»» این داستان را از اینجا بشنوید.
»» نسخهٔ اصلی به زبان گیلکی را در اینجا بخوانید.
»»‌ از وبلاگ ورگ و پروژه‌های گیلکی حمایت مالی کنید.

مترجم: ن. ن. ر


آقای بررس عزیز! سلام. باید ببخشید اگر شما را اینطور خطاب می‌کنم. اما چون هر چه نامه‌تان را زیر و رو کردم، اسمی از شما پیدا نکردم، گفتم بهتر است از همان عنوانی استفاده کنم که خودتان استفاده کردید. این را هم باید ببخشید که گیلکی می‌نویسم. البته اینکه می‌دانم شما می‌توانید گیلکی بخوانید من را وا می‌دارد تا گیلکی بنویسم. اینطوری می‌خواهم خوشحالی‌ام را از اینکه شما گیلکی می‌خوانید، نشان بدهم. باور کنید جدی می‌گویم. وقتی نامه را خواندم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که شما می‌توانید گیلکی بخوانید. آن هم قصه!

می‌دانم برای شما جالب نیست اما برای من خیلی جالب است. شما که از اوضاع و احوال زبان ما باخبرید. قصه‌نویسی گیلکی سی چهل سال بیشتر نیست که پا گرفته. این را هم توضیح بدهم که وقتی می‌گویم قصه منظورم همان داستان کوتاه است. یا همان «پاچ ٚ داستان». من می‌گویم قصه چون در گیلکی خوش می‌نشیند. داستان یک جوری است. توی گیلکی ناجور است. فارسی‌ست. اصلاً معلوم نیست که چیست. باز در انگلیسی استوری (story) یا فیکشن (Fiction) یک چیزی به ذهن آدم تداعی می‌کنند. مثلاً وقتی می‌گوییم استوری، هیستوری (History) را به یاد آدم می‌آورد یا وقتی می‌گوییم فیکشن اتفاق و ماجرا را به خاطر می‌آوریم. اما داستان چه؟ هیچ! قصه اما نقل و روایت و چیزی تعریف کردن، این‌ها را به یاد آدم می‌آورد. تازه در زبان گیلکی هم خیلی خوش می‌نشیند. منظورم آهنگ و حروف آن است. قصصه. می‌توان روی صادش تأکید کرد. هرچه تعلیق و آب و تابش بیشتر تأکید بر سر صادش هم بیشتر. البته آقای کشکولی (ما در خانه آقای کشکولی جمع می‌شویم که قصه بخوانیم) می‌‌گوید قصه درست نیست؛ باید گفت داستان. قرار گذاشتیم که من آنجا بگویم داستان و در عوض آقای کشکولی هم با گیلکی نوشتنم کنار بیاید. چون آقای کشکولی می‌گوید من استعداد دارم اما نمی‌داند چرا گیلکی می‌نویسم. دوست می‌داشت که فارسی می‌نوشتم. بابک حیدری هم (رفیقم) دربارهٔ گیلکی نوشتن من زیاد حرف زده. یعنی آنقدری که راجع به گیلکی نوشتنم حرف زده می‌شود راجع به نوشته‌های گیلکی‌ام حرفی زده نمی‌شود. این‌ها را هم می‌گویم تا در جریان باشید که این مباحث («قصه یا داستان؟» و «گیلکی نویسی» و «چرا گیلکی می‌نویسی؟») همه جا مطرح است. خدای نکرده یک وقت خیال نکنید بابت اظهار فضل و این‌طور چیزها آنها را نوشتم. اگر اسم این دو نفر را آوردم به این خاطر است که حال که نگاه می‌کنم می‌بینم نظر این دو راجع به قصه‌هایم خیلی برایم مهم است. البته حتماً متوجه هستید که جایگاه و مقام و نظر شما هم اهمیت و اعتبار خود را دارد آقای بررس. در نهایت این شما هستید که حرف اصلی و نهایی را می‌زنید. اما می‌خواهم بگویم این دو نفر می‌توانند به من بفهمانند که کجا خوب نوشتم و کجا چرت و پرت. باز هم این دو نفرند که نمی‌توانند به من نگویند: «چرا گیلکی می‌نویسی؟» و من هم نمی‌توانم به آن‌ها بگویم: «چرا گیلکی می‌نویسم» حتی نمی‌توانم بگویم «چرا فارسی نمی‌نویسم». می‌خواهم بگویم این‌ها همه قصهٔ من و نامهٔ شما را وارد قصهٔ تازه‌ای می‌کند که ماجرای خود را دارد. صحبت از نوشتن و ننوشتن، صحبت از لفظ که می‌شود، آقای کشکولی و بابک و من آدم‌های یک قصه‌ایم که باید راجع به نوشته‌هایم حرف بزنیم. شاید ندانید اما قصه خواندنم در این سال‌ها، خود ماجرایی دارد. اول باید اعلام کنم که می‌خواهم قصه بخوانم. بعد از آن باید از چشم مخاطبانم بخوانم که حوصلهٔ قصه شنیدن دارند یا نه. بعد اگر اوضاع روبراه بود باید بگویم که «البته قصه من گیلکیه». آقای بررس. قصه‌ام تازه از اینجا آغاز می‌شود. حتماً باید توضیح دهم که چرا گیلکی! تازه اگر همان ابتدا وادار نشوم به توضیح دادن اینکه گیلکی زبان است یا لهجه! گیلکی نوشتن خود می‌تواند گرهٔ یک قصه باشد. گره‌ای که معلوم نیست کی قرار است باز شود. بگذریم! کجا بودیم؟ آهان! می‌گفتم که چرا برایم جالب است که شما قصه‌ام را خوانده‌اید. راستی! یک چیز دیگر هم می‌خواهم بگویم؛ آن هم اینکه به نظرم در گیلکی رایج نیست که دوم شخص مفرد را بخاطر احترام به دوم شخص جمع تبدیل کنیم این کار بین فارس‌ها رواج دارد. اما نمی‌دانم چرا اینجا هر چه می‌خواهم بنویسم تو، باز هم می‌نویسم شما. شاید چون به لحاظ ادارای الان من ارباب رجوع محسوب می‌شوم و ارباب رجوع هم همیشه می‌خواهد کارش راه بیافتد به همین دلیل کمتر جرأت می‌کند که رسم و رسومات را به نفع اصولش زیر پا بگذارد. باز هم سررشتهٔ کلام گم شد. صحبت قصه‌ام بود و اینکه چقدر خوشحال شدم شما آن را خواندید. قصه‌های گیلکی خوانندهٔ زیادی ندارند. البته اوضاع فارسی هم زیاد خوب نیست. اما گیلگی «دیگه بدتر!» تعداد کسانی که خواندن و نوشتن گیلکی را آموخته و بلد باشند کم است و میان آن‌ها آدم‌هایی که ادبیات را دوست بدارند و قصه بخوانند باز هم کمتر. در این اوضاع و احوال خواننده‌های قصهٔ من، گمان نمی‌کنم بیشتر از بیست سی نفر باشند. صبر کنید تا حساب کنم. اگر قصه‌ام را در جلسات خانه فرهنگ بخوانم، پانزده تا بیست نفر آن را می‌شنوند. اگر در مجله‌ای چاپ شود شاید صد نفر دیگر هم بخوانند. اگر در اینترنت بگذارم شاید هفتاد یا هشتاد نفر بخوانند. می‌شود چند نفر؟ گیریم دویست نفر. یعنی اگر دویست نفر قصه‌ام را بخوانند عالی‌ست! برای یک قصه گیلکی دویست نفر خواننده حرف ندارد آقای بررس. این همه طول و تفصیل دادم تا بگویم برای نویسنده‌ای مانند من دویست نفر خواننده یعنی یک دنیا. حالا حساب کنید وقتی نامه‌تان را خواندم که در آن نوشته بودید: «پرندهٔ خشک شده حرف نمی‌زند» چقدر خوشحال شدم. وقتی دویست نفر بشود دویست و یک نفر آن هم برای قصه‌ای گیلکی که هم خواننده‌اش کم است و هم قصه‌اش، نمی‌شود خوشحال نشد. دویست و یک نفر آقای بررس. یک خواننده بیشتر. آن هم نه هر خواننده‌ای. چون از کار و مسئولیت شما باخبرم نمی‌توانم شما را کنار باقی خواننده‌ها بگذارم. احتمالاً خودتان بدانید که در بین این دویست نفر شاید ده نفر هم نباشند که قصه‌ام را سطر به سطر و درست بخوانند. آن هم چندین بار. آنطور بخوانند که حتی یک کلمه هم از دستشان در نرود. تنها شما می‌دانید که من سر انتخاب هر کلمه چه سعی و تلاشی به خرج می‌دهم. خیلی‌ها شاید یک یا چند سطر را رد کنند. نفهمند و حوصله‌شان سر برود و بگذرند. شما اما همانطور می‌خوانید که من می‌خواهم. تأویل و تفسیر هم می‌کنید. شاید هم چند جور تفسیر. چند جور تأویل. هر جوری که امکان دارد. یا حتی هر جوری که امکان ندارد. باورکنید وقتی پای تلفن از رفیقم شنیدم که در نامه نوشتید «پرندهٔ خشک شده حرف نمی‌زند» نزدیک بود بال در بیاورم و پرواز کنم. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم در آن اداره یک نفر باشد که گیلکی بخواند. کاش نامه‌تان را هم به گیلکی نوشته بودید. مثلاً کاش نوشته بودید «بخۊشته پرنده گب نزئنه» یا همانطور که در قصه‌ام پرنده را مرغ نوشتم، شما هم می‌نوشتید «بخۊشته مؤرغ گب نزئنه» (۱). حتماً مي‌دانيد –چون آدمي هستيد که به واسطه شغل و مسئولیتتان کتاب زیاد خوانده‌اید- در گیلکی به پرنده می‌گویند مرغ. در فارسی هم می‌گفتند اما الان دیگر فارس‌ها به کرک (۲) می‌گویند مرغ. دیگر کم کم گیلک‌ها هم به کرک می‌گویند مرغ. شاید چون دیگر هیچ‌کس مرغ نمی‌بیند و هر چه می‌بیند کرک است، پس دیگر تفاوت کرک و مرغ مهم نیست. پرواز کردن مرغ مهم بود که آن هم این روزها مختص کلاغ است. پس بقیه همه کرکند و کرک هم مرغ. پس تفاوت مرغ و کرک هم دیگر معلوم نیست. خلاصه کاش می‌نوشتید «بخۊشته مؤرغ گب نزئنه». يا از آن هم بهتر: «بخۊشؤنه(۳) مؤرغ گب نزئنه». خشک شده و خشکانده شده فرق دارند. خشک‌شده، خشک شده! اما خشکانده شده را یک نفر خشکانده که خشک شده. می‌خواهم بگویم که در دومی روایت وجود دارد؛ به قول اساتید «داستانی‌تر است!»: روزی روزگاری یک نفر بود که فعل «خشکاندن» را بر روی یک مرغ انجام داد. آن مرغ را خشکاند. آن مرغ خشک شد و شد مرغ خشک‌شده. در قصه ما شد مرغ خشکانده شده. بهتر نبود؟ اصلاً بهتر نیست همانطور که برای قصه‌های فارسی، فارسی نامه می‌نویسید ـ یا به قول اداره‌چی‌ها: نامه می‌زنید!- برای قصه‌های گیلکی هم گیلکی بنویسید یا -من چه می‌دانم- بزنید؟
دارم سرتان را به درد می‌آورم؛ پر حرف پر درد است آقای بررس. می‌خواستم راجع به چیزی که نوشتید حرف بزنم. اینکه در نامه نوشتید «پرندهٔ خشک شده حرف نمی‌زند» یا آنطور که آرزو داشتم، می‌نوشتید «بخۊشؤنه مؤرغ گب نزئنه». نمی‌دانم چه باید کرد. کدام نویسنده است که آرزو نداشته باشد قصه‌اش چاپ شود؟ آن هم در یک کتاب؟ مجله و اینترنت به کنار، آدم تا قصه‌اش را در یک کتاب نبیند، تا آن حجم و قطع و جلد را نبیند، باورش نمی‌شود که نویسنده است. می‌دانید؟ جلد و پشت جلد و مقدمه و فهرست و همه آن چیزهایی که همیشه از دیگران به دست ما رسیده و خریده‌ایم و هدیه دادیم و خواندیم و گذاشتیم در قفسه‌هایمان. به همین خاطر الان نگرانم که چه باید کرد تا این قصه چاپ شود. کاش چاپ شدن این قصه اینقدر برایم مهم نبود. می‌دانید؟ وقتی یک چیزی برای آدم خیلی مهم شود، وقتی بر سر چیزی جوری می‌جنگی که انگار بر سر تمام خودت جنگ می‌کنی، در میانه همان جنگ ترس به دل آدم می‌افتد که نکند در این قمار ببازد. نکند در این «تمام خودش» چیزی نباشد. بعد از این می‌ایستی و از خودت می‌پرسی، چرا می‌جنگی؟ بر سر چه می‌جنگی؟ این زبان، این ادبیات، با تو چه کار می‌کند؟ کدام یک دیگری را نگهداشته؟ کدام یک نمی‌خواهد دیگری بمیرد؟ آقای بررس، گه‌گاه که به این چیزها فکر می‌کنم کودکی‌ام را به یاد می‌آورم، هر تکه‌ای از عکس و روزنامه را که خوش داشتم، دو طرفش را چسب نواری می‌زدم که بماند. تا همیشه بماند. که نمیرد. شاید خیال می‌کردم اینطوری خودم هم نخواهد مرد. پدرم نخواهد مرد. مادرم نخواهد مرد. شاید بخاطر پدر و مادر هم نبود. کیست که نخواهد تا ابد باشد؟ آدم‌ها مگر برای همین بچه‌دار نمی‌شوند؟ که بمانند؟ یهودی‌ها آدابی دارند که به آن می‌گویند «کادوش»؛ یکجور سوگواری. در کادوش اینطور می‌گویند هر کسی تا زمانی که در یاد فرزندانش بماند، زنده است. اگر اشتباه نکنم در «عهد عتیق» آمده هر فرزندی سنگ قبر پدر خود است. جایی هم خوانده بودم قبرستان کوچکی در مکزیک بود که دو قسمت داشت: «قسمت مرده‌ها»، آن‌هایی که هنوز کسی را دارند تا به قبرشان سر بزند و «قسمت واقعاً مرده‌ها»، که دیگر هیچکسی به قبرشان سر نمی‌زند و هیچ آدم زنده‌ای به یادشان نمی‌آورد. آدم می‌ترسد آقای بررس! انگار هر آدمی که می‌میرد آدم‌های زیادی را با خودش می‌کشد. آن‌هایی که به یاد داشت. آن‌هایی که مرده بودند اما واقعاً نمرده بودند! شاید تلاش زیادم روی گیلکی برای همین باشد. می‌دانی گیلکی اگر بمیرد چند هزار آدم خواهند مرد؟ چند هزار، چند میلیون مرده، باید واقعاً بمیرند؟ دارم از خودم قهرمان می سازم؟ پس بگذار بیخود طولش ندهم و بگویم که از مردن خودم می‌ترسم. مردن که نه! اگر از مردن می‌ترسیدم اینقدر چپق دود نمی‌‌کردم! (به یاد ندارم گفتم که پیپ می‌کشم یا نه). ترسم از واقعاً مردن است. کیست که از «واقعاً مردن» نترسد؟ مرغ قصه من هم از واقعاً مردن می‌ترسید. توضیح نمی‌خواهد چون خودتان قصه را خوانده‌اید و شاید هم چندین بار خوانده باشید و می‌دانید که جریان از چه قرار است. آن مرغ یک زمانی زنده بود. پرواز می‌کرد. هنوز شکارچی او را نزده بود. نمی‌خواهم بحث معاد را پیش بکشم و در این مورد حرف بزنم که مرغ‌ها هم بعد از مردن زنده می‌شوند یا نه. چون بعد می‌شود اشکال گرفت که اگر هم زنده شوند قرار نیست که تن پر شده از کاهشان حرف بزند. ولی شما نه، من اگر مرغ باشم و یک شکارچی با «ته پر»ش بالم را بزند، -البته اینجور شکارچی‌ها که پیشاپیش می‌دانند قرار است شکم مرغ را از کاه پر کنند، حواسشان هست به بال مرغ نزنند. یکجایی را می‌زنند که علامت نماند. دقیق نمی‌دانم کدام قسمت را می‌زنند. قبول دارم که وقتی دارم راجع به این موضوع می‌نویسم، باید خوب پرس و جو می‌کردم و اطلاعاتم را تکمیل می‌کردم اما چون این موضوع در قصه‌ام تأثیری ندارد من هم پی‌اش را نگرفتم. بگذریم! می‌گفتم که اگر من مرغ باشم و یک شکارچی با ته‌پرش من را بزند، -درجا می‌میرم. آن لحظه که در حال جان دادنم حتماً دلم می‌خواهد به آن شکارچی چیزی بگویم. شما باشید دلتان نمی‌خواهد؟ حتماً می‌خواهد. حالا یا فحش یا نفرین و ناله یا حرفی خوب. چه می‌دانم. هر کسی خوش دارد وقت مردن چیزی بگوید که از او به یادگار بماند. خوب! وقتی آن مرغ تیر خورده و بر زمین افتاده، حالا در باغ یا در بیجار یا هر جایی، تا شکارچی برسد بالای سرش هفت بار جان داده. تیر ته‌پر همین است دیگر. وگرنه ممکن است مرغ باز پرگیرد و برود. تیر باید مرغ را درجا زمینگیر کند. بکشد. پس تکلیف آن حرف‌های نزده چه می‌شود؟ گره قصه من باید این می‌بود. همین حرف‌ها. همانطور که خواندید مرغ منتظر بود تا یک روز با شکارچی‌اش در آن خانه‌ای که خود خشک‌شده‌اش را گذاشته بودند بر روی میز، تنها شود.
پیش خودم خیال می‌کردم اگر قرار باشد در قصه‌ام یکجایی از چیزی خوشتان نیاید، همین جا باشد. همینجا در این «انتظار». چه می‌دانم. اینجا را می‌شود هزار جور تأویل و تفسیر کرد. زمان نوشتن این تکه از خودم خیلی راضی بودم که چه انتظاری تدارک دیده‌ام و چه چیزها و چه حرف‌هایی که در این میان نیست! یا خیال می‌کردم اینکه سینه سفید مرغ خشکانده شده، روی میز درون اتاق را توصیف کرده‌ام، شاید مورد منکراتی داشته باشد. من چه می‌دانستم می‌خواهی بنویسی «پرندهٔ خشک شده حرف نمی‌زند»! (دارم کم کم با شما خودمانی می‌شوم. بخاطر ضمیر دوم شخص مفرد می‌گویم!) اما گمانم تا اینجا شما هم موافق هستید که باید تکلیف حرف‌های نزدهٔ آن مرغ یکجایی روشن شود. نمی‌خواهم سر این بحث کنم که مرغ خشکانده شده می‌تواند حرف بزند یا نمی‌تواند. قبول. درست است. مرغ خشکانده شده نمی‌تواند حرف بزند. اما ماجرای قصه هم آنطور نیست که این را نقض کند. منظورم این است که به هر حال آن مرغ می‌خواست حرف بزند. شاید فحش شاید هم حرف خوب. مثلاً به شکارچی بگوید: «(به قول شیون) آخه مرد ٚ حساب! بمرده گاب!(۴) چرا من را کشتی؟ باز اگر برای شکم خودت یا بچه‌هایت بود یکچیزی، اما آخر «تاکسیدرمی» هم شد کار؟ الان اینجا اینطور یک لنگه پا ایستادم تو کیفوری؟» منظورم این است خیلی حرف‌ها می‌خواست بزند اما نمی‌توانست. من می‌گویم اینجا باید توانستن و خواستن را از هم جدا کرد. قبول دارم که نمی‌توانست. مرغ خشکانده شده نمی‌تواند حرف بزند. درست است. شما هم همین را نوشتید که «مرغ خشک شده حرف نمی‌زند». اما قبول دارید که می‌خواست حرف بزند؟ حالا خودش نه، روحش. همان چیزی که از او به جا مانده. هان؟ خوب! اینجا چه باید کرد؟ نه یک ماه و نه دو ماه. دو سه سال هم نه! سی چهل سال گذشت و این مرغ خشکانده شده یا هر چیزی که شما اعتقاد دارید از این مرغ تیر خورده به جا مانده و در این دنیا وجود دارد، روح یا هر چه، چون من نمی‌دانم که مرغ‌ها هم روح دارند یا نه، خلاصه هر چیزی که آن را می‌نامید همان، حرف‌های نزده‌اش را کجا باید بزند؟ وقتی آن را خشکاندند و درونش را کاه و پنبه فرو کردند و او را گذاشتند بر روی میزی در یک اتاق، همان چیزی که می‌توانیم آن را روح یا جان یا هر چیز دیگرِ آن مرغ خشکانده شده بنامیم، سی چهل سال همانجا منتظر ماند. یک لنگه پا منتظر ماند. جای دیگری سراغ نداشت، اما می‌دانست که شکارچی یک روزی به شکار خشکانده شده‌اش برمی‌گردد. همینطور است دیگر. شکارچی‌ها به شکار خشکانده شده‌شان برمی‌گردند. شکار خورده شده با شکار خشکانده شده توفیر دارد. حالا چه توفیری من نمی‌دانم. اما توفیر دارد. برای همین است که برمی‌گردند. سی چهل سال منتظر ماند. این، تعلیق قصه من است. بر رویش کار کردم که خواننده‌ام همراهم بیاید. تمام این چهل سال را بیاید. بیاید، بیاید، تا آن روز، درون آن اتاق، تا بشنود آن مرغ خشکانده شده به آن مرد شکارچی چه خواهد گفت؟ بعد شما خیلی راحت نوشتید «پرندهٔ خشک شده حرف نمی‌زند» آقای بررس! دیگر نمی‌دانم چطور بهتان بگویم. چطور توضیح دهم که من هم با شما موافقم. من هم می‌دانم که مرغ خشکانده شده حرف نمی‌زند. در قصه من هم حرف نمی‌زند. نمی‌توانست حرف بزند. چون خشک شده بود. مرده بود. تیر یک ته‌پر جوری به تن و بالش خورده بود که ناقص نشود. جوری که پرهای سفیدش باز هم به چشم بیایند. پس نمی‌توانست حرف بزند. تنها می‌خواست که حرف بزند. به هر حال در این میان آن حرفی که می‌خواست و نمی‌توانست بزند چه می‌شود؟ شاید اگر مثال بزنم قضیه بیشتر روشن شود. همین پنجشنبه‌ای که گذشت، من و بابک، از خانه آقای کشکولی می‌آمدیم -نمی دانم عرض کردم یا خیر که آقای کشکولی می‌گوید ما چیزهای زیادی داریم که می‌توانند در داستان نویسی کمکمان کنند. مثلاً می‌گوید ما «شغال» داریم. ولی من می‌گویم شغال چگونه می‌تواند برود در یک قصه فارسی؟ شغال لهجه دارد. هر چه که می‌خواهد بگوید اول می‌گوید «آوو»؛ شغال فارسی نمی‌داند. یا اگر هم بداند با آن لهجهٔ غلیظش دهن وا نکرده برای خودش دردسر می‌سازد. حال اگر شغال را بیاوریم وسط و واداریمش تا فارسی حرف بزند، تا بگوید «آوو» همه می‌گویند: «چی چی؟ این دیگر چه‌جور حرف زدن است؟!» اگر هم او را بگذاریم به حال خودش می‌خواهد همیشه سکوت کند و چیزی نگوید. پس شغال با آن همه حرف چه کند؟ کجا بودیم؟ آهان. من و بابک، از خانه آقای کشکولی می‌آمدیم و -جلو «نوشین» میان مسافرها قدم می‌زدیم و بابک راجع به چیزی که الان خاطرم نیست حرف می‌زد. شاید به یادم می‌ماند اگر ماشین‌ها بوق نزده بودند. اما ماشین‌ها شروع کردند به بوق زدن. پشت سر هم. شاید عروس می‌بردند شاید هم چند جوان مسافر همینطوری شیطنت می‌کردند. چند مسافر جلو نوشین، همانطور که بستنی‌شان را می لیسیدند سربرگرداندند تا ببیند بوق برای چیست. من هم سربرگرداندم. دیگر نمی‌دانم چه شد آقای بررس. دیگر صدای بابک به گوشم نمی‌رسید. پنج‌شنبه بود. به قول آن نویسندهٔ عرب «پنجشنبه بود و تو نمی‌دانی که چگونه پنجشنبه‌ای بود!» من دیگر نفهمیدم کجا هستم. موهای تنم سیخ ایستاده بود. قلبم تالاپ تولوپ می‌زد. لب‌های بابک تکان می‌خوردند اما صدایش به گوشم نمی‌رسید. نمی‌دانستم الان توی لاهیجان هستم یا خیابانی در تهران! به نظرم آمد صد تا، هزار تا، ده هزار تا آدم در ماشین‌ها همینطور بوق می‌زنند و الان است که یک عده باتوم به دست از جایی بیایند و بریزند و شیشه‌های ماشین‌هاشان را بشکنند. گلویم را چیزی گرفته بود که نه پایین میرفت و نه بالا می‌امد. فرض کن جایی از جان آدم زخم شود، یک زخم قدیمی، بعد یکباره در خیابان، میان آن همه مسافر بستنی به دست، وسط حرف زدن بابک، زخمش سر وا کند و دردش یادت بیاید و خیلی چیزها یادت بیاید و زندگی برای خودش در خیابان‌های لاهیجان و میان بستنی فروش‌ها و مسافرها جریان داشته باشد و تو انگاری آویزان شده‌ای، تکان تکان می‌خوری و هی می‌خواهی چیزی بگویی اما نمی‌دانی چه و نمی‌دانی چطور. تنها این را می‌دانی که حرف داری؛ شب می‌روی خانه، توی اتاق صد بار می‌روی می‌آیی، می‌روی می‌آیی، می‌روی می‌آیی، می‌روی کنار پنجره، می‌روی به خیابان، می‌شود فردا، می‌شود پسفردا، همین طور یکچیزی توی گلویت گیر کرده است. اگر آقای کشکولی این‌ها را خوانده بود می‌گفت: «خرابکاری کردی ورگ! معلوم نیست این داستان است یا نامه یا خاطره. همه جا هم که جای داستان نوشته‌ای قصه!» اما مگر این چیزها دست خود آدم است؟ وقتی بستنی و بوق و مسافرها دیگر بستنی و بوق و مسافرها نیستند، در چه چیزی خرابکاری نشده که من دنبالهٔ همان را بگیرم؟ اینجا دیگر حرف مرگ و زندگی‌ست. حالا تو به شغال بگو «عزیزم. چرا می‌گی آوو؟» انگار یک نفر خط‌کشی دراز در دست دارد و حضور و غیاب می‌کند. مسافر، حاضر! بستنی قیفی، حاضر! آن یکی مسافر (همانی که با موهای شرابی و دماغ عمل کرده و مانتوی سفيد و آن بستنی لیسیدنش، آدم را مسافردوست می‌کند.)، حاضر! ماشین، حاضر! نوشین، حاضر! استخر، حاضر! ورگ، غایب! کجاست؟ رفته مستراح آقای معلم! گفت: «می‌خواهم بروم بالا بیاورم؛ حرف دارم.» بعد باز می‌خواهی حرف بزنی. زنده‌ای که حرف بزنی. که بود می‌گفت «نوشتن، بیرون جهیدن از صف مردگان است»؟ کافکا بهتر می‌داند یا ما آقای بررس؟ خجالت می‌کشم بگویم مرده هم می‌تواند حرف بزند تا کار مرغ قصه‌ام را درست کنم. قبول. من هم که ننوشتم حرف زد. تنها نوشتم که می‌خواست حرف بزند اما شما زیر قصه‌ام نوشتید «پرندهٔ خشک شده حرف نمی زند.» حتی ننوشتید «پرندهٔ خشک شده نمی‌خواهد حرف بزند.» اما من می‌گویم پس این همه سال تعلیقی که با آن خواننده‌ را همراه خودم تا اوج قصه‌ام آوردم، چه می‌شود؟ من که نمی‌توانم در آخر به خواننده‌ام بگویم: شرمنده! این مرغ خشک شده، خشکانده شده، حرف نمی‌زند.
اصلاً خوانندهٔ من هم مثل من و شما می‌داند که مرغ خشکانده شده حرف نمی‌زند. آقای بررس، دیگر عقلم قد نمی‌دهد که چطور می‌توانم این قصه را تمام کنم تا آرزوی دل هر سه نفرمان را برآورده کند. این‌ها را هم اگر نوشتم تنها برای این بود که عرض کنم من هم می‌دانم مرغ خشکانده شده حرف نمی‌زند. خواستم بگویم آقای بررس، شما درست می‌گویید، مرغ خشکانده شده حرف نمی‌زند، اما آخر مرغ خشک نشده هم حرف نمی‌زند.

پی‌نويس‌ها:
(۱) «بخۊشته مؤرغ گب نزئنه»: بخۊشته: خشک شده/ مؤرغ: پرنده/ گب نزئنه: حرف نمي‌زند.
(۲) کرک: مرغ خانگی و ماکیان باشد. (لغتنامه دهخدا)
(۳) بخۊشؤنه: خشکانده شده.
(۴) بخشی از منظومهٔ «گاب»، اثر شیون فومنی.

»» این داستان را از اینجا بشنوید.
»» نسخهٔ اصلی به زبان گیلکی را در اینجا بخوانید.
»»‌ از وبلاگ ورگ و پروژه‌های گیلکی حمایت مالی کنید.