آنچه میخوانید نوشتهای است در میانهٔ گفتگویی که پس از اختلافاتی که بین هواداران دو تیم ملوان و تراکتور پیش آمد درگرفت و چون سنت ورگ، استقبال و میزبانی از گفتگوهایی بوده که به مسائل پیرامون گیلکان میپردازند (برای نمونه اینجا و این یکی را ببینید)، این یادداشت بازنشر میشود و برای آگاهی خواننده از سابقهٔ گفتگو و موضع و نظر خودم به پینوشتی که در انتهای این پست آمده توجه کنید.
خواننده و همراه همیشگی ورگ باید بداند که درج مطالبی در اینجا لزوما به معنای موافقت با تمام دیدگاههای نویسندهٔ آن نیست و هدف مهمتر، خو کردن به گفتگو و آرشیو کردن گفتگوهای مکتوب مهم است برای انباشت تجربه و ایده. با هم متن پیمان سکوتی را میخوانیم:
تنشهای اخیر میان هواداران ملوان بندرانزلی گیلان و تراکتور سازی تبریز اذربایجان بار دیگر بحثهایی درباره نژادپرستی، هویت ملی و مناسبات میان گروههای اتنیکی در ایران را برانگیخته است. در این میان، برخی از هواداران تراکتور، گیلکها را به نژادپرستی متهم کردهاند. اما آیا میتوان این منازعه را صرفاً با تمرکز بر رخدادهای اخیر و بدون توجه به سابقه تنشها و زمینههای هویتی آن تحلیل کرد؟ و چرا در برخی روایتها، گیلکها بهجای آنکه بهعنوان جامعهای با هویت و تجربه تاریخی مستقل دیده شوند، در جایگاه نمایندگان هویت ایرانشهری/فارس قرار میگیرند؟
هیچ رخدادی در خلأ اتفاق نمیافتد. تنش میان بخشی از هواداران تیمهای گیلانی، از جمله داماش، سپیدرود و ملوان، و هواداران تراکتور سابقهای چندینساله دارد؛ سابقهای که به گفته منتقدان، در مواردی با فحاشیهای اتنیکی، جنسی و جنسیتی علیه مردم گیلان همراه بوده است. در کنار این مسئله، ادعاهای ارضی مطرحشده از سوی برخی فعالان تورک درباره مناطقی از گیلان، از جمله آستارا و گردنه هیران نیز بر حساسیتهای هویتی و سرزمینی افزوده است.
این زمینه تاریخی را نمیتوان از تحلیل تنشهای امروز حذف کرد. وقتی یک جامعه در طول سالها با ادعاهای ارضی به سرزمین تاریخی خود و توهین به هویت و تحقیر جمعی خود مواجه میشود، واکنشهای بعدی آن را نمیتوان بدون بررسی این تجربهها فهمید. اگر در جریان رقابتهای اخیر در انزلی رفتارهای توهینآمیزی رخ داده باشد، بررسی آنها باید در کنار سابقه منازعه و رفتارهای پیشین هر دو طرف صورت گیرد. برجستهکردن واکنش یک طرف، بدون پرداختن به زمینههایی که به شکلگیری تنش کمک کردهاند، تصویری ناقص از ماجرا به دست میدهد.
بخش مهمی از این سابقه، به فحاشیهای جنسی و جنسیتی بازمیگردد؛ توهینهایی که از طریق تحقیر زنان، مردانگی یا کلیشههای جنسیتی، نهفقط افراد، بلکه یک جامعه را هدف میگیرند. تناقض آنجاست که گاهی کسانی که خود را قربانی تبعیض و تحقیر هویتی میدانند، همان الگوهای تحقیر را علیه دیگران بازتولید میکنند، الگوهایی که در گفتمانهای مرکزگرا نیز برای تحقیر مردم گیلک به کار رفتهاند. اعتراض به تبعیض، بهخودیخود مانع بازتولید آن نمیشود. هیچکس نمیتواند صرفاً به دلیل تجربه ستم، خود را از مسئولیت رفتار تبعیضآمیز در قبال دیگران معاف بداند.
بااینحال، توجه به زمینههای تاریخی به معنای توجیه توهین متقابل نیست. سابقه فحاشیهای ضدگیلکی مجوز توهین به مردم تورک نیست، همانطور که رفتار توهینآمیز گروهی از هواداران ملوان یا دیگر تیمهای گیلانی را نمیتوان به همه گیلکها تعمیم داد. مسئولیت هر رفتار باید متوجه عاملان آن باشد. نه همه گیلکها به دلیل رفتار برخی هوادارانشان نژادپرستاند و نه همه مردم تورک مسئول رفتار بخشی از هواداران تراکتور هستند. دفاع از حقوق یک جامعه هنگامی اعتبار دارد که همزمان، حق نقد رفتارهای اعضای همان جامعه را نیز به رسمیت بشناسد.
اما مسئله فقط رفتار هواداران فوتبال نیست، نحوه صورتبندی سیاسی و هویتی این منازعه نیز اهمیت دارد. در برخی روایتهای سیاسی، اختلاف میان گیلکها و تورکها در چارچوب تقابل میان «ملت تحت ستم تورک» و «ملت فرادست فارس ـ ایرانشهری» توضیح داده میشود. در این صورتبندی، گیلکها عملاً در سوی هویت مسلط قرار میگیرند و بخشی از هویت ایرانشهری فرض میشوند و گویی نمیتوانند تجربهای مستقل از سلطه مرکز داشته باشد.
این برداشت، هویت گیلک را نادیده میگیرد. گیلکها دارای زبان، تاریخ، فرهنگ و حافظه جمعی متمایزند و تجربه تاریخی آنان را نمیتوان به هویت ملی رسمی یا روایت ایرانشهری فروکاست. گیلکبودن به معنای ایرانشهریبودن نیست؛ همانطور که قرارگرفتن گیلان در محدوده جغرافیایی ایران، بهخودیخود به معنای پذیرش همه روایتهای مرکزگرا از تاریخ و هویت این سرزمین نیست. گیلکها نیز میتوانند خود را جامعهای تحت ستم بدانند و سیاستهای یکسانساز و تمرکزگرایانه را نقد کنند.
از این منظر، مسئله اصلی انکار حق هیچ جامعهای برای تعریف هویت خویش نیست، برعکس، بحث بر سر تعمیم همین حق به گیلکهاست. اگر یک جریان سیاسی بر حق تورکها برای بهرسمیتشناختهشدن زبان، تاریخ و هویتشان تأکید میکند، باید بتواند همین حق را برای گیلکها نیز به رسمیت بشناسد. نمیتوان از یک سو خواهان رهایی از هویت تحمیلشده بود و از سوی دیگر، هویت جامعهای دیگر را با الصاق آن به هویت مسلط تعریف کرد.
وقتی گیلکها، مستقل از خواست و خودتعریفگریشان، به نمایندگان فارس یا ایرانشهری تبدیل میشوند، تجربه تاریخی و امکان سخنگفتن مستقل از آنان سلب میشود.
این تقلیل هویتی میتواند به حذف نمادین یک جامعه بینجامد، جامعهای که تنها در صورتی در روایت سیاسی دیگران پذیرفته میشود که در یکی از اردوگاههای ازپیشتعریفشده جای بگیرد. اگر چنین انتسابی آگاهانه با انکار هویت مستقل گیلک و مشروعیتبخشی به تحقیر آن همراه شود، دیگر صرفاً اختلافی بر سر اصطلاحات سیاسی نیست؛ بلکه میتواند به بازتولید همان منطق طرد و انسانزدایی منجر شود که مدعیان رهایی از تبعیض با آن مخالفت میکنند.
این نقد به معنای یکساندانستن تجربههای تاریخی گیلکها، تورکها، کوردها یا دیگر جوامع نیست. هر جامعه تاریخ و موقعیت خاص خود را دارد و بررسی ستمهای واردشده بر آن، مستلزم توجه به شرایط و شواهد مشخص است. اما بهرسمیتشناختن تفاوت این تجربهها نباید به معنای انحصاریکردن حق ستمدیدهبودن یا محرومکردن دیگران از حق تعریف مستقل هویتشان باشد. هیچ جامعهای برای اثبات تجربه تبعیضآمیز خود مجبور نیست هویت جامعهای دیگر را انکار کند. در منازعه اخیر ملوان و تراکتور نیز، اتهام نژادپرستی باید با همین معیار سنجیده شود؛ با بررسی دقیق رفتارهای رخداده، شواهد موجود، سابقه تنشها و مسئولیت مشخص عاملان. نمیتوان صرفاً با استناد به یک رخداد، یک جامعه را نژادپرست نامید؛ همانطور که نمیتوان با اشاره به رفتارهای گذشته یک طرف، هر رفتار امروز طرف دیگر را موجه دانست. محکومکردن تبعیض زمانی معنا دارد که معیاری واحد برای همه به کار گرفته شود، نه اینکه رفتار یک طرف در پرتو زمینه تاریخی توضیح داده شود و رفتار طرف دیگر بدون هیچ زمینهای به ویژگی ذاتی یک ملت نسبت داده شود.
راه برونرفت از این تنشها، نه انکار سابقه توهینهاست و نه مشروعیتبخشیدن به انتقام هویتی. آنچه ضرورت دارد، پذیرش مسئولیت رفتارهای گذشته، کنارگذاشتن توهینهای اتنیکی و جنسیتی، پرهیز از ادعاهای تحقیرآمیز درباره هویت و سرزمین دیگران و بهرسمیتشناختن متقابل حق جوامع برای تعریف خویش است. گفتوگو میان اتنیک ها و جوامع مختلف ایران، تنها زمانی میتواند از سطح شعار فراتر برود که هیچیک مجبور نباشد برای اثبات هویت یا ستمدیدگی خود، هویت دیگری را انکار کند.
گیلک نه نماینده مفروض ایرانشهریهاست و نه دشمن ذاتی تورکها. هویت و تجربه تاریخی او را نمیتوان به نقشهایی فروکاست که دیگران در منازعات سیاسی خود برایش تعیین میکنند. گیلک حق دارد درباره زبان، تاریخ، فرهنگ و سرزمین خود سخن بگوید و همزمان، با هر شکلی از تبعیض علیه دیگر جوامع مخالفت کند.
بهرسمیتشناختن هویت گیلک، در تقابل با حق تورکها نیست؛ لازمه پذیرش همان حقی است که هر جامعه برای تعریف مستقل خویش مطالبه میکند.
۲۹ مهر ۱۴۰۵
پینوشت:
این توضیح لازم است که پس از اختلافاتی که بین هواداران دو تیم ملوان و تراکتور پیش آمد، یکی از خوانندگان کانال تلگرامی «زیر سقف آسمان» که متعلق به دکتر حسن محدثی جامعهشناس و استاد دانشگاه است، پیامی برای ایشان فرستادند با عنوان «چند پرسش درباره فحاشی در گیلان و مرزهای نقد روشنفکری» که در اینجا منتشر شد و در این پیام از این استاد دانشگاه خواستند که شما که در همه جا از حفظ حقوق اقوام حرف میزنید و در مقابل فاشیسم ایرانشهری، مقاومت نظری میکنید، چرا توهین به ترکها در ورزشگاه انزلی را محکوم نمیکنید.
سپس آقای محدثی به عنوان یک گیلک در یادداشتی با عنوان «انسانزداییی قومی، ضد انسانی و محکوم است: گیلانی و غیرگیلانی ندارد» از توهینهایی که به ترکها شده عذرخواهی کرد.
پس از این گفت و گو بود که متنی از پیمان سکوتی یکی از دلسوزان و پیگیران حقوق مردم گیلکیزبان و تالشیزبان در استان گیلان، با عنوان «ملوان و تراکتور، منازعات بیناتنیکی و حق گیلک برای روایتگری» در کانال زیر سقف منتشر شد که خوانید و این متن به نظرم حاوی نکات درست زیادی است و البته برخی اشتباهات و پیشفرضهای نادرست هم در خود دارد. اما در کل، کار مهمی که پیمان سکوتی در این یادداشت کرده، این است که تلاش کرده ضمن محکوم کردن توهین به ترکها، اصل مسئله را وسیعتر ببیند و توجه مخاطبان را به زمینههای اجتماعی و سیاسی این اختلافات جلب کند.
پس از این، در پاسخ به یادداشت پیمان سکوتی، یادداشتی از یک شهروند ترکزبان آستارایی به اسم سپیده آبادپور در کانال زیر سقف آسمان منتشر شد که در اینجا میتوانید آن را بخوانید. این هماستانی عزیز در این یادداشت خود، ضمن اینکه مسائلی را از بحث خود کنار گذاشت، از جمله ادعاهای ارضی رسانهها و جریانهای پانتورک که صرفا شامل هیران و آستارا نبوده و تا سپیدرود و حتی گاه تا تنکابن را هم شامل میشود و همچنین این موضوع مهم که در مناطق تالشنشین، دگردیسی زبان از تالشی به زبان مسلط ترکی، مشابه اتفاقی بود که برای گیلکی در حال رخ دادن است ولی با این تفاوت که اگر گیلکیزبانان کمکم فارسیزبان شدند، تالشیزبانان بسیاری خیلی زودتر ترکزبان شدند؛ اما با این حال به نکات درستی هم اشاره کرده و کاش این را هم میگفت که اساسا زبان مردم دلیل بر رد یا تایید حق زندگی و کار در یک سرزمین را به آنها نمیدهد یا از آنها نمیگیرد.
این بار یادداشتی دیگر از پیمان سکوتی در پاسخ به یادداشت سپیده آبادپور منتشر شد که در آن پیمان سکوتی سه محور اصلی یادداشت خانم آبادپور را نقد کرد: ادعای اهریمنسازی از ترکها، تاریخ آستارا و حقوق اقتصادی مردم آستارا. این بار استدلالها و نقد پیمان سکوتی دقیقتر و متمرکز بر این سه محور بود. این یادداشت را در اینجا بخوانید.
جالب اینکه در بخش کامنتها هم یک کاربر به اسم علی خانی، یک تحلیل جالبی نوشت که در اینجا میتوانید بخوانید. او تلاش کرد از دیدگاهی مدیریتی و مقایسه با کشورهای جهان و بررسی دلایل حقوقی به موضوع نگاه کند.
بعد از یادداشت دوم پیمان سکوتی خود دکتر محدثی طی یادداشت کوتاهی یادآوری کرد که کل این بحث را انحرافی میداند و باید همهٔ انواع توهینهای این شکلی را محکوم کرد.
پس از آن یادداشتی با عنوان «معضل تیم تراکتور: قومیت ابزاری برای استفادههای خاص» از عبدالمجید الهامی در کانال زیر سقف آسمان منتشر شد. آقای الهامی به جنبهٔ مالکیتی باشگاه تراکتور و مسائل اقتصادسیاسی مربوط به آن پرداخت که خواندنش را بسیار مهم و مفید میکند.
*
شاید خوانندهٔ کنجکاو و «ولنکن» بپرسد پس نقاط اختلاف ورگ با آنچه پیمان سکوتی عزیز یا استاد بزرگوار آقای محدثی نوشتهاند چیست و کدام است؟ (ولنکن بودن از نظر نگارنده بسیار خصلت خوبی است.) در پاسخ به این پرسش فرضی قصد دارم صرفا پرسشهایی را با دوستان به اشتراک بگذارم با این هدف که قاب تصویر را گستردهتر کنیم. پرسشهای زیادی وجود دارد که بدون نظم و ترتیب خاصی مینویسم؛ آیا استان گیلان بالاخره ساکنینی ترکزبان دارد یا نه؟ آیا هر ترکی، پان ترک و موافق برنامههای سیاسی-نظامی پانترکیسم در منطقه هم هست؟ آیا در میان ترکهای گیلان (چه ترکهایی که به اینجا مهاجرت کردهاند و چه ترکهایی که چندین و چند نسل در اینجا زیستهاند و چه ترکهایی که اساسا همیشه ساکن بودند و زبانشان در دوران تسلط زمینداران و خوانهای ترکزبان از تالشی به ترکی تغییر یافته) همگی یک جور فکر میکنند و از یک طبقه اجتماعی هستند و یک نوع فرهنگ و اخلاق دارند؟ آیا مهاجرت یک امر جدید است و اینطور نیست که طی هزارهها برای همسایگان ما و خودمان نیز رخ داده باشد؟ آیا چون ما مطمئنیم که برنامههای کلان پانترکیستی با حمایت نهادهای امنیتی مختلف منطقه واقعا وجود دارد و توهم نيست، پس باید همهٔ فعالان زبان و فرهنگ و حقوق ترکها را با یک چوب بزنیم و از گفتگو با آنان خودداری کنیم جز در مواقعی که این اختلافات بالا میگیرد؟ آیا دوستان همولایتی ترکزبان ما به ویژه دوستان فعالتر طاقت شنیدن حقایقی پیرامون تغییرات زبانی مردم بومی تالش در استارا و اردبیل را دارند؟ آیا هممیهنان ترک عزیز چه داخل گیلان و چه در هر جای ایران آن شجاعت علمی را برای روبرو شدن با این حقیقت دارند که شیعهمذهب بودنشان اغلب به امتیازی برای آنان در مقابل تالشان و کردهای سنیمذهب بدل شده؟ آیا فهم این موضوع دشوار است که اساسا ما یک مردمیم به ویژه تالشها و ترکزبانهای منطقهٔ آستارا و خلخال و اردبیل و دگرگونیهای زبانی و البته دگرگونیهای جمعیتی (ولی نه به شدت و تاثیرگذاری دگرگونیهای زبانی) ما را در گروههای مختلف ملی یا قومی یا اتنیکی یا هر نامی که میپسندید و از آن احساس خطر نمیکنید دستهبندی کرده؟ آیا باید از این دستهبندی ترسید؟ آیا باید مرزهای واحدهای سیاسی (ده، شهر، شهرستان، کشور، استان، ایالت، کمون، کانتون یا هر نامی که به کار شما در سیستم ایدهآل خودتان به کار میآید) را منطبق بر مرزهای جمعیتی بنا نهاد؟ مثلا باید مرز استان لرستان را دقیقا جوری تنظیم و تصویب کرد که فقط مناطق دارای جمعیت لر را شامل شود؟ آیا اگر به دلایل مختلف دموکراتیک و زیرساختی و تاریخی و اقلیمی و… چنین نشود چه فاجعهای رخ خواهد داد؟ آیا ترکهای عزیزی که به توهینهای اخیر اعتراض دارند (و حق هم دارند که معترض باشند) دلشان نمیخواهد که به ریشهٔ این اختلافات توجه شود تا همه در کنار هم به همزیستی تاریخی خود ادامه دهیم؟ آیا هممیهنان ترک ما، قبول دارند که هویت مردم گیلک طی دهههای اخیر دائم در معرض تضعیف و تحقیر و تمسخر بوده یا نه؟ آیا این رقابت جنونآسایی که در بین ما از گیلک و ترک تا فارس و عرب رایج شده تا از دورترین روستاهای کوهستانی تا شلوغترين شهرهایمان هرکس و هر گروه و هر فامیل و هر طایفه و هر روستا و هر شهری و هر قومی پر تلاش کسب بیشترین منافع و بیشترین امتیازات به نفع خویش باشد و بگوییم «هدف وسیله را توجیه میکند»، در نهایت ما را برنده خواهد کرد یا چیزی جز فرسایش و محرومیت و ضعف نصیب هیچ کدام از بازیگران نمیکند؟ آیا اصلا در این بهنامزدنها و شهر و استان و مرز جابجا کردنها هرگز جز این بوده که پول به جیب اقلیتی از هر قومی رفته که حتی منتخب و مورد تایید اقلیتی از آن قوم هم نیستند؟ آیا این رقابت دیوانهوار بر سر تصاحب و تملک بر زمین و زیرزمین و جاده و کوه و فرصتهای طلایی هرگز هیچ صلح و دوستی و همزیستی برای گیلک و ترک و تبری و تالش و کرد و ارمنی و گرجی و آذری و لر و عرب و همین جور بگیر برو تا هر طرف باقی خواهد گذاشت؟ آیا ما (گیلک و ترک و تالش و کرد و…) همیشه اینطوری بودیم و تا همیشه محکوم به همزیستی در پارانویا و احساس خطر از هم هستیم به دلیل آنچه در گذشته رخ داده و فرقی ندارد که جوامعمان با چه روش و مدلی مدیریت بشوند؟ آیا فکر نمیکنید که شاید ریشهٔ این همه مشکلات و اختلافات در روش مدیریت جوامع و منابع باشد؟ آیا باید مبنای تصمیمگیریهای مهم در مورد زندگی مردم این باشد که یک فرد از یک قوم به قومی دیگر توهین کرده یا یک هوادار ورزشی در ورزشگاه حرفی زده؟ آیا ما نسبت به بیانیههای سیاسی و اجتماعی توسعهطلبانه یا نفرتپراکنانهای که از طرف برخی افراد یا نهادهای قوم یا مردم خودمان علیه یک قوم یا مردم دیگر صادر میشود، وظیفه داریم که محکومش کنیم یا وظیفهٔ محکوم کردن فقط در مورد توهین ضرورت و الزام پیدا میکند؟ آیا تغییر مالکیت زمین به صورت پرتعداد از مالکین بومی به مالکین غیربومی و افزایش سرسامآور قیمت زمین در گیلان و مازندران و ناتوانی روزافزون جوانان بومی برای سکونت و رشد ملموس مهاجرت مبتنی بر مالکیت به داخل و مهاجرت مبتنی بر اشتغال به بیرون، چیزی عادی و معمولی است یا جای نگرانی دارد؟ آیا هممیهنان عزيز ترک یا فارس اهل اصفهان به عنوان مثال اگر شاهد چنین پدیدهای در منطقهٔ خودشان باشند احساس نگرانی میکنند یا نمیکنند و میگویند ما همه ایرانی هستیم؟ آیا این نگرانی با ایرانی بودن تناقض دارد؟ آیا درک متقابلی از این پدیده در هممیهنان وجود دارد؟ انسانها چرا مهاجرت میکنند؟ دلیل مهاجرت وسیع مردم ترک در کشور ایران چيست؟ تکلیف انسانهایی که در زمان ساختن یک تمدن کار خود را سالها صرف ساختنش کردند، در مورد حق زیستن در همان تمدن چیست؟ تفاوت بین فروش زمین و منابع روزمینی و زیرزمینی با «جذب سرمایه» چيست؟ اصلا آیا تفاوتی دارند؟
در وضعیتی که هر چیزی به کالایی قابل مبادله و فروش بدل میشود، آیا میتوان چیزهایی را برای کل یک مردم حفظ کرد؟ راستی، آیا تیم ملوان در بین ترکهای انزلی هوادار ندارد؟ و سوال آخر: نقش نهادهای حاکمیتی و اجرایی و نهادهای ورزشی و هواداری در این اختلافات چیست و اهداف و عملکردشان چگونه است؟
فکر میکنم که روشنفکران و دلسوزان گیلک و ترک و بقیه، همگی موظفیم به این پرسشها فکر کنیم و یادمان باشد که خیلیها منتظر فرصتند تا ادعا کنند «اینها نمیتوانند با هم گفتگو کنند و حتما باید زور بالای سرشان باشد». ولی ما بیش از اینها در کنار هم زیستهایم و برای آزادی و برابری جنگیدهایم. ىاشاسين گيلک ؤ تالش، بزيوي تۊرک.
در پایان توجه خواننده را به این سه یادداشت مرتبط هم جلب میکنم:

دیدگاهتان را بنویسید