پیروان عقایدی جز عقيدهٔ رسمی ناچار به هجرت بودند و مانویان در ترکستان و چین از شرق و روم از غرب دست به نوشتن و زندگی زدند اما در ایران اثری از آنها نیست. درواقع این عربها نبودند که آثار اندیشه و تمدن را در ایران نابود کردند بلکه طبق رسم رایج این سرزمین این طبقهٔ حاکم بود که اثری از اثار هیچ کس باقی نگذاشت. همونطور که رضا شاه هم از هیچ تلاشی برای پاک کردن هر رد و اثری از جنبشها و احزاب و رهبران سیاسی و صنفی زمان خودش و حتی تاریخ قبل از خودش کوتاهی نکرد. همه شدند یاغی و تجزیهطلب و ضدایران تا رضا پهلوی که به دست بریتانیا کاشته و در شهریور بیست برداشته شد، بشه ناجی تک و تنهای ایران!
با خوندن این کتاب هم به اهمیت شاهنامهٔ فردوسی (به عنوان منبعی روشنگر در مورد دوران ساسانیان) پی میبریم و هم اعتبار برخی جامهای معروف کشف شده در جاهای مختلف ایران از جمله گیلان زیر سؤال میره. خلاصه اینکه با خوندن این کتاب خودتون رو برای چالشهای جدید آماده کنید! و باید به یاد داشت که پژوهش پیرامون این چیزها هنوز ابتدای راهه و پرسشها بسیار و بزرگترین مانع پژوهش هم خشماندیشی (تعصب) و جزماندیشیه. کۊل ٚ مغز ؤ مۊز بۊده مغز نباشیم و یادمون باشه به جای تلف کردن وقت در بحث و جدل بیهوده با کۊل ٚمغزها، کلی چیز جدید و مهم برای آموختن و کلی کتابِ خوب برای خوندن هست که باید بهشون سر بزنیم؛ به کتابها، به همون یارهای مهربانِ انسانهای حقجو و حقگو. 😉
دیدگاهتان را بنویسید