«نامه» عنوان داستانی است گیلکی از امین حسن‌پور که در روساخت به بررسی معضلات چاپ و نشر می پردازد و با زیرساخت حجیم و چند بعدی خود، تعاریف معمول و مسبوق داستان بلند و کوتاه را دچار چالش می‌کند.
تک‌گویی کنایه آمیز و ناگزیر «نامه» فضای اجرایی محتوا را مستعد مفهومی می‌کند که «نامه» برای تبیین آن مفهوم نگاشته شده است.
گیرندهٔ نامه حضور موثر و مستقلی ندارد تا نامه به اعتبار او، انتظار پاسخی را داشته باشد. او موجودی بی‌نام است و بی‌نامی او نوعی نیستی است. چرا که پیوند نام با موجودیت بشر چنان تنگاتنگ و گریزناپذیر است که گویی هیچ پدیده‌ای در دنیای واقعی، بدون نام امکان حضور ندارد! نام، عرصه‌ای است که در آن، کنش‌های بشر تجلی می‌یابد و هویت و جایگاهش به ظهور می‌رسد. اهمیت نام به حدی است که در گذشته، تصور می‌کردند با نام‌پوشی از تسخیر دشمن در امان می‌مانند، چرا که نام خود را به نوعی با هویت خویش یکی دانسته، افشایش را برابر با آگاهی رقبا بر ویژگی‌های شخصیتی و نقاط ضعف‌ و قوت‌شان تلقی می‌کردند.


با مدرن شدن جوامع و ایجاد نهادها و سازمان‌ها و البته تخصص‌های مختلف، دستاویز‌ قابل توجیهی برای پنهان کردن نام‌ها ایجاد شده، جایگزینی القاب و عناوین و سمت‌ها با نام‌ افراد به راحتی پذیرفته شد و رئیس، معاون، قاضی، مهندس و… جای اسم‌ها را گرفتند.
هرچند بیشتر این عناوین از منظر دسته‌بندی وظایف، ناگزیر می‌نمودند اما اشکال این تفویض این بود که صاحبان سمت‌ها و القاب -به خصوص در جوامع ایدئولوژی‌زده- نماینده و مجری نیات و اهداف سازمان‌های خود بودند و برخلاف زمانی که به عنوان فرد وارد کنش‌های اجتماعی می‌شدند و مسئول مستقیم مواضع خویش بودند به عنوان ماموری معذور، کمتر خود را در معرض پاسخگویی می‌دیدند. لذا عناوین، القاب و سمت‌ها از این منظر بسیار بر گردن صاحبان خود حق دارند!
«بررس» در داستان «نامه» چنین جایگاهی دارد. او نوشته‌ها را بررسی می‌کند و هرجا که جمله و واژه‌ای از الگوی تعیین شده بزرگتر باشد با قیچی ایدئولوژیکش آن را اصلاح می‌کند! اما او نام خویش را زیر اصلاحیه یا به قولی ایرادیه‌اش نمی‌نویسد؛ چرا که او یک فرد نیست! یک سازمان است.
الصاقی بودن این عنوان یا سمت در تقابل با نام‌هایی چون «کشکولی» و «بابک حیدری» بیشتر آشکار می‌شود. نویسنده با کاربرد این نام‌ها در جایگاه دوست، به طور ضمنی بررس را در جبهه مقابل قرار می‌دهد؛ همان‌گونه که شکار و شکارچی، مرده‌ها و کاملا مرده‌ها، زبانِ بومی و زبانِ رسمی، مرغ خشک شده و مرغ خشکانده شده و… در تقابلی دوگانه همین بار معنایی را القا می‌کنند.
این‌همانی که بین بررس و شکارچی، بررس و کاملا مرده‌ها، بررس و مرغ خشک شده و… وجود دارد از منظر شباهت کارکرد و کنش بسیار روایت‌مند و توجیه‌پذیر است.
شکارچی، حساسیت و اشرافی بر عملکرد خود و اثرش بر بیرون از خود ندارد. بدکنشی او حاصل جایگاهی است که به عنوان شکارچی به او القا کرده‌اند، هوش خودنگری او در سیطره دیگریِ بزرگ، استحاله شده است لذا او حتی وقتی ناگزیر از شکار نیست می‌تواند از کشتن، کنشی تفریحی بسازد. این تفریح‌وارگی در برخوردی که بررس با اثر دارد نیز آشکار است.
اشکالات سخیف و بی‌ارجاع او ناشی از کم هوشی ذاتی یا عامدانه‌ای است که برای حفظ جایگاهش ضروری به نظر می‌رسد‌.
بررس موجود مبهمی است؛ حضورش در داستان سترون و محو است؛ همچون «کاملا مرده‌ها» که مفهومی از حذف، خلا و تهی‌بارگی را تداعی می‌کنند.
این بی‌ریشگی در تقابل با قدمتِ درخوری است که افشاگری مرغ در نقل‌های گیلان دارد و نقش آن‌ها را در رازگویی‌های خیرخواهانه و گره‌گشا می‌نمایاند و سبب مقبولیت و محق بودن مرغ داستان می‌شود.
مرکزیت روایت‌پذیر داستان ریشه در چنین سابقه‌ای دارد. شبهه‌ای که بررس در حرف زدنِ «بخۊشؤنه مؤرغ/مرغ خشکانده شده » وارد می‌کند، گسست او را از هویت جایدار مرغ داستان آشکار می‌کند. او هیچ کنشی را، حتی در عرصه تخیل، برنمی‌تابد یا شاید پذیرش این‌که مرغ خشکانده شده داستان، حق حرف زدن با شکارچی را داشته باشد، برایش به صرفه نیست! اگر او بپذیرد که مرغ خشکانده شده می‌تواند یا می‌خواهد با شکارچی خود حرف بزند موجودیتش تحدید/تهدید می‌شود، چرا که فضای دیالوگ، فضای بررس‌پذیری نیست! موجودیت بررس وابسته به منع و انکار است.
با این همه مرغ داستان -که به اجبار «تاکسیدرمی»- روی یک پای خود ایستاده، هم‌چنان حرفی برای گفتن دارد، هرچند نتواند آن را واگویه کند.

»» این داستان را از اینجا بشنوید.
»» نسخهٔ اصلی به زبان گیلکی را در اینجا بخوانید.
»» ترجمهٔ این داستان را به فارسی در اینجا بخوانید.
»»‌ از وبلاگ ورگ و پروژه‌های گیلکی حمایت مالی کنید.