بلاگ

  • وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ سوم

    هدف از نوشتن این یادداشت، ورود به بحثی‌ست که عباس گلستانی با دو مقاله‌اش در گیله‌وا (1) آغاز کرده است. متاسفانه تاکنون، کسی وارد گفت‌وگو نشده و یادداشت قابل اعتنایی در بازخورد نظرات عباس گلستانی در گیله‌وا یا جای دیگر منتشر نشده است.

    عباس گلستانی در دو مقاله‌ی مفصل خود، روی دو موضوع «خطی که باید با آن گیلکی نوشت و تابوشکنی در این حوزه» و «لزوم تعیین یک گویش به عنوان گویش معیار برای زبان گیلکی» درنگ کرده و البته در کنار این دو، مسأله‌ی «آموزش زبان گیلکی» به صورت بسیار کمرنگ و گذرا مطرح شده است. به طور کلی این سه محور، محورهای اساسی بحث و نتیجه‌گیری اوست.

    پس از خواندن بخش‌های یکم و دوم این مقاله، بخش سوم و پایانی آن را بخوانید.

     

    ایده‌ی فضای همگن

    دوباره مسأله را می‌خوانیم و جزء به جزء روی میز می‌چینیم تا ببینیم چه می‌توان کرد.

    گزاره‌ی 1/ زبان گیلکی شخصیتی دارد که تقریبا مشخص و روشن است. یعنی جغرافیای تاریخی و جغرافیای زبانی تقریبا روشنی دارد. می‌دانیم که مرزش با زبان تالشی در ماسال و رضوانشهر طیفی پیوسته است و از سوی دیگر در چالوس با زبان تبری مرزی طیفی دارد. این طیف پیوسته در درون خود نیز تغییراتی دارد که گویش‌های مختلفی از این زبان را شکل می‌دهند اما به طور کلی گیلکی نامیده می‌شوند. دکتر نادر جهانگیری (زبان‌شناس) در گفت‌وگویی(7) به خوبی این طیف پیوسته و ایده‌ی گونه‌های زبانی را مطرح کرده است که به نوعی نقطه‌ی پایانی بر بحث لوث و قدیمی «زبان یا لهجه بودن گیلکی» هم هست. (بیشتر…)

  • بوته ای شؤ نمؤنه

    [audio:https://v6rg.com/wp-content/uploads/2011/02/bute-i-sho-numone.mp3|titles=بوته ای شؤ نمؤنه]

    بشتؤيين [جيرأکشين]

     

    شؤ
    شؤ
    شؤیˇ استبداد
    أخر گوذرنه

    خؤ
    خؤ
    خؤیˇ بیچاره‌ٰن
    یک‌روزی پرنه (بیشتر…)

  • وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ دوم

    هدف از نوشتن این یادداشت، ورود به بحثی‌ست که عباس گلستانی با دو مقاله‌اش در گیله‌وا (1) آغاز کرده است. متاسفانه تاکنون، کسی وارد گفت‌وگو نشده و یادداشت قابل اعتنایی در بازخورد نظرات عباس گلستانی در گیله‌وا یا جای دیگر منتشر نشده است.

    عباس گلستانی در دو مقاله‌ی مفصل خود، روی دو موضوع «خطی که باید با آن گیلکی نوشت و تابوشکنی در این حوزه» و «لزوم تعیین یک گویش به عنوان گویش معیار برای زبان گیلکی» درنگ کرده و البته در کنار این دو، مسأله‌ی «آموزش زبان گیلکی» به صورت بسیار کمرنگ و گذرا مطرح شده است. به طور کلی این سه محور، محورهای اساسی بحث و نتیجه‌گیری اوست.

    پس از انتشار بخش یکم این مقاله، اینک دومین بخش آماده‌ی خواندن است.

     

    درباره‌ی خطی که در حال حاضر برای گیلکی‌نویسی استفاده می‌شود

    رسم‌الخطی که در حال حاضر به صورت جدی برای گیلکی‌نویسی مورد استفاده قرار می‌گیرد، رسم‌الخطی است که در گیله‌وا از آن استفاده می‌شود و گلستانی به اشتباه، هفت و هشت کوچک آن را با عددهای هفت و هشت فارسی یکی می‌گیرد تا نشان دهد که زبان گیلکی در این شیوه‌ی نگارش تابع نظام نوشتاری فارسی‌ست. در حالی که علامت‌های هفت و هشت مذکور کارکرد و نقشی متفاوت از زبان فارسی دارند و این حرف درست مثل این است که بگوییم از امروز در زبان آلمانی حرف X، نشانه‌ی und (حرف عطف و) است. ضمن این‌که علائمی چون «أ»، «ئ» و «ؤ» هم در نظام نوشتاری گیلکی هستند که به کل نقشی متفاوت از نقش خود در نظام نوشتاری فارسی ایفا می‌کنند.

    بنابراین، زبان گیلکی در این نوع از نگارش به حدی از نظم نوشتاری ویژه‌ی خود رسیده است.

    در این‌جا، گرچه با نظر گلستانی مبنی بر ناکارآمد بودن خط فعلی برای گیلکی موافقم، اما نه به دلایلی که او می‌آورد.

    می‌توان دلایلی دم‌دستی‌تر اما درست‌تری را آورد از جمله:

    – ناتوانی این خط برای نشان دادن آواهای زبان –در عمل-؛ چه آواهای مشترک بین زبان فارسی و عربی و گیلکی و چه آواهای ویژه‌ی زبان گیلکی

    – رفت و آمد بیش از حد به بالا و پایین خط زمینه که همیشه نقطه‌ی ضعفی برای خط می‌باشد.

    – ایجاد مشکلات فراوان در تایپ و حروف‌چینی و ناسازگاری آن با تکنولوژی

    – انزوا در دنیای دیجیتال

    – داشتن حروف متعدد برای یک صامت خاص

    (بیشتر…)

  • وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌طلبد/ یکم

    هدف از نوشتن این یادداشت، ورود به بحثی‌ست که عباس گلستانی با دو مقاله‌اش در گیله‌وا (1) آغاز کرده است. متاسفانه تاکنون، کسی وارد گفت‌وگو نشده و یادداشت قابل اعتنایی در بازخورد نظرات عباس گلستانی در گیله‌وا یا جای دیگر منتشر نشده است.

     

    عباس گلستانی در دو مقاله‌ی مفصل خود، روی دو موضوع «خطی که باید با آن گیلکی نوشت و تابوشکنی در این حوزه» و «لزوم تعیین یک گویش به عنوان گویش معیار برای زبان گیلکی» درنگ کرده و البته در کنار این دو، مسأله‌ی «آموزش زبان گیلکی» به صورت بسیار کمرنگ و گذرا مطرح شده است. به طور کلی این سه محور، محورهای اساسی بحث و نتیجه‌گیری اوست.

    نقد روش‌شناسی

    روش طرح مسأله و تلاش برای حل و نتیجه‌گیری گلستانی خود جای بحث و نقد دارد. او دلایل و ادعاهایی را مطرح می‌کند که فارغ از قبول یا عدم قبول آن‌ها از سوی خواننده، مثال‌ها و مصداق‌های نامناسبی برای آن‌ها آورده می‌شود.

    برای مثال، هر وقت که روی تاکید زیاد شاعران گیلکی (2) در استفاده از واژگان کهن و بلااستفاده در گیلکی معاصر دست می‌گذارد و زیاده‌روی در سره‌نویسی را به نقد می‌کشد و می‌خواهد بگوید که بسیاری از واژگان گیلکی بر اثر تغییر مناسبات تولیدی جامعه و تحول در شیوه‌ی زیستی، منسوخ شده‌اند، که ادعایی به‌جا و جالب هم هست، در مرحله‌ی مثال و مصداق، این واژگان را ردیف می‌کند:

    تنأشؤن (گلاویز شدن)، توقایی (عشق)، چکره (ساق پا)، خنی (برای) و… (بیشتر…)

  • بئه پا به پا بشیم

    [jwplayer mediaid=”1465″]

    این ویدئو را از این‌جا دریافت کنید.

  • بگو-بشتؤ، اساره سو همره

    چندی پیش و در روزهای تعطیلی ورگ، نویسنده‌ی وبلاگ اساره‌سو که در حوزه‌ی مسائل مردمان استان مازندران تلاش‌ می‌کند، نامه‌ای برایم نوشت (البته از طریق ایمیل) و من نیز پاسخی نوشتم. بد نیست این گفت‌وگوی ایمیلی که به نوعی طرح مسأله نیز هست در ورگ منعکس شود. به همین دلیل متن دو نامه را با اندکی ویرایش منتشر می‌کنم.

     

    ./ نامه‌ی اول

    با سلام خدمت آقای ورگ عزیز

    سوالاتی دارم  که تصمیم گرفتم از شما بپرسم به این دلیل  که: این مسیری است که شما قبلا طی کرده اید و شاید به این سولات برخورد کرده باشید و جواب آنها را یافته باشید.

    به نظر من دوران دانشجویی  دوران آرمان‌گرایی است، جوان با ورود به مرحله جدیدی از زندگی در پی ساختن آرمانشهر خود می گردد، بسته به پیش زمینه هایی که در مراحل مختلف زندگی بدست آورده است نوع این آرمانشهر متفتوت است. اما با به پایان رسیدن این دوران و گام گذاشتن در مراحل بعدی زندگی این آرمانگرایی تبدیل به واقعگرایی می گردد. مبارزان جوان که می خواهند دنیا را عوض کنند تبدیل به محافظه کاران دنیا دوست می شوند.

    من فکر می کنم که دوران آرمانگرایی را پشت سر گذاشتم. آرمانشهر ذهن من متاثر دیالوگ ورگ بود. اما واقعیت جامعه ما در گیلان و مازندران چیز دیگری است.

    من وقتی به افراد قومم می‌نگرم از این که برای حفظ هویت اینها اینقدر وقت و انرژی گذاشتم از خودم شرمنده می‌شوم.

    نمی دانم شاید طبیعت سخت مبارزه مرا این‌گونه کرده است. مبارزه برای هدف درست از مشخصه‌های انسان کامل است و فرد هر سختی را به جان می خرد. اما مبارزه برای یک هدف نادرست حماقت محض است.

    من در مورد درستی یا نادرستی هدفم شک دارم. آرمان‌شهری که از طریق دیالوگ ورگ در ذهن من ساخته شده بود به نظرم ناممکن و در صورت ممکن بودن، بی فایده به نظر می‌رسد.

    آرمان‌شهر ذهن من این بود:

    در خانواده و در جامعه افراد به زبان مادری خود صحبت کنند، به تاریخ خود آگاه باشند، آداب و رسوم گذشته را حفظ کنند. در مدارس زبان و تاریخ و جغرافیای بومی تدریس شود.  رسانه‌ها …

    1)  این آرمانشهر بسیار دور از دسترس است.

    در جامعه حرف زدن به زبان مادری نشانه بی‌سوادی، روستایی بودن، قدیمی، بی‌کلاسی و… است. به طوری که بسیاری از افراد جامعه این زبان را از دست داده اند(می فهمند اما قادر به تکلم به آن نیستند). کودکانی که امروزه به دنیا می‌آیند در شهر و حتی روستاها؛ والدین فارس‌زبان که هیچ، حتی والدین محلی زبان نیز با آن‌ها فارسی صحبت می کنند. از صداو سیما و رسانه ها نیز بگذریم. هیچ ابزاری و یا بستری اجتماعی‌ برای ساختن این آرمان‌شهر نداریم.

    2) حتی در صورتی که این آرمان‌شهر ساخته شود ما به چه چیزی رسیده‌ایم؟ آیا در جامعه‌ای که همه گیلکی یا مازنی صحبت می‌کنند و به تاریخ خود آگاهند و هویت خود را حفظ کرده اند :
    هیچ دلالی دست‌رنج یک سال کشاورز را به جیب نمی زند؟
    هیچ کارفرمایی حق کارگر خود را نمی‌خورد؟
    هیچ بی‌کار و معتادی نخواهیم داشت؟
    هیچ جنایتی رخ نمی‌دهد؟
    زنان به جایگاه واقعی خود در اجتماع دست پیدا خواهند کرد؟
    فساد اخلاقی در جامعه ریشه‌کن خواهد شد؟
    سعادت دنیا و آخرت افراد تضمین می‌شود؟
    و…

    پس این مسیر در ساختن آن آرمان‌شهر مسیر اشتباهی است. آرمان‌شهر ما مثل وضع امروز اکراد سنی و اعراب و بلوچ‌هاست. آنها همه به زبان مادری خود صحبت می‌کنند حتی لباس خود را نیزحفظ کرده اند اما جامعه ای سراسر نکبت و درگیر آداب و رسوم قبیله‌ای جاهلانه‌اند که تمام مشکلات فوق در آن‌ها وجود دارد.

    سوالات من به طور خلاصه:
    آیا رسیدن به آن آرمان‌شهری که توصیف کردم ممکن است؟
    در صورت ممکن بودن آیا آن آرمان‌شهر متضمن جامعه آرمانی است؟
    آیا آرمان‌شهر ساخته ذهن من مطابق با آرمان‌شهر مد نظر شماست؟
    فکر نمی‌کنید تمرکز بیش از حد بر بحث هویت نوعی بحث انحرافی در ساختن جامعه آرمانی باشد؟
    قبول دارم که هویت و زبان مادری و آداب و رسوم چیزهای مهمی‌اند اما تبدیل شدن آنها به هدف غایی نوعی انحراف از پرداختن به اهداف اصلی است.

    اگر به این مسائل پاسخ دهید کمک بسیار بزرگی به من می‌کنید.

    با تشکر

    ./ نامه‌ی دوم

    سلام به رفیق نادیده اما گرامی‌ام؛

    دلیل این همه دیرکرد در پاسخ دادن به نامه‌ات تنها و تنها این بود که نمی‌خواستم جوابی از روی رفع مسئولیت داده باشم و دلم می‌خواست این پاسخ به گفت‌وگوی میان من و تو دامن بزند.

    تفکیک دو دوره‌ی دانشجویی و پس از آن (کار و زندگی)، گرچه واقعیت دارد اما برای من پذیرفتنی نیست. در واقع این واقعیت را نه به عنوان یک قاعده، بلکه به عنوان یک آسیب می‌شناسم. آرمان و آرمان‌گرایی و کنش برای آرمان به نظر من نباید ویژه‌ی دوره‌ی سنی خاصی باشد و همین حالا من و بسیاری از رفقای من تلاش می‌کنیم که این قاعده را بشکنیم. چون فکر می‌کنیم خرج زندگی را در آوردن و در جامعه‌ی طبقاتی به زیستن ادامه دادن تناقضی با مبارزه و تلاش در راه آرمان ندارد.

    دغدغه و پرسشی که تو را به خود مشغول کرده، یک پرسش اساسی‌ست که من فکر می‌کنم درگیری ذهن با آن، نشانه‌ی خوبی‌ست.

    در سال 1383 هجری شمسی، با آغاز به انتشار نشریه دانشجویی نیناکی، کار و خط مشی این نشریه از سوی دو گروه زیر سوال بود. (آن زمان هنوز انگ و برچسب جدایی‌طلبی و تجزیه‌خواهی پا به میان نگذاشته بود و سه گروه نشده بودند!) بخشی که از اساس زبان گیلکی و تمامی آن‌چه که به عنوان فرهنگ گیلکی معرفی می‌شد برایش چیزی خنده‌دار، بی‌کلاس و بی‌ارزش و مایه‌ی خفت و حقارت بود که خوب این تیپ، تیپ عامی و معمولی همه جای جامعه است که در دانشگاه هم بوده و هست. بخش دیگر اما دانشجویان فعال سیاسی و صنفی که معتقد بودند خط مشی نیناکی در واقع توان‌سوزی و تلاش بر سر موضوعی انحرافی و نادیده گرفتن اولویت‌های صنفی و سیاسی دانشجویان است.

    این بحث گروه دوم، همیشه و هنوز محل برای پرداختن دارد.

    برای روشن شدن بخشی از وضعیت به ذکر سه بند و پس از آن اندکی به «دیالوگ ورگ» می‌پردازم.

    بند یکم/ چه کسانی مشغول تلاش برای فرهنگ و هویت قومی هستند؟

    این پرسش خیلی مهم است. چون مرزبندی ما را با آنانی که در کنارمان هستند و نیستند روشن می‌کند. آیا آنانی که نوستالژی زندگی روستایی را دارند و آرزومند بازگشت به دوران شیرین گذشته‌اند و از زندگی شهری و هر آن‌چه که بوی مدرنیته و تقدس‌زدایی داشته باشد متنفرند، نیز هم‌سنگر مایند؟ آیا آنان‌که آرزومند بازگشت به مناسبات ارباب و رعیتی‌اند و تصویر شیرین مالکیت زمین پیش از اصلاحات ارضی انگیزه و رانه‌شان برای پول خرج کردن پای پژوهش‌ها و مراسم سنتی و فرهنگی‌ست، هم‌سنگر مایند؟ آیا آنانی که همه‌ی تضادهای اجتماعی را در سطح مسائل قومی و نژادی بررسی می‌کنند و گاه کار را به رفتار و افکار پان و یا نژادپرستانه می‌کشانند هم‌سنگر مایند؟ آیا آنان که از دل هویت‌خواهی دست به برساختن «دیگری» می‌زنند که منشأ تمام شوربختی‌های قوم است و بدین ترتیب رفتار ماخولیایی را که در ایران‌پرستی و ستایش ایران باستان و کوروش کبیر و بد داشتن حمله‌ی اعراب و مغولان به عنوان نقطه‌ی عطف سقوط ارزش‌های نیک باستانی، جاری و ساری‌ست در ابعاد قومی نیز تشدید می‌کنند، هم‌سنگر مایند؟

    بند دوم/ دوست من، راه رفع یک-یک آن چیزها که نوشته‌ای مبارزه‌ای جان‌کاه و نفس‌گیر به اندازه‌ی طول عمر تاریخ جامعه‌ی طبقاتی است که گاه در سطح تضادهایی چون حقوق سیاهان، حقوق زنان، حق تحصیل به زبان مادری، حفاظت از محیط زیست، مبارزه با استعمار، جنبش‌های رهایی‌بخش ملت‌ها و تلاش‌های ملت‌ها برای حفظ موجودیت و هویت خویش پی گرفته شده و گاه در سطح اساسی‌تر پیکار طبقاتی. بی‌نتیجه هم نبوده که اگر تلاش تاریخی مردمانی بسیار نبود، سرمایه‌داری به عشق چشم و ابروی هیچ انسانی ساعت کار را به هشت ساعت تقلیل نمی‌داد و کار کودکان را ممنوع و دستمزد زنان را با مردان برابر نمی‌کرد و هیچ حکومتی به حقوق شهروندی مردمش احترام نمی‌گذاشت و شنود و تجسس و تفتیش عقاید دست‌کم در حرف ممنوع نمی‌شد. که همین حالا هم هر زمان از فشار مردمان کاسته می‌شود، بر فشار سنبه‌ی آن طرف افزوده می‌شود. در هر حال، باید بدانیم که تلاش ما، بخشی از این مبارزه است و نه تمام آن و چیزی که به دنبالش هستیم، تنها بخشی از پاسخ ماست. یقین دارم که در جامعه‌ای که انباشت هویت و تشخص ملی پا بگیرد، همه‌ی مشکلات حل نخواهد شد و تضاد اساسی میان آن‌که همه چیز را در انحصار خویش دارد و آن‌که برای ادامه‌ی زندگی ناچار به فروش نیروی کار و زمان فراغت خویش است از بین نخواهد رفت. اما به این نیز مؤمنم که دست‌کم این خود مرحله‌ای از بالا رفتن سطح آگاهی اجتماعی و توانا شدن در مقابله با غارت ثروت‌های جمعی‌ و از همه مهم‌تر بخشی از حرکت جهانی مبارزه با جهانی‌سازی و یک‌دست کردن همه چیز و همه کس است.

    بند سوم/ هویت یک ساحت و بُعد منفرد و مجزا و صلب نیست. هویت هر فرد انسان، ساحت‌های گوناگون، ابعاد متعدد و سیالیت دارد. یک فرد فرضی که انسانی سرخ‌پوست، مرد، اهل شهر سیاتل، طرفدار تیم فوتبال بایرن مونیخ، نوازنده‌ی پیانو، عاشق محیط زیست، هم‌جنس‌گرا، مسیحی پروتستان و راننده اتوبوس است، به همین نسبت ساحت‌ها و ابعاد هویتی گوناگون دارد: هویت سرخ‌پوستی که حتی ممکن است ریشه‌های زبانی هم داشته باشد، هویت جنسیتی یک مرد، هویت شهری و تعلقی که به شهر سیاتل دارد، احساس تعلق به جمع هواداران تیم بایرن مونیخ، هویتی که از ساز پیانو و در ارتباط با موسیقی پیدا می‌کند، عضو حزب سبزها می‌شود، هویت جنسی هم‌جنس‌خواهانه دارد و برای آن تلاش می‌کند، هویت مذهبی خاص خودش را دارد و هویت صنفی و طبقاتی یک راننده اتوبوس را هم با خود حمل می‌کند و ممکن است در اعتصاب رانندگان هم برای احقاق حق خود شرکت کند. تازه همه‌ی این‌ها در طول زمان درگیر تغییر و تحول و تکامل خواهند بود. برخی‌شان بی‌واسطه و بدون حق انتخاب این فرد هستند (مرد بودن یا هم‌جنس‌گرا بودن یا سرخ‌پوست بودن) که عینی‌ترند و برخی انتخاب شده‌اند (مثل شغل و مذهب و…) و برخی زیربنایی‌ترند (مثل هویت طبقاتی و شغل که تعیین‌کننده‌ی بسیاری از ساز و کارهای هویتی خواهد بود).

    دیالوگ ورگ؟

    اما برسیم به آن‌چه که با عنوان «دیالوگ ورگ» نوشته‌ای و من سوالم این است که آیا منظورت از دیالوگ دقیقا مفهوم «گفت‌وگو» بوده یا آن چیزی را در ذهن داشتی که از دیسکورس به گفتمان واگردانده‌اند؟

    آرمانی که ورگ دنبال می‌کند که خوشبختانه این روزها این آرمان در دل بسیاری از کسان جوانه زده و می‌زند، جامعه‌ای نیست که در آن همه گیلکی حرف بزنند یا  همه لباسی خاص بپوشند. تلاش من، بر سر آفرینش در قالب زبانی‌ست که به هر حال چه بخواهیم و چه نخواهیم یکی از زبان‌های زنده‌ی فعلی دنیاست. گرچه در خطر انقراض. و دیگر تلاش برای انباشت هویت و رسیدن به یک «من ِ اجتماعی» که ریشه‌های عینی قومی و هویتی داشته باشد. ریشه‌های عینی آن موجود است که زبان گیلکی، جغرافیای تاریخی و طبیعی مشخص، جنگ‌ها و صلح‌ها و کار و جشن و شادی و سوگ مشترک باشد. آن من ِ اجتماعی اما شکل نگرفته است و ریشه‌هایش انکار می‌شود.

    با توجه به دو بندی که نوشتم، کار ما، بخشی از مبارزه‌ی انسان است برای به دست گرفتن هر آن‌چه که از او گرفته شده. زبان مادری، تشخص ملی و نگاه ویژه‌اش به جهان یکی از آن‌هاست. اما همه چیز نیست. به همین دلیل مهم است که لحظه به لحظه، تلاش برای رسیدن به این آرمان با تلاش دیگر انسان‌ها در عرصه‌های مختلف مقایسه و بررسی شود تا اصالت و اولویت آن به حدی نرسد که بر فرض به دلیل اشتراک در هدف هویت‌خواهی، از کسانی که به بهانه‌ی اعتراض به یک کاریکاتور، دانشجویان غیرتورک را مورد آزار و توهین قرار دادند حمایت شود.

    تی خؤنابدؤن

    لاهیجان

    ورگ

    پی‌نوشت: نویسنده‌ی وبلاگ اساره‌سو در ایمیلی توضیح داد که منظورش از دیالوگ، مجموعه نوشته‌‌ها و کامنت‌های سایت ورگ و جوی بود که این سایت در فضای مجازی ایجاد کرده است.

  • ماه‌پری، نخستین رمان به زبان گیلکی

    طرح روی جلد رمان ماه‌پری
    طرح روی جلد رمان ماه‌پری

    نخستین رمان به زبان گیلکی. این نخستین جمله، نخستین فکر و نخستین عنوان و برچسبی‌ست که به محض برخورد با کتاب «ماه پری» به ذهن اغلب ما خطور می‌کند.

    ماه‌پری، ترجمه‌ای‌ست از Die Mondfee نوشته‌ی پیتر فرای (Peter Frei). احمد مرعشی (صاحب لغت‌نامه گیلکی) این رمان را سال‌ها پیش از آلمانی به گیلکی برگردانده است و اکنون پس از سال‌ها و پس از مرگ مترجم توسط نشر گیلکان چاپ و منتشر شده است.

    این کتاب، پیش‌تر و در سال 1371 توسط همین مترجم به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده بود و ترجمه‌ی گیلکی آن ماند تا در اواخر دهه‌ی هشتاد به بازار کتاب آید.

    رمان ماه‌پری و نویسنده‌اش هیچ‌یک چندان نام‌دار نیستند. تا جایی که حتی در دائره‌المعارف آنلاین ویکی‌پدیا، نه در ویکی‌پدیای انگلیسی و نه در ویکی‌پدیای آلمانی نامی از این کتاب و نویسنده‌اش دیده نمی‌شود. البته در سایت معروف آمازون توانستم به نسخه‌های قدیمی و در معرض فروش این کتاب برسم و یک تصویر خیلی کوچک از طرح جلد نسخه آلمانی آن را بیابم. طرح جلد این نسخه دورنگ سپید و سرخ با طرحی سیاه و سپید از چهره‌ی یک دختر ویتنامی و عنوان درشت Die Mondfee (پری مهتاب یا ماه‌پری) است. (بیشتر…)

  • شریرما جیجأکه ورزان؛ گفت‌وگو با مسعود پورهادی

    متن زیر، گفت‌وگوی ورگ با مسعود پورهادی‌ست که برای نشریه‌ی خط مهر آماده شده بود. متاسفانه این نشریه توقیف شد و این گفت‌وگو به سایت زمانه سپرده شد. پس از انتشارش در زمانه، به دلیل سانسور این سایت از سوی مخابرات، بسیاری از خوانندگان به جای متن گفت‌وگو با پیام مخابرات ایران مبنی بر نامناسب بودن سایت مذکور و توصیه‌ی چند سایت بهداشتی به ایشان روبه‌رو شدند و این شد که متن گفت‌وگو در ورگ نقل می‌شود. البته مسعود پورهادی هم این گفت‌وگو را در وبلاگش آورده است.

     

    پیش‌درآمد: مسعود پورهادی، چندی پیش دوباره به آلمان بازگشت. در واقع نمی‌دانم برای آدمی مثل مسعود پورهادی باید از چه فعلی استفاده کنم. حدس می‌زنم خودش هم نداند. در گفت‌وگو این را یک جورهایی لو داده است. آیا به آلمان بازگشته؟ یا به آلمان رفته؟ چون چند سال پس از انقلاب بود که از ایران به آلمان رفته بود و پس از نزدیک به دو دهه زندگی در آلمان، در سال 1380 به ایران بازگشته بود. اما اکنون دوباره به جایی می‌رود/بازمی‌گردد که زادگاه فرزندانش است.

    در یک پاراگراف می‌توان گفت، مسعود پورهادی، متولد 1332 خمام و صاحب کتاب‌های «باد بامو دورشین باورد» (مجموعه شعر/1385)، «بررسی ویژگی ها و ساختار زبان گیلکی (گویش رشتی)» (1384، «گاه‌شماری‌ گيلانی» (1385)، «زبان گیلکی» (1385) و شعرها و داستان‌ها و مقاله‌های بسیار زیاد منتشر شده در نشریه‌های مختلف است. مسعود پورهادی در سال‌های اخیر حضور فعال و پرارزشی در جلسه‌های ماهانه‌ی گروه داستان گیلکی خانه فرهنگ گیلان داشته است.

    او به تازگی مجموعه داستان گیلکی‌اش «شریر ما جیجاکه ورزان» (ورزاهای زخمی شهریور ماه) را از طریق اینترنت و در وبلاگش منتشر کرده است. انتشار این مجموعه داستان موجب شد تا به یاری ایمیل و چت گفت‌وگویی با او انجام دهم. (بیشتر…)

  • در واقع این تقویم مال خورشید است

    گفت‌وگویی با عبدالرحمن عمادی درباره‌ی نوروزبل و تقویم مردمان کاسپین

    عکس: نیما فرید مجتهدی

    عبدالرحمان عمادی

    توضیح: عبدالرحمان عمادی، نویسنده و پژوهشگر؛ (متولد اول فروردین ۱۳۰۴ در یکی از روستاهای اشکور.
    عمادی پس از تحصیل در مکتب‌خانه روستا، روانه رودسر، رشت و قزوین شد و تحصیلات متوسطه را در این شهرها گذراند. وی در زمان حکومت دکتر مصدق (۱۳۳۱) موفق به دریافت لیسانس قضایی از دانشگاه تهران شد.
    «عبدالرحمان عمادی» همزمان با وکالت؛ به پژوهش در مباحث ایرانشناسی روی آورد که بخشی از مقالاتش طی نیم قرن گذشته در مجلات معتبر منتشر شده‌اند.

    این گفت‌وگو در گیله‌وا چاپ شده اما با اندکی تغییر و کم و زیاد. این اما متنی‌ست که من و نیما به گیله‌وا تحویل دادیم.

     

    اول از بحث نوروزبل شروع کنیم. شما در جریان اتفاقات سه سال اخیر و برگزاری نوروزبل با پشتیبانی گیله‌وا هستید؟

    بله.

    درباره‌ی نوروزبل به عنوان یک واقعه‌ی تاریخی و پدیده‌ای که قابل بررسی است، آن چیزی که شما مطالعه کرده و خودتان از نوروزبل دریافت کرده‌اید رابرای مخاطبان گیله‌وا بیان کنید.

    نوروزبل در حقیقت یک جشنی است مربوط به تقویم خورشیدی مردم بسیار قدیم، از عهد کاسیان، پیش از عهد هخامنشیان، پیش از مادها و بر مبنای علمی است. نه این‌که گالش‌ها فقط آتش روشن کنند. مبنای علمی‌اش هم از خورشید شروع می‌شود. ماهی که این کار را می‌کنند ماه مرداد است که در زرتشتی امرداد خوانده می‌شود و ماه شیر و خورشید است. یعنی برجی است که خانه‌ی اختصاصی خورشید است. از هفت ستاره نجوم قدیم، یک ستاره که خداوند و فرمانروای روز بود خورشید است.

    خانه‌ی نجومی خورشید در نجوم قدیم Sunday است که می‌شود روز یک‌شنبه. ماه مرداد هم ماه شیر و خورشید است. همین شیر و خورشیدی که علامت پرچم ایران هم بوده است.

    در این تقویم، اول نوروزما بر مبنای تقویم خورشیدی، از خورشید شروع می‌شود و درست هم هست چون تقویم در تمام اقوام متمدن و شهرنشین و دهقان از خورشید است. همان‌طور که می‌دانید چند گونه تقویم داریم. یک نوع تقویم قمری است که بر مبنای گردش ماه است و یک تقویم خورشیدی که بر مبنای گردش خورشید است که به طور نسبی عبارت است از 365 روز و یک چهارم روز. (بیشتر…)

  • گیلک امروز، قابدان و ترش‌تره و رعنای نیست!

    وقتی که ورگ را به دلایلی تعطیل کردم، مدیر سایت لاهیگ (امید ساعی) پیشنهاد گفت‌وگویی اینترنتی را به من داد و متنی که خواهید خواند، نتیجه‌ی این گفت‌وگوست. مقدمه‌ی سایت لاهیگ بر این گفت‌وگو را درز می‌گیرم چون بیش‌تر تعریف و تمجید و تحویل گرفتن و از این حرف‌هاست و به همان متن گفت‌وگو بسنده می‌کنم. تاریخ این گفت‌وگو اواخر تیر ماه 1389 در آخرین نفس‌های سال 1583 گیلکی است.

     

    • سایت ورگ با چه هدفی و از چه سالی شروع به کار کرد؟

    از نؤروز ماه 1579 گیلکی (ماه آگوست سال 2005)؛ یعنی تقریباً پنج سال پیش. هدفش را در نخستین مطلبی که در ورگ با عنوان «پیشاشؤ گب» نوشتم توضیح داده‌‌ام. ورگ قرار بوده و هست که پايگاه ادبيات و فرهنگ و «غيره»ی گيلک‌ها باشد. نوعی نشريه چندرسانه‌ای با سردبيری يک فرد.

    • سایت ورگ پس از 4 سال و 10 ماه و 10 روز فعالیت، تا اطلاع ثانوی تعطیل اعلام شده است. علت این تصمیم چه بود؟

    اجازه بدهید درباره دلایل این تعطیلی چیزی نگویم. این‌‌که می‌گویم دلایل، به واقع چند دلیل دست به دست هم داده که ناچار به تعطیلی ورگ شوم. من به زمان اعتقاد عمیقی دارم. گذر زمان خیلی چیزها را روشن خواهد کرد. فعلاً دست به نقد، دلایل شخصی، از جمله مشکلات روحی و مالی و … را از من بپذیرید. (بیشتر…)

  • ورگˇ وأگرد

    این‌که ورگه تعطیلأ گودم، ناچاری بو. ورگˇ رفئقؤن، ورگˇ خاننده‌ٰن، او روزؤن کی ورگ دَوَسته بو، مأ تنها ننأن. هر جیگه شؤم مأ پورسئن: ورگ چی ببؤ؟ چره دَوَستی؟ کئینه خأ ورگه وأ بکونی؟ هی بو که مو دؤنسم تسک و تنها نیم.
    کار ندأنم.
    الؤن، ای همه روز و ماهˇ پسی، هنده وگردسم. ورگˇ کندوج (Archive) خو جا سر هننأ. دومارته قراره کی ائره بنویسم، بنویسیم. گیلکی بخؤنیم و گیلکی بنویسیم.
    گیجیکˇ مئن تینین اوجور ایواشکی وانیویسؤنه بخؤنین که یکته مئخه زئنه یکته نعله!
    پیشخانˇ مئن هنده تینین تازه کتاب و تازه سی.دی و تازه مجللهٰ‌نه بیاجین.
    وبمجی مئنم هنده تینین بینین اینترنتˇ مئن، گیلکؤن چی کأ درن یا گیلکؤنˇ همره چی کأ درن!
    ورگˇ کتابخانه‌م کی به‌راهه. بشین بینین چی خوروم کتابؤن و خوروم مقاله‌ٰنی اونˇ مئن دره.

    خلاصه!

    ورگه تنها ننین جغلؤن. ای‌سفره قراره ویشتر گیلکی بنویسیم و جدی‌تر کار بکونیم. قراره کسؤنˇ همره ویشتر ارتباط بدأریم. رشتی و لنگرودی و آسسؤنه‌یی و لاجؤنی و انزلی‌چی و رامسری و تونکابونی و فومنی و… هممه‌تیی خأ ایله‌جار بکونیم.
    ای میؤنه، خأن سحر اخوانˇ جی تشکر گودن که ورگˇ تازه لؤگؤ اینˇ کاره. ای لاکؤی بدجوری مأ شرمنده بوده خو خوروم کارؤنˇ همره. احمد اسماعیل‌زاده نی اوجور مأ بال بزئه کی ندؤنم چوتؤ شأنه اینأ جی تشکر گودن. (تازه! هنده‌م اینˇ همره کار دأنم.)
    ورگˇ مالی موشکلاتم، اوشؤنˇ دسأ جی حل ببؤ کی نخأنن ایشؤنˇ نامه بأرم و خالی هینه بدؤنین گه مو یک نفر تنهایی، صدسال مننیسم ورگه هنده وأگیرؤنم. هیسه کی ای تش وأگیته، بأیین ای تشˇ دؤر گردˇکلأی بزنیم و نوگذاریم اینˇ ول دمیری.

  • تی.وی فلان-بیسار جؤموری! (Felan Bisar Republic of TV)

    سیاچادری لاکؤی هچمسه، واپرسئه: «مادر، برای بینندگان ما توضیح می‌دین انگیزه‌تون از این‌که با این لباس محلی قشنگ‌تون قله‌ی اورست رو فتح کردین چی بوده و چه پیامی برای زنان مسلمان جهان دارین؟»
    پیرˇزنأی راسسأ بؤ خو دوتته دسه خو کمر بزئه بوته: «آخخئی. مو بمأم جؤرا، چوچاق بچینم زأک!»

  • بگوبشتؤ، فرامرز دعایی همره

    فرامرز دعایی، هنوز هو فرامرز دعایی‌یه. پیرأ بؤ، بشکسه، اما دنشکسه! ای دوره-زمؤنه مئن که اگه خأنی دشکسنأ جی جؤن به در ببری، خأ میز و امضا و بخش‌نامه دیواره فچکی، فرامرز، خو خانواده و خو دوس‌دارؤنˇ باله دچکسه.
    بی‌کاری، فقر، اعتیاد، هیتته نتؤنسن ای خانندهٰ جیر بأرن. چون هنوزم کی هنوزه اینˇ صدا مردومˇ ماشینˇ ضبطˇ مئن دره. هنوز اینˇ ترانه‌ٰن مردومˇ ذهنˇ مئن دره. فرامرز دعایی بمأ، بمأ، بمأ، تا فارسه به «زاکی جان». ترانه‌ای که به قول فرامرزˇ برأر، کیومرث دعایی: «تجسمه. زاکی جان نماده. زاکی جان بی‌قراریه. زاکی جان زندگیه. زاکی جان فرامرز دعایی اتوبیوگرافی و شناسنامهٰ».

     

    faramarz-doayi-2

    ● قبل از این‌که موسئقی بحثه وارد ببیم، یکته سوال دأنم و اونم اینه که مثل این‌که شمه تئاترم کار گودین. دوروسسه؟
    بله. او موقع تئاترم کار گودیم. خودمؤن نیویشتیم. خودمؤن کارگردانی گودیم. خودمؤن بازی گودیم. هی لشتˇنشا مئن. او موقع مو کلاس شیش یا هفت ایسأ بؤم. دیگرانˇ نمایشنامه مئنأ نی بازی گودم. کلاس هشت کی بؤم ده بوشؤم رادیو گیلان.

    ● چیزی که امئبه جالبه اینه که دعایی خانواده، هممه‌ته، هونر ˇ مئن دس دأنن. چوتؤره؟ ای قضیه نکونی موروثی ببون!
    اول این‌که خؤب لشتˇنشا هونرˇ معدنه. ولی از او جایی کی می پئر هونرˇ مئن و موسیقی ایرانی ردیفؤنˇ مئن دس داشتی، امنم به تبعیت جی امی آقاجان ای کاره شورو بگودیم.

    ● شأنه گوتن کی شمه اوّلی اوستاد، شمه پئر بو؟
    بله. بله. اوّلی اوستاد می‌شی، می پئر بو.

    ● اولین آهنگی که ضبط بودین، هو رادیو گیلانˇ مئن بو؟
    او زمان چون مو سن قانونی ناشتم، هرچی سعی گودیم بوخؤنم، مرأ ولانشتید بوخؤنم. دیگر خؤننده‌ٰنˇ ره شعر گوتم. مو هشت ته فارسی ترانه خانم نادره ره چاگودم. آقای پوررضا ره شعر و آهنگ چاگودم. خانومˇ نسترنˇ ره شعر و آهنگ چاکودم و خودم چون هنوز سن قانونی ناشتم، ولانشتید کی بوخؤنم.
    (بیشتر…)

  • سفیر خان احمد در دربار تزار

    نقشه گیلان، ۱۵۷۰ م، ۹۴۹ هجری شمسی. طراحی شده توسط Abraham Ortelius، نقشه‌کش بلژیکی
    نقشه گیلان، ۱۵۷۰ م، ۹۴۹ هجری شمسی. طراحی شده توسط Abraham Ortelius، نقشه‌کش بلژیکی

    روزی که «توره کامل» به عنوان سفیر دربار خان احمد کیایی، از لاهیجان به سمت رودسر رفته و سوار بر کشتی رهسپار بندر هشترخان (حاجی طرخان) و سپس مسکو شد، شاید هرگز گمان نمی برد که این سفر، می تواند آغازی برای یک پایان باشد. پایان حکومت خاندان کارکیایی لاهیجان و متعاقب آن، پایان استقلال و خودمختاری دیرین خطه گیلان. البته پیش از آن، سفر دیگری هم توسط خواجه حسام الدین لنگرودی ، وزیر خان احمد کیایی، به سوی عثمانی آغاز شده بود که آثار بمراتب شدیدتری در تسریع این سقوط و سرانجام بدفرجام برای کیاییان و گیلان داشت. به راستی علت این تحرکات دیپلماتیک خان احمد چه بود؟ سرزمین گیلان از دیرباز تا زمان جانشینان چنگیز خان، از هرگونه تجاوز و تعدی توسط نیروهای مختلف عرب و مغول و … در امان بود و اگرچه اسما جزء ایالات ایران به شمار می رفت، اما عملا دنیایی مستقل و ناشناخته و دست نیافتنی در گوشه شمالی ایران بود. سرزمینی مرطوب و مستتر در دل جنگلهای انبوه و محصور در میان کوههای سر برافراشته دیلمستان و طالشستان ، که از همه مهمتر جنگاوران دلیر دیلمی و گیلی در گردنه کوههاو انبوه جنگلها، انتظار هرگونه متجاوز و تعدی گری را می کشیدند و پاسخی در خورش می دادند. این سرزمین که از مغرب به آذرآبادگان و از مشرق به چالوس و از جنوب هم به الموت و قزوین و طالقان محدود می شد، اقلیمی مناسب حفظ استقلال و پایداری در برابر تجاوز بود که البته این مهم به مدد روحیه تهور و جنگندگی مردمان این سامان، امکان پذیر می بود. این روند تا زمان جانشینان چنگیز هم برقرار بود که در این دوره الجایتو، از سلاطین ایلخانی و نواده چنگیز، به سوی گیلان از چندین جهت لشکرکشی نمود و اگرچه در ابتدا موفق به فتح این ایالت شد، ولی بعد مدت کوتاهی با یورشهای وقت و بی وقت مردم گیلان ، مستاصل شده و از این دیار خارج شد و استقلال را به شرط خراجی به رسمیت شناخت.خراجی که بعد چندی دیگر پرداخت هم نشد و گیلانیان به درایت از رفتن به زیر سلطه مغولان رستند همانگونه که درمورد تیمور هم چنین شدو این خطه از یورش او در امان ماند.. به هرحال باز ملک گیلان ماند و فرمانروایان محلی مقتدر بیه پیش و بیه پس که این بار در قامت دو سلسله سادات کیایی لاهیجان و خاندان اسحاقی فومن، قدرتنمایی می نمودند.در واقع در تمامی این اعصار ، از ازمنه باستان و پیش از اسلام تا زمان صفویه، استقلال از فلات ایران، مهمترین فاکتور در محاسبات و مناسبات سیاسی و منازعات قدرت در درون اقلیم گیلان به شمار می رفت. (بیشتر…)

  • ریتان سفالی املش

    در حدود: سال‌های ۸۰۰-۹۰۰ پیش از میلاد ابعاد: ۱۱/۵ اینچ (۲۹/۲ سانتی‌متر) ارتفاع طرح: املش جنس: سفال وضعیت: کاملا سالم محل کنونی: امارات متحده‌ی عربی

    amlash
    «فرهنگ املش»(۱) منحصرا از طریق اطلاعات باستان‌شناسی که در دهه‌های اخیر به دست آمده شناخته می‌شود. جدای از این حقیقت که مردم املش هنرمندان و صنعتگرانی بسیار ماهر بودند، ما درباره‌ی خود مردم اطلاعات اندکی در اختیار داریم. به غیر از این، به نظر می‌رسد که این فرهنگِ باستانی، نخست در نواحی کوهستانیِ مجاور با دریای کاسپین، در شمال ایران کنونی، وجود داشته است. (بیشتر…)

  • گرماوری برج (قلعه‌ی گرماور)

    دلیل اصلی تهیه این مطلب برای مخاطبان ورگ، استقبال آنان از مطلب «گنبد پیرمحله» می‌باشد. البته نه از دیدگاه گردشگری که نه رسالت سایت ورگ این مسئله می‌باشد و نه اینکه تهیه‌کننده، علاقه‌ای به این کار دارد. همان‌طور که از کامنت‌های مطلب «گنبد پیر‌محله» بر‌می‌آید، [متاسفانه به دلیل آسیبی که به آرشیو ورگ وارد آمده کامنتهای این مطلب حذف شدند.] اکثر قریب به اتفاق خوانندگان از وجود آن گنبد زیبا و تاریخی در استان گیلان بی‌خبر بودند و در تمامی کامنت‌ها‌، به وجود این اثر تاریخی افتخار نمودند. بنابراین، بر‌ سیاق مطلب قبلی، توضیحات برج گرماور از کتاب «آستارا تا استارباد» نوشته‌ی دکتر منوچهر ستوده اقتباس شده است‌. عکس‌های این مطلب در خرداد ماه 1385 برداشته شده و به مطلب پیوست شده است‌. چهار عکس هم به صورت جدا، از مسیر دسترسی و طبیعت زیبای مسیر برج گرماور، به خوانندگان تقدیم می‌شود.

    نیما فرید مجتهدی

    تصویر 1
    تصویر 1

    (بیشتر…)

  • گونه‌های زبانی رايج در استان گيلان و حدود پراکندگی آن‌ها

    زبان‌های رایج در استان گیلان
    زبان‌های رایج در استان گیلان

    زبان گفتاری مردم لاهيجان، (گيلکی (بيه‌پيش) است که با گيلکی رشت (بيه‌پس) از نظر آوايی، واژگانی و پاره‌ای ويژگی‌های دستوری تفاوت‌هايی دارد. گيلکی بيه‌پيش خود از گونه‌ای که در نواحی کوهستانی به آن سخن گفته می‌شود، يعنی گالشی، متمايز است. گيلکی از گروه زبان‌های شمال غربی يا گروه زبان‌های کرانه‌ی خزر است. ديگر زبان‌های اين گروه عبارت‌اند از: کردی، بلوچی، تالشی، تاتی، گونه‌های مرکزی ايران و بخشی از گونه‌های فارسی و ارمودی در افغانستان و پاکستان و پراچی در تاجيکستان و افغانستان و هندوستان. برخی گيلکی را به نام پهلوی خوانده‌اند. حمداله مستوفی قزوينی می‌نويسد: در گشتاسفی که بخشی‌ست در مجاورت دريای خزر و نزديک «ساليان»، زبان‌شان به پهلوی به جيلانی (گيلانی) باز بسته است. مستوفی پهلوی را شبيه و وابسته به گيلکی می‌داند. در ميان اشعار گويندگان بعد از اسلام به آثاری برمی‌خوريم که به مازندرانی و گيلکی کنونی نزديک است. هم‌چنين در گذشته کسانی را که ترانه‌های گيلکی می‌خواندند پهلوی‌خوان می‌ناميدند.
    (بیشتر…)

  • تاريخچه‌ی گيلکی‌نويسی در اينترنت

     مطلب زير در ستون وب‌موجی ماه‌نامه‌ی گيله‌وا و طی چند شماره چاپ شد.

    وب‌مجی، ترکيبی از واژه‌ی انگليسی web به معنی شبکه (اينترنت) و مصدر گيلکی «متن» به معنی گشتن، عنوان اين ستون است که هدفش معرفی سايت‌ها و وبلاگ‌هايی ست که به نوعی به زبان گيلکی يا هويت قومی گيلکان می‌پردازند. (بیشتر…)

  • زبان گيلکی، در بوته‌ی زبان‌شناسی

    دکتر نادر جهانگیری
    دکتر نادر جهانگیری

    بی‌شک برای گفت‌وگو پيرامون زبان گيلکی مناسبت‌تر از کسی که دارای مدرک کارشناسی زبان و ادبيات انگليسی وکارشناسی ارشد زبان‌شناسی از دانشگاه تهران و دکترای زبان‌شناسی اجتماعی از دانشگاه لندن (سال 1354) باشد، نمی‌توان يافت. به ويژه اگر اين شخص، خود گيلک باشد و جالب‌تر آن‌که تز دکترای‌اش «بررسی جنبه‌های اجتماعی و فرهنگی زبان‌ها» باشد.
    نادر جهانگيری (تولد:هجدهم دی ماه 1323)، پس از اين‌که در سال 1359 به ايران بازگشت و به عنوان استاديار گروه زبان‌شناسی دانشگاه فردوسی مشهد مشغول به کار شد، بار ديگر در سا ل‌‌های 66 و 67 طی يک سال در دانشگاه برکلی امريکا به تحقيق و تدريس پرداخت. هم‌چنين از سال 1999 تا 2002 ميلادی به دعوت دانشکده‌ی مطالعات خارجی دانشگاه توکيو، علاوه بر تدريس زبان‌شناسی در اين دانشگاه، در بخش مطالعات ايران‌شناسی هم تدريس نمود. در همين مدت بود که ضمن تدريس در موسسه‌ی تحقيقات افريقا و آسيا در ژاپن، کتاب سه جلدی «گويش و لغت‌نامه‌ی گيلکی لاهيجانی» را به وسيله‌ی همين موسسه چاپ و منتشر نمود.
    عضويت در انجمن زبان‌شناسی بريتانيای کبير و انجمن زبان‌شناسی امريکا و نيز معرفی ايشان به عنوان يکی از نخبگان جهان از کشور ايران در کتاب Who is who? سال 1998 ميلادی و نيز عضويت در آکادمی علوم نيويورک، در کنار آثاری از وی از جمله «آواشناسی اکوستيک»، «فلسفه‌ی زبان» (ترجمه) و «زبان، بازتاب زمان، فرهنگ و انديشه» باعث شد که در تابستان 1386 خورشيدی، در شهر نوشهر، ميهمان ايشان شويم و به گفت‌وگو پيرامون زبان و زبان گيلکی بپردازيم.
    شايد اين نخستين باری باشد که يک زبان‌شناس در گفت‌وگويی مفصل به بحث پيرامون زبان گيلکی می‌پردازد، به ويژه آن‌که دکتر جهانگيری از موضع زبان‌شناسی مدرن وارد بحثی می‌شود که در نهايت به بيان ديدگاه‌هايی جديد ختم می‌شود. به ويژه آن‌جا که در بحث کهنه‌ی «زبان يا لهجه بودن گيلکی»، اصل اين پرسش را بی‌اعتبار می‌نماياند!
    آن‌چه می‌خوانيد، ترجمه‌ی فارسی و خلاصه شده‌ای از يک گفت‌وگوی چهار ساعته به زبان گيلکی با دکتر نادر جهانگيری‌ست. (بیشتر…)

  • ۱۵۸۲

    نؤروزˇبل، مراسم آغاز سال نو ديلمی (گيلان باستان) روز پنج‌شنبه هفدهم مرداد ماه (ديروز) برابر با نوروز ما اول، در روستای ملکوت و با هم‌کاری ماه‌نامه‌ی گيله‌وا و سازمان ميراث فرهنگی و گردش‌گری استان گيلان برگزار شد. در سومين سال بازبرگزاری اين مراسم باستانی، جمعيت بيش‌تری نسبت به دو سال پيش‌تر گرد هم آمده بودند تا با موسيقی و برافروختن آتش به استقبال سال 1582 ديلمی بروند. اجرای موسيقی و مجری‌گری برنامه به عهده‌ی صفرعلی رمضانی بود که البته از هنرمندی هنرمندان ديگر نيز استفاده شد.

    1582-noruzebal-1 (بیشتر…)

  • گنبد پیرمحله

    دوست عزیز، ورگ؛
    با توجه به علاقه‌ای که به گنبد پیرمحله نشان می‌دادی و دغدغه‌ای که نسبت به آن داری، هم‌چنین عدم شناخت آن توسط خیلی از مخاطبان ورگ، بخشی از کتاب دکتر منوچهر ستوده [از آستارا تا استارباد] را که به معرفی این گنبد می‌پردازد بدون هیچ کم و کاستی به همراه عکس‌هایی که در دو نوبت از اين محل گرفته‌ام، تقدیم می‌کنم. امیدوارم مورد استفاده قرار گیرد. عکس‌ها در دو نوبت گرفته شده، به همین دلیل تفاوت‌هایی از نظر نور و… دارد.
    دهکده‌ی پیرمحله‌ی رانکوه، ده کیلومتری رودسر است. از حسن‌سرا که هفت کیلومتری شرق رودسر است، جادهای به طرف جنوب میرود و از دهکدههای اسماعیلآباد (=بی بی نظیر)، سالمحله (= سالومه محله)، کیانپشته (=کیوان پشته) و احمدآباد میگذرد. نرسیده به دهکده‌ی رودمیانه، راه پیرمحله، از دست راست جاده جدا میشود و مستقیماً به پیرمحله میرود. این دهکده گیلک‌نشین و جمعیت آن به سی خانوار میرسد.

    (1)
    (1)

    (بیشتر…)

  • عاشورپور و فولکلور

    Ashurpur08

    آن‌چه بهانه‌ی نگارش اين يادداشت شد، نقد رفيق خوبم، صفرعلی رمضانی‌ست با عنوان «نقش استاد احمد عاشورپور در تکامل موسيقی گيلان» که چندی پيش در سايت گالش منتشر شد که لينک‌اش را در همين وب‌مجی ورگ ديده‌ايد.
    صفرعلی رمضانی در جای-جای نوشته‌اش بر وجود نگاه منفی نسبت به نقد و منتقد افسوس خورده و از همين‌روست که که با اين اميد اين‌ها را می‌نويسم که همان‌گونه که در کلام نقد را دوست دارد، در عمل هم نقد مرا که در واقع نقدی‌ست بر نقد وی، با همان روحيه بخواند.
    سواد موسيقی من چندان نيست که بخواهم وارد مسائل ويژه‌ی اين فن شوم، اما نقد صفرعلی رمضانی آن‌جا که وارد موضوعاتی غير از موسيقی صرف می‌شود، مرا در نگاشتن اين يادداشت مصمم‌تر می‌سازد.
    پس اگر اجازه دهيد، به چند مورد عنوان شده در يادداشت اين رفيق عزيز اشاره کنم؛ (بیشتر…)

  • جؤرپشته

    يکی از اهداف بلندمدت ورگ، واکاوی نام‌واژه‌های گيلکی و رديابی تحريف‌های انجام‌گرفته در اين نام‌واژگان است.
    نيما فريد مجتهدی، رفيق هميشه‌ی ورگ، بيشترين سهم را در اين تلاش دارد و هم‌او در ادامه‌ی دو يادداشت پيشين خود (در ارتباط با نام‌واژه‌های جؤرده و جؤردشت) اين‌بار با ارائه‌ی دو سند تاريخی در جهت اثبات بيش از پيش گفته‌های خويش برآمده است. يادداشت حاضر به همراه تصوير دو سند نام‌برده، دست‌رنج نيما فريد مجتهدی‌ست که با هم می‌خوانيم.

     

    نگارنده پیش از این در دو نقد در رابطه با نام‌واژه‌های جؤرده (جواهرده رامسر) و جؤردشت (جواهردشت سیاهکلرود) سعی نمود، ادله و منابع مکتوب و مستندی برای رد فرضیاتی که سعی در توجیه نام‌واژه‌های تحریف‌شده‌ی جواهرده و جواهردشت داشت، ارایه نماید. هرچند منابع ارایه شده در این نقدها دارای اعتبار تاریخی و علمی بود، ولی متاسفانه به دلیل این که نگارنده به اسناد تاریخی به ویژه سندهای ملکی تاریخی روستاهای جؤرده و جؤردشت دسترسی نداشت، نتوانست علاوه بر آن منابع تاریخی، سندی دست اول نیز ارایه کند. اما وقتی به مطالعه‌ی اسناد مبادله‌ی املاک در شهر لاهیجان مربوط به دوره‌ی قاجار مشغول بودم، در چند سند مالکیت نکته‌ای توجه مرا به خود جلب نمود که انگیزه‌ی اصلی نوشتن این مطلب در رابطه با نام‌واژه‌ی جواهر‌پشته در شهر لاهیجان، که گویا دچار سرنوشتی مشابه با جؤرده و جؤردشت بوده، گردید. (بیشتر…)

  • خشت و داس و گُوِه

    «وقتی داخل کشتزار همسايه‌ی خود می‌شويد، می‌توانيد با دست خود خوشه‌ها را بچينيد و بخوريد، ولی حق داس زدن نداريد.»
    (کتاب تثنيه، باب23)

    با شتاب می‌نويسم:
    زيستن در جهانی که آن‌جا مالکيت همه‌چيز و همه‌کس را به آغوش مرگ‌بار خويش فرا می‌خواند، آسان نيست. بختک مالکيت –اينک- شادمانه می‌رقصد، ما آدميان را افسون می‌کند و در ذاتی‌ترين خصايص انسانی‌مان، در بستری از وهن و وهم، بطئی‌ترين ترديدها را می‌کارد. آن‌چه می‌رويد شايسته‌ی چيدن و خوردن نيست؛ دريغا! داسی بايد.
    فراسوی ازليتی بی‌آغاز، گيلان، سرزمين «داس»ها و «داره»های آويخته، در چنگک خون‌آلود آن بختک خندان، ابديت خود را می‌جويد. جوينده يابنده نيست: در اين سرگردانی، چشم‌انداز بی‌بازگشتی از طبيعت و روشنای گذرايی از تاريخ فراروی ما، گيلکان، پديدار می‌شود.
    تراژدی اکنون، گم شدن در ژرفای اين چشم‌انداز بی‌بازگشت و روشنای مفاهيم است. ما، همه، از کارگزاران رسمی تا يکايک شهروندان مستقل، در دايره‌ی کوچکی از آرزوهای حقير و خواست‌های پليد سرگردانيم. رويش انجيربن از خشت-خشت اين خاک…؛ افسوس! «گيلک» بداند بحران تازگی ندارد؛ هيچ چيز عجيب نيست! اين گيلان کوچک و تحقير شده، فقط، دوران نوينی از صدسال پويش شهرنشينی را تجربه می‌کند. «نوسازی» بار ديگر به شکلی ديکته می‌شود. چيزی می‌رويد و چيزی می‌ميرد و مرگ برای بازماندگان هرگز دل‌نشين نيست. از اين‌جای تاريخ، رستگاری برای انسان و آرمان‌های‌اش هم‌راز جوان‌مرگی‌ست. (بیشتر…)

  • جيمجيرˇ جيسکؤی، مأ سرده!

    «جيم‌جيرئیْ» (Jimjirey) نقل روزهای کودکی‌ام است. بارها و بارها (که نمی‌دانم چند بار) از مادرم شنيده‌ام‌اش و خوابيده‌ام. و هرگز هم نفهميدم که چرا بايد چنين داستان تلخ و بد-انجامی بشود قصه‌ی محبوب کودکی‌ام.
    باری؛ چندی پيش يوسف عليخانی از من خواسته بود که برای صفحه‌ی فرهنگ و مردم روزنامه‌ی جام جم قصه‌ای فولکلور آماده کنم و من هم متن برگردان شده به فارسی قصه را برای‌اش فرستادم که نمی‌دانم از آن استفاده شد يا نه. ولی همان زمان هم به يوسف يادآور شدم که ترجمه‌ی فارسی قصه به هيچ وجه نمی‌تواند رسايی زبان گيلکی را داشته باشد چه از لحاظ آهنگ قصه و چه به دليل مفاهيم پشت نام‌ها. يا شايد هم من مترجم توانايی نيستم.
    بعدتر اما، متن بازنويسی شده‌ی قصه را به زبان اصلی به هادی غلام‌دوست دادم تا شاید برای مجموعه‌ی قصه‌های فولکلوری که مشغول گردآوری‌اش است به کار آيد.
    اين همه صغرا و کبرا چيدم که بگويم متن حاضر همان متن است که چون به زبان اصلی‌ست، بيش‌تر با آن حال می‌کنم.

     

    (بیشتر…)

  • از همه‌جا سماموس، همه‌جا سماموس

    اشاره: عکس‌هايی که مشاهده می‌کنید، حاصل حدود چهار سال دقت و پژوهش در مورد کوه سماموس و دره‌های اطراف آن است. به این نکته توجه داشته باشید که کوه سماموس به صورت توده‌ای منفرد در شرق گیلان جلوه‌گر می‌باشد. این عکس‌ها چکیده‌ای از چند هزار عکس از این کوه می‌باشد، اين عکس‌ها جنبه زیباشناختی ندارند، بلکه تنها برای آشنایی از موقعیت کوه سماموس است که به مخاطبان ورگ تقدیم شده است. و توضیحات آن ساده و خلاصه می‌باشد که امیدوارم مورد استفاده‌ی دوستان قرار گیرد.

    نمایی از جبهه‌ی شمالی سماموس از روی قله اَته کو (عطا کوه)، ماه فروردین
    نمایی از جبهه‌ی شمالی سماموس از روی قله اَته کو (عطا کوه)، ماه فروردین

    [برای ديدن عکس‌ها در اندازه‌ی واقعی، روی‌شان کليک کنيد، در ضمن به دليل وجود عکس، بارگذاری صفحه ممکن است طول بکشد.] (بیشتر…)

  • واکاوی نامواژه‌ی سُماموز (سماموس)

    گيلان جان، ايلميلی سورخ ِ قبايه
    سُماموس تی چومه، دؤلفک تی پايه
    هزاران گب داره تی کاس ِ دريا
    بنازم تی چومه، تی دست و پايه
    م.مَندج

     

    نمایی از سُماموز از جاده هألی‌دشت به خسیل‌دشت
    نمایی از سُماموز از جاده هألی‌دشت به خسیل‌دشت

    مقدمه
    کوه سُمامُوز (سماموس) با ارتفاع 3703 متر، يک طاقديس مرکب و رورانده می‌باشد که توسط دره‌های رودخانه‌های پولرود [پولؤرود]، کاکرود، کَشکی، اژدهارود، سُموش و خشکه‌رود زهکشی می‌شود. اين کوه تنها قله‌ی بالای 3000 متر البرز می‌باشد که کمترين فاصله را با دريای کاسپين دارد. کوه سُمامُوز به علت ارتفاع زياد و جهت پر شيب آن که در سمت دريای کاسپين می‌باشد، از تمام مناطق شرق گيلان به صورت یک توده‌ی منفرد قابل رويت است. اين مطالعه با به‌کارگيری منابع و تلفيق نتايج آن‌ها سعی در ارائه‌ی يک واکاوی منسجم در مورد نام‌واژه کوه سُمامُوز دارد. (بیشتر…)

  • کالبدشکافی دغدغه‌ی يک پژوهشگر

    اشاره:
    با خواندن نسخه‌ی الکترونيکی مقاله‌ی «مشکلی به نام جواهرده يا ده جواهر» هفته‌نامه‌ی موج شمال در وبلاگ موج شمال در رابطه با نام‌واژه‌ی جؤرده (جواهرده) لازم دانستم نکاتی چند را در رابطه با اين مقاله در اين نقد بازگو نمايم. تا شايد اين شفاف‌سازی، هم براي نويسنده‌ی محترم مقاله مفيد واقع گردد، که به گفته‌ی خودشان دغدغه‌ی چندين‌ساله‌ی ايشان است و هم‌چنين يادآوری دوباره‌ای باشد درباره‌ی نام‌واژه‌های تحريف شده در زبان گيلکی و اصرار در کاربرد اين گونه تحريفات که به طور حتم در آينده به نفع زبان و هويت گيلکان نخواهد بود.

    جؤرده
    جؤرده

    بحث:
    مقاله‌ی مورد نظر حول سه فرضيه‌ی عمده در رابطه با نام‌واژه‌ی جؤرده مي‌باشد. که قبل از پرداختن به نقد، اشاره‌اي به اين سه فرضيه‌ی نويسنده را لازم مي‌دانم.
    (بیشتر…)

  • جؤردشت آری، جواهردشت خیر!

    نقدی بر کتاب جغرافیای تاریخی اشکورات با نگاهی گذرا به جواهردشت

    پیشگفتار:
    «بازیابی معانی و چگونگی نام‌گذاری واژه‌های جغرافیا کار پیچیده و دشواری است. توشه‌ای از دانش زبان‌شناسی، جغرافیا، تاریخ، جغرافیای تاریخی، دیرین‌شناسی، گیاه‌شناسی و جز این‌ها می‌خواهد. که بی‌تردید بایسته‌ی کاری گروهی است. بسیاری از این نام‌واژه‌ها از یک سو در بستر دگرگونی‌های زبانی رنگ باخته‌اند و یا در گذرگاه‌های گفتاری گونه‌گون شده و با گذشت سده‌ها و هزاره‌ها، بن‌مایه‌های خود را از دست داده‌اند و می‌توان گفت که لایه‌هایی از فراموشی و گمشدگی بر بدنه‌ی آن‌ها تنیده شده است و هم‌چنین از سوی دیگر توسط اهمال برخی دست اندرکاران و برخی افراد متصدی فرهنگی تغییر یافته‌اند. و ما نیز این واژه‌های نهان شده در لفاف زمانه را بر زبان می‌رانیم بی آن‌که از معانی آن چیزی بدانیم. با واکاوی این نام‌واژه‌ها می‌توانیم به برش‌های زیبای فرهنگ پیشینییان دست یابییم. از چگونگی نگاه و نگرش آنان به طبیعت و تاریخ و اسطوره، باورهای دینی و پیوندهای گوناگون فرهنگی آگاه شویم. بر ماست که در این راه از شیفتگی و ساده‌انگاری بپرهیزیم چون ره‌آوردی جز کژراهه ندارد.» (ایرج شجاعی‌فرد، گیله‌وا شماره ۲، صفحه‌ی ۱۵، با کمی تغییر)

    جؤردشت
    جؤردشت

    (بیشتر…)

  • نوشته‌های گيلکی و تالشی خطی و چاپ‌شده (از سده هشتم تاکنون)

     نوشته‌هايی بدين زبان‌ها به نظم و نثر، به گونه پيوسته و گسسته، جسته و گريخته از سده‌های گذشته و به فراوانی از آغاز مشروطه به بعد وجود دارد. نام و نشان آن‌هايی که تاکنون بدان دست يافته و آگاهی به دست آورديم، در زير نموده می‌شوند. شايد در اينده همانند چنين آثاری از زمان‌های دور پيدا گردند. برخی از اين اثار را نگارنده در يکی از نوشته‌های پيشين خود نام برده است، ولی چون جای شايسته آن‌ها در اين‌جاست، از بازآوردن آن خودداری نمی‌کنيم.

     

    (بیشتر…)